
#دنده_عقب_با_اتوابزار
#خاطرات_سفر
#ماشین
اواخر اسفند ۱۴۰۱ تصمیم گرفتیم از شلوغی روزمره دل بکنیم و بزنیم به جاده. من سفر زیاد رفتم، اما این اولینبار بود که با همسرم، به یه سفر طولانی با ماشین خودمون میرفتیم. یه حس جدید بود؛ انگار جاده، فقط جاده نبود. یه مسیر به سمت شناختن دوبارهی خودمون بود.
ماشین رو بردم تعمیرگاه، لاستیکها و روغن رو عوض کردم، بنزین زدم و گفتیم بسمالله. نزدیک ظهر بود که از اصفهان به سمت شمال به راه افتادیم. هوای آخر سال بوی عید میداد، و آفتاب طلایی روی کاپوت ماشین میدرخشید.
اولین توقف ما بعد از عوارضی کاشان بود. معمولاً مردم میرن «مهتاب» یا «مارال» یا «مهر و ماه»، اما من یه جای خلوتتر رو انتخاب کردم: توقفگاه «روناک». یه نهر آب باریک از کنارش رد میشد و معماری جالبی داشت، انگار بین سنت و مدرنیته گیر کرده بود.
رفتیم داخل کافیشاپ. یه پسر جوون پشت صندوق بود، با آهنگ بلند همخوانی میکرد. گفت:
– من گرافیستم، ولی هنوز هیچ شرکتی استعدادم رو کشف نکرده!
لبخند زدم، نمونهکاراشو نشونم داد، اما راستش خوب نبودن. فقط گفتم: «ادامه بده، یه روزی میرسی به چیزی که باید باشی.»
یه جرعه قهوه خوردم، نگاه کردم به همسرم که کنار پنجره نشسته بود. چند تا عکس ازش گرفتمو یه استوری که هایلایتش کردم. چقدر خوب شد که تو با من همسفر شدی.
گاهی سفر از همون اولین توقفش شروع میشه؛ جایی بین قهوه، نهر آب و لبخند همسفر آدم. فهمیدم مهمتر از مقصد، همسفریه که کنارته، و سکوتی که باهاش معنا پیدا میکنه. فهمیدم ما اون چیزی نیستیم که فکر میکنیم. تلاش ما در رسیدن به چیزی که میخوایم خیلی تاثیر گذاره. هر بار باید خودمون را خالی کنیم از منیت ها و خود بزرگ بینی ها و ببینیم توی این همه شلوغی با خودمون چند چندیم.