
دو هفته پیش فرصتی دست داد که سری به هلسینکی بزنم و از کتابخانه مرکزی این شهر، یعنی Oodi، دیدن کنم. شاید اسمش را شنیده باشید، اما دیدن این ساختمان از نزدیک چیز دیگری است. از فاصله که نزدیک میشوی، اولین چیزی که توجهت را جلب میکند همین حجم چوبی بزرگ و خمیدهای است با یک سازه شیشه ای در بالا که وقتی هوا نیمه ابری باشد، شکل یک موج دریا را به نمایش میگذارد.
قبلا در بارش مطالعه کرده بودم. بنابر این وقتی نگاهش میکردم لذت بیشتری برام داشت. درست روبهروی ساختمان پارلمان فنلاند ساخته شده است. این انتخاب نمادین است. ارتباط بین دولت و مردم. یعنی کتابخانه نه فقط محلی برای کتاب و مطالعه، بلکه نمادی از مشارکت شهروندان، امکانات برابر و رایگان برای همه است.
وقتی قدم به داخل میگذاری، فضا طوری طراحی شده که انگار ادامه فضای باز شهر است. هیچ مرزی بین بیرون و داخل نیست. سقف بلند، نور طبیعی، شیشههای وسیع… همه چیز طوری است که احساس میکنی وارد یک میدان عمومی سرپوشیده شدهای، نه فقط یک کتابخانه. آدمها در رفتوآمدند، بعضیها برای نوشیدن قهوه آمدهاند، بعضی برای دیدن نمایشگاه، یا حتی فقط برای استراحت و گرم شدن در هوای سرد هلسینکی. من هم نشستم و یک دست شطرنج با همسرم بازی کردم. در این طبقه کافی شاپ، رستوران، سالن سینما، محل برگزاری رویداد و گردهمایی، لابی و رستوران بود...

دسترسی به طبقه بالا از طریق یک پله مارپیچ و علاوه بر آن یک پله برقی و سه آسانسور امکانپذیر بود.
در طبقه دوم حالوهوای کاملاً متفاوتی جریان دارد. اینجا فضای «کار و ساختن» است؛ جایی که میتونی با خیال راحت از امکانات استفاده کنی. چاپگر سهبعدی، اتاقهای تولید محتوا (استودیو صوت و تصویر) یا فضای کار گروهی پیدا کنی. حرکت در میان این اتاقها و صداهای آرام کارکردن دستگاهها، حسی شبیه قدمزدن در یک کارگاه بزرگ خلاقیت دارد.







اما اوج تجربه در طبقه سوم است؛ جایی که به آن “Book Heaven” میگویند و حق هم دارند. فضای روشن، سقف سفید موجدار، سکوت ملایم، ردیف کتابها و منظره وسیع شهر پشت شیشههای بزرگ… همهچیز دستبهدست هم میدهد تا حس کنی چند متر بالاتر از زندگی معمولی، در آرامشی معلق شناور شدهای. مردم پراکنده نشستهاند؛ یکی کتاب میخواند، یکی لپتاپش را باز کرده، چند نفر کنار پنجره مشغول تماشای شهر هستند. من هم مدتی بلند ایستادم و فقط به میدان روبهرو نگاه کردم و از این حجم آرامش لذت بردم.
من کتابخانه شهر تورکو را رفته بودم اما اینجا به مراتب بزرگتر بود. اطلاعی از تعداد کتابهای اینجا ندارم ولی با توجه به حجمی که دیدم به نظرم بیشتر باشه. میشه گفت از همه ملتها به تمام زبانها در این قفسه های سفید کتابها با نظم و ترتیب قرار داده شده اند. جوری که انگار هر کتاب جایگاه خود را یافته است. جای اینکه در یک مخزن در زیرزمین باشد و به صورت عمودی کنار سایر کتابها. یاد این افتادم وقتی میگفتند باید کتابی بخوابیم. اینجا این خبرا نبود.

در نهایت، برای من Oodi فقط یک کتابخانه نبود؛ بیشتر شبیه یک خلاصه کوتاه از فرهنگ فنلاندی بود: احترام به فضاهای عمومی، توجه به انسان، و اهمیت دادن به حس آرامش و تجربه جمعی. همین است که باعث میشود این ساختمان فقط زیبا نباشد؛ بلکه زنده، کاربردی و بخشی از زندگی روزمره مردم باشد.
بازدید از Oodi برای من یکی از بهترین لحظههای سفرم به هلسینکی بود. اگر مسیرتان به این شهر افتاد، حتماً از این کتابخانه دیدن کنید. این فقط ساختمان نیست، تجهیزات نیست، برخورد پرسنل اندک این کتابخانه بسیار محترمانه بود.
ما زمان زیادی را توی اینجا گذروندیم چون واقعا میشه گفت باید چند روز مرتب به اینجا سر بزنی. یادمه رفتم دستشویی و یه دختر محجبه وارد شد. دیدم پاشو از کفش بیرون آورد و به زحمت داخل روشویی گذاشت تا بشوره. هیچکس هیچی نگفت. با اینکه آب به آینه پاشید و شستن پا توی روشویی و دستمالها همه خیس شدن....
اینجا فقط احترام بود و سکوت. فقط دیدم که یه خانوم فنلاندی یه نگاه عجیبی کرد و سریع محل را ترک کرد. نمیدونم توی ذهنش چی میگذشت.
بیرون که اومدم به همه اینها داشتم فکر میکردم. با خودم گفتم چقدر توی شرکتی که بودم برای گرفتن یه تبلت، یه کامپیوتر جدید، ارتقا سیستم، یه مانیتور یا حتی یه میز باید با صد نفر صحبت میکردم. تایید ده نفر را میگرفتم و دست آخر هم خبری نبود که نبود...
یادم افتاد در حالی که ما میز و کامپیوتر برای نیروهای جدید نداشتیم، منشی دفتر مدیر با همون چهره نخراشیده اومد و به ما یه جا مدادی رومیزی، سوزن ته گرد، گیره کاغذ، منگنه، پانچ... داد. مات و مبهوت نگاش کردم. این وسایل برای منی که کارم با کامپیوتره به چه دردی میخوره. چه پولهایی که خرج میشد و چه پولهایی که خرج نمیشد....
چی میشه گفت. به قول گفتنی سفر به همین چیزاشه روزبهانی جان... آدم میبینه، غر میزنه، مینویسه تا بقیه بخونن، خوبیهاشو استفاده کنن و از بدیهاش درس بگیرن. اما اول سعی میکنه از خودش شروع کنه. از خودش. از خودم باید شروع کنم...
البته درسته که با ماشین نرفتیمو با قطار رفتیم، ولی حیفم اومد این تجربه را با شما به اشتراک نگذارم. راستش ما هنوز ماشین نخریدیم. میشه گفت ساده ترین کار اینجا ماشین خریدنه. اما ما سعی میکنیم کمی توی هزینه ها صرفه جویی کنیم. اینجا میشه گفت به غیر از قسط ماشین، پارکینگها به صورت ماهیانه تقریبا 8 تا 20 یورو و هزینه بیمه هم ماهیانه 200 تا 400 یورو هست. اگر هزینه تعمیرات، بنزین (لیتری1.7 یورو) را هم اضافه کنیم قابل توجه میشه.
البته میشه گفت ایران با هزینه بالایی که برای خرید ماشین داده میشه این جبران میشه اما وجود سیستم حمل و نقل دقیق، طبق ساعت اعلام شده هم در نخریدن ماشین بی تاثیر نیست. از طریق اپلیکیشن اتوبوس، قطار یا تاکسی گرفته میشه. همه سر ساعت و دقیق. جوری شده که اگه اتوبوس دو دقیقه دیر کنه همه غر میزنن. قطارهای اینجا هم دو طبقه هستند. همراه با رستوران، کوپه مخصوص مادر و کودک با انواع وسایل بازی و یه دستشویی بزرگ. کوپه مخصوص کسایی که دوچرخه، اسکوتر یا بار زیاد دارن. کوپه های خصوصی و وی آی پی همراه با میز یا برای جلسات. کوپه ای هم برای کسایی هست که حیوان خانگی دارن. خلاصه اینجوری آدم ترجیح میده با قطار بین شهری بره. هلسینکی علاوه بر اینها تراموا و مترو بسیار سریع و شیکی داره. هر دو دقیقه مترو داره که هر کجای شهر بخوای بری در دسترسه. قسمتهای زیادی از مترو زیر دریاست. بنابر این یه پست دیگه میشه درباره این امکانات شهری هلسیکی صحبت کرد.
پیروز باشید