
عصر شد و تصمیم گرفتیم شب رو در قم بمونیم. یادم بود یه بار قبلاً با خانواده یه خونهی اجارهای گرفته بودیم اونجا، اما حالا باید خودمون یه جا پیدا میکردیم.
توی اپلیکیشنها دنبال هتل گشتیم، ولی هیچی درست پیدا نمیشد. بالاخره یکی پیدا کردیم. مسیرش پر از کوچههای تنگ و تاریک بود. آخر یه کوچهی ترسناک، چند مرد ایستاده بودن. یکی جلو اومد و گفت:
– بیاین اتاق رو نشونتون بدم.
به ریحانه گفتم در ماشینو قفل کنه و خودم رفتم. اتاق رو که دیدم خشکم زد؛ تاریک، نمور و کثیف. فقط گفتم: «نه، متشکرم» و برگشتم سمت ماشین.
گفتم: «بریم، تو ماشین بخوابیم بهتره!»
در راه، ناگهان یه هتل مجلل دیدم که توی هیچ اپلیکیشنی نبود. رفتم داخل و از شانس ما اتاق خالی داشت. تمیز، خوشنقشه و مجهز. برایم عجیب بود که چرا دیده نمیشد؛ شاید مثل آدمهایی بود که ارزش دارن ولی توی سیستم اشتباه نادیده گرفته میشن.
اون شب، خسته ولی آسوده خوابیدیم. صبحانهشون ساده بود، اما دلچسب. ریحانه گفت:
– کاش همهی هتلها همینقدر تمیز بودن.
من فقط گفتم: «آره، ولی بین اون همه بی نظمی چطوری.»
اون شب فهمیدم امنیت یعنی جایی که بتونی بدون ترس بخوابی. سفر، فقط جابجایی نیست؛ تمرینیه برای اعتماد. اعتماد به حس درونت، به کسی که کنارت نشسته، و به جادهای که جلو پات پهن شده. فهمیدم سفری که ما به صورت مجردی رفتیم چالشهایی به مراتب کمتر داشت. اینکه مسئولیت یک نفر یا چند نفر دیگه مستقیم با خودشون باشه یه چیزه و اینکه اینجا تو باید حواست به همه چی باشه یه چیز دیگه. واقعا فرق میکنه.