
برای یک دوره بایستی به شهر تورکو میرفتیم. بنابر این طبق بلیط قطاری که گرفته شده بود به ایستگاه قطار رفتیم.

قطارها دارای دو طبقه هستند و هر واگن دارای یک ویژگی خاص مسافران هست. یک واگن برای افرادی هست که فرزند خردسال دارند و وسایل بازی برای بچه ها به همراه فضای تعویض پوشک و محل قرار گرفتن کالسکه اونجا وجود داره. محفظه بار این کابین ها بزرگتر و تعداد صندلیها کمتر هست. این واگن ها دارای یک آسانسور حمل بار هستند و آدمهای عادی هم میتونن اونجا صندلی داشته باشند. فقط باید سر و صدای بچه ها را تحمل کنند. یکی دیگر از واگنها برای افرادیست که حیوان خانگی دارند و واگن دیگر متعلق به افرادی هست که نیاز به جلسه و فضای شخصی دارند. این بخش ها با پارتیشن جداسازی شده و جایگاه وی آی پی دارای امکانات بیشتر جهت انجام جلسات کاری است. چیزی که در بدو ورود به چشم میخوره اینه که شما تعداد زیادی را مشاهده میکنید که در حال خواندن کتاب هستند. یا افرادی که با لپ تاب در حال تایپ هستند. کمتر کسی در حال کار با تلفن همراه دیده میشه حتی نوجوانهایی که نسل زد یا آلفا به حساب میان. البته این مشاهده من بود در این چندین سفری که رفتم. شاید شما متفاوت باشه.

بعد از رسیدن به ایستگاه تورکو باید به هتل میرفتیم. کلا ایستگاه تورکو هیچ امکاناتی نداشت. یه فرم غریبی داره. انگار صبح توی ترمینال شرق تهران که فک کنم نزدیک سرخه حصار باشه پیاده بشی. همه به سرعت در حال رفت و آمد هستند و خبری از اون رستورانهای شیک ایستگاه های قشنگ مثل شهر هلسینکی یا ایستگاه تیکوریلا نیست. اونجا ما توی گوگل مپ دنبال یک وسیله نقلیه ارزون بودیم. متاسفانه هر شهری برای خودش یک اپلیکیشن برای گرفتن بلیط اتوبوس داره. البته میشه نقد پرداخت کرد، اما 5 یورو برای هر نفر باید پرداخت کنیم. گوگل مپ هم درست آدرس نمیداد و خب یه مقدار من نگران همسرم بودم. به هر حال توی این شرایط باید یه مقدار بعد از این سفر به سرعت یه شام میخوردیمو استراحت میکردیم. بارون هم به شدت شروع شد. کلا انگار بارون یه قرارداری داره که تا ما یه جایی بی سرپناه هستیم شروع بشه. ای تو این روحت بارون... یه کم برو ایران ببار...
خلاصه به این نتیجه رسیدیم که با تاکسی بریم. از آسانسور پایین اومدیم و به سرعت سمت تاکسی ها رفتیم. همسرم به سراغ یه تاکسی رفت که اصلا انگلیسی بلد نبود. خلاصه یه آقایی که مشخص بود مهاجر هست و راننده تاکسی بود اشاره کرد و ما به سمت اون رفتیم. بهمون گفت حدودا 21 یورو میشه تا هتل. سوار شدیم. گفتم به هر حال روز اوله و ما هنوز تسلط نداریم روی شهر. برای برگشت بیشتر میدونیم باید چکار کنیم. بنابر این با تاکسی رفتیم. اون آقا با سرعت زیاد ما را به هتل رسوند و دقیقا 21.7 یورو شد. به هتل که رسیدیم کارهای چک این به سرعت انجام شد و به سمت آسانسور رفتیم. اینجا یه کارت بهمون دادند که باید درب آسانسور که باز شد، نزدیک قسمت مربوطه ببریم و بعد طبقه را بزنیم. بدون اون کار اصلا نمیشه وارد طبقه مورد نظر بشیم. وارد اتاق شدیم و وسایلمون را گذاشتیم. اتاق خوبی بود. پنجره بزرگ که با پرده های ضخیم جلو نور آفتاب را گرفته بود. کلا اینجا به خاطر اینکه گاها تا بعد از نیمه شب هنوز آفتاب هست، پرده ضخیم جزو جدا نشدنی پنجره هاست. بالاترین دما در تمامی نقاط مسقف 22 درجه هست. بنابر این ما یه مقدار سردمون شده بود.
غذاهای رستوران بسیار گرون بودند بنابر این من گفتم میرم و از فروشگاه ساندویچ میگیرم. اینجا یه سری فروشگاه معروف هستند که همه جای فنلاند وجود دارند. K-Market, S-Market, Lidl, Sale... خلاصه رفتم لیدل و دیدم توی اون ساعت همه خریداری شده. یه مقدار ساندویچ با گوشت خوک و پنیر و این چیزا مونده بود که اصلا به درد نمیخوردند. اینجا غذاهای آماده هم نوشته باید چند دقیقه توی مایکرویو قرار داده بشه. خلاصه یه بسته نون تست خریدم، با پنیر فیلادلفیا (که اصلا خوب نبود چون بعد خوردن معده هامون نابود شد)، نون و پنیر و خیار و گوجه خوردیم. تا ایشالا صبحانه را مفصل بخوریم.
صبحانه هتل خیلی کامل بود اما غیر از تخم مرغ آبپز، سوسیس ها خیلی بد طعم بود. بیکن بسیار شور و کالباسهاش هم واقعا افتضاح بود. اما سبزیجات، سالاد، مرباها، کیکها، نوشیدنیها، کره، پنیر، انواع شیر... واقعا عالی بود. اما میشه گفت جای سوسیس خوشمزه واقعا خالی بود.
صبحانه را خوردیم و رفتیم اتاق که آماده بشیم و بریم دانشگاه.
مثل تهران، اینجا یه سری اسکوتر هست که میشه سوار شد. توی شهر تورکو سه شرکت ارایه دهنده اسکوتر هستند. ولی توی شهر ما دو شرکت بیشتر نیستند. اینجا میشه دوچرخه هم اجاره کرد. هم کوتاه مدت و هم بلند مدت. دیگه با اصرار من اسکوتر گرفتیم. واقعا وسیله خوبیه و از اتوبوس و صددرصد از تاکسی ارزونتر و باحالتره. اول اپلیکیشن را باز میکنیم و گزینه استارت را میزنیم. دوربین باز میشه و باید کیو آر کد روی اسکوتر را اسکن کنیم. اسکوتر آماده به کار میشه. البته بعضی از اسکوترها یه چراغ بزرگ قرمز دارند که اگه روشن باشه یعنی سرویس دهی نداره. خلاصه من فرمون به دست و همسرم از پشت منو گرفته بود. سختی داستان اینجاست که علاوه بر اینکه باید محکم فرمون با بگیری، نمیتونی مثلا دماغت را بخارونی، چون دو دست باید روی فرمون باشه و اینکه در لحظه راه افتادن باید یه مقدار با پا به جلو حرکت کنی. ولی یاد میگیره آدم چکار کنه. خلاصه رسیدیم دانشکده و کلا این مسیر را از ما کمتر از دو یورو کسر کرد. چون کارت داخل اپلیکیشن کم شده خودش این مبلغ را کسر میکنه.
در همون ابتدا من دیدم سر در دانشکده نوشته مدرسه. گفتم خب نباید اینجا باشه. یه آقایی اومد و جلو و ما را راهنمایی کرد به داخل دانشگاه. چون روز اول دانشگاه بود، بچه های قدیمی داشتند به دانشجوهای جدید فضاهای داخلی را معرفی میکردند. همه نوجوان و همه جدی. واقعا این جدیت اونها برام جالب بود.
یه چیزی که خیلی مهمه، انگار هیچکدوم موبایل ندارند و مورد دیگه اینکه خیلی گوش میدن. مثلا من دیدم که مدت زمان زیادی یکی از دانشجوها داره صحبت میکنه و بقیه فقط گوش میدن. من و همسرم اینو خیلی توی این سفر دیدیم. چون از ملیتهای مختلف توی این چند روز داشتیم و باهاشون حرف میزدیم دقیقا این تفاوت را من لمس کردم. مثلا توی ایران یادمه یه مدیری بود وقتی داشت حرف میزد، هیچکس نباید صحبت میکرد. حرف زدنش جوری بود که بدون فراز و فرود بود. اگر میخواستی سوالی بپرسی اون صداشو بالاتر میبرد.... جالب بود برام که اینها چقدر گوش میدن. یادمه یکی از این بروبچه ها که باهاش رفته بودیم بیرون داشت صحبت میکرد. واقعا خصوصا زبان انگلیسی و با اون لهجه اگر یه قسمت داستان را متوجه نشی دیگه کلا متوجه نمیشی. اینم روده دراز همینطور حرف زد. حرفای واقعا به درد نخور. خب من وقتی سوال میپرسیدم میدیدم اصلا سوال منو جواب نمیده. فقط میخواد حرف بزنه. این نمونه را شاید زیاد دیده باشیم. من خودمم شاید اینجوری باشم. این تفاوت باعث میشه آدم به فکر فرو بره و سعی کنه که متکلم وحده نباشه.

یکی از مواردی که خیلی جالب بود، رنگهای شاد و زیبا بود. ساختمان روشن و روحیه خیلی خوبی داشت. بوی بسیار خوبی که از تمام اتاق ها بیرون میومد و چهره های جویای علم... شاید به همین دلیل به این کشور میگن کشور شادزی ها.....

برای شام، یکی از ایرانی ها یه رستوران کردی بنام رستوران کرمانشاه را معرفی کرد. ماهم با دوستامون به اونجا رفتیم. یه دوست چینی داریم که واقعا خیلی باحاله. کلا سکوته و با صورتش صحبت میکنه. یه جورایی مثل ریوزو توی سریال اوشین. یه جوان سریلانکایی، یه خانم بنگلادشی و یه خانم فیلیپینی. اون خانم فیلیپینیه بدجور دلش میخواست دیده بشه. من کلا از اینجور آدما متنفرم. ادایی و پر از ادعا. اول شروع کرد درباره کتابخانی که داشت کلی تعریف کردن که مثلا مارکش InkPad و 400 یورو خریدم اینا حرف زد و دیگه تا آخر این دوره یک هفته ای هم که دیگه دیدیم داستانا. من فک کردم ادایی ها همشون ایرانین، بعد فهمیدم نه. این بین المللیه...
از رستوران بگم که مال یک آقای کرد بود که بسیار محترم بودند و غذاهای خوشمزه ایرانی مثلا جوجه کباب، چلوکباب کوبیده، چنجه و شیشلیک داشتند. ما دو بار اونجا غذا خوردیم و بسیار عالی بود
این هم آدرس:
Lemminkäisenkatu 42, 20520 Turku Kermanshah Restaurant
https://maps.app.goo.gl/1wxn7HSvvUznaJ3T7
شهر تورکو یکی از قدیمی ترین شهرهای فنلاند هست بنابر این کلیسای این شهر هم قدیمی ترین کلیسا در فنلاند به حساب میاد. این کلیسا پس از آتش سوزی شهر بازسازی شده و عظمت بسیار زیادی داره. سبک معماری اون گوتیک هست و دارای محراب بسیار باشکوهی هست. یک منبر هم در کنار سالن کلیسا هست که جهت خطابه مورد استفاده قرار میگیره. یکی از دیدنیهای این کلیسا، پیانو بزرگ کلیساست. این پیانو که در اصل یک وسیله شبیه به پیانو هست، دارای لوله های بسیار بزرگی هست که با جریان هوا، صدا از اون خارج میشه.




کتابخانه مرکزی شهر تورکو، یکی از زیباترین مکانهایی بود که من رفتم. شاید چندین نفر زن و مرد توی یه قسمتی آروم و بی صدا داشتند بافتنی میکردند. یه سری داشتند صحبت میکردند. یه سری داشتند پازل های چند صد تکه را روی میزهای خوشگل درست میکردند. توی قسمت کودک، مادرها و یا پدرها داشتند با اسباب بازی های اونجا با بچه هاشون بازی میکردند. موسیقی تمرین میکردند. توی یه قسمتی، همه داشتند روزنامه میخوندند. تعداد زیادی آدم پیر و جوان روزنامه میخوندند. خیلی جالب بود. توی عصر تکنولوژی این همه روزنامه میخونن. کلا یه فاز دهه شصتیه خاصی دارند. کتابخونه جایی بود شلوغ و پر از جنب و جوش

یکی از هم دوره ای هامون که سریلانکایی بود گفت رستورانی هست بنام سلیمانی که خوب نیست. ما روز آخر که بارون شدیدی هم میومد گفتیم بریم داخلش دیگه ببینیم چی میشه. واقعا غذاش عالی بود. کلا سلیقه ما متفاوته. مثلا اونها ادویه نداشتن غذا و تند نبودن غذا را ایراد میدونن. دو تا کاسه سوپ دال عدس رایگان به همراه کباب چنجه با نون تازه و دورچین و چای، آب و دوغ رایگان. واقعا عالی بود. خصوصا توی اون هوای بارونی، رادیو آهنگ کردی گذاشته بود و اون هوا و اون رادیو قدیمی در کنار همسر و کباب یه حال و حس خیلی خوبی داشت.


این رستوران عالیه حتما امتحان کنید
Kebab Box