ویرگول
ورودثبت نام
دیر و زود
دیر و زودسریال زندگی من...
دیر و زود
دیر و زود
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

قبل از مهاجرت بدانید...

گاهی مهاجرت فقط جابه‌جایی جغرافیا نیست؛ جابه‌جایی طرز فکر است.
آدم‌ها از یک کشور به کشور دیگر می‌روند، اما ذهنشان هنوز در وضعیت بقا باقی می‌ماند. آن‌جا که همه‌چیز محدود است، فرصت‌ها کم‌اند، منابع کم‌اند و موفقیت دیگران شبیه تهدید به نظر می‌رسد. این همان «ذهنیت کمبود» است؛ حالتی که باعث می‌شود رابطه‌ها هم رنگ رقابت بگیرند، نه رفاقت.

واسان ساهکو: اداره برق واسا در کنار دریا
واسان ساهکو: اداره برق واسا در کنار دریا

در چنین فضایی اطلاعات کامل منتقل نمی‌شود، حمایت واقعی اتفاق نمی‌افتد و گفتگوها بیشتر حول مقایسه می‌چرخد تا رشد. آدم‌ها مدام از سختی‌ها می‌گویند، از فشار مالی، از نبود امکانات؛ اما هم‌زمان همان‌هایی هستند که برای حفظ تصویر بیرونی‌شان بهترین برندها را دنبال می‌کنند و تخفیف ۴۰۰ یورویی که ۲۰۰ یورو شده را «ضرورت» می‌دانند. این تناقض، نمونه‌ای از cognitive dissonance یا ناهماهنگی شناختی است؛ جایی که فرد می‌خواهد همزمان هم نقش موفق را بازی کند و هم نقش قربانی را.

روز برفی مرکز شهر واسا
روز برفی مرکز شهر واسا

مسئله این نیست که چه کسی چقدر دارد یا چقدر می‌گیرد. مسئله شکاف بین گفتار و واقعیت است. وقتی کلمات با رفتار هم‌خوان نیستند، ذهن ناخودآگاه احساس بی‌اعتمادی می‌کند. انرژی تحلیل می‌رود. حضور در جمعی که دائماً غر می‌زند، حتی اگر دلیل‌هایی هم داشته باشد، کم‌کم کیفیت روانی آدم را پایین می‌آورد.

در این میان یک پدیده دیگر هم خودش را نشان می‌دهد: دروازه بانی یا gatekeeping.

کسانی که سال‌ها زودتر آمده‌اند، گاهی ناخودآگاه مرز می‌کشند. تجربه را تبدیل به ابزار برتری می‌کنند. کمک را مشروط می‌کنند به «خودت باید تلاش کنی». انگار عبور از یک دروازه باید با سختی همراه باشد تا مشروعیت پیدا کند. شاید این واکنشی باشد به سال‌های دشوار گذشته؛ شاید هم صرفاً نیاز به حفظ جایگاه.

اما آن‌چه برای من مهم‌تر شد، تعیین مرزهای اجتماعی بود؛ مرزبندی اجتماعی. اینکه بپذیری قرار نیست با همه صمیمی باشی. قرار نیست هر جمعی برایت مناسب باشد. بعضی رابطه‌ها صرفاً به خاطر هم‌زبان بودن شکل می‌گیرند، نه هم‌فکر بودن. و این دو، الزاماً یکی نیستند.

گاهی مسئله دشمنی نیست؛ mismatch یا عدم تطابق است. ناهم‌خوانی در سطح نگاه به زندگی.

بعضی‌ها هنوز در فاز «حرکت به مرحله بعد» هستند. زندگی برایشان ایستگاه موقت است. رضایت را عقب می‌اندازند، لذت را به آینده حواله می‌دهند و امروز را صرف رسیدن به فردایی می‌کنند که وقتی برسد، باز هم کافی نخواهد بود. در مقابل، عده‌ای ترجیح می‌دهند در مسیر هم زندگی کنند؛ برنامه داشته باشند، صرفه‌جویی کنند، اما شادی را هم تعلیق نکنند.

اینجا خیلی ماشین های قدیمی را دوست دارند و خیلی هم گرون هستند
اینجا خیلی ماشین های قدیمی را دوست دارند و خیلی هم گرون هستند

من فهمیدم که از دوگانگی خسته می‌شوم. از مقایسه‌های دائمی، از بازی‌های پنهان، از رقابت‌های بی‌صدا. شاید چون خودم تیپ observant & principled یا پایبند و اصولگرا هستم؛ بیشتر نگاه می‌کنم، تحلیل می‌کنم و با معیارهای درونی‌ام قضاوت می‌کنم. برای همین جمع بزرگ و سطحی مرا جذب نمی‌کند. کیفیت رابطه برایم مهم‌تر از کمیت آن است.

شاید مهاجرت بیش از هر چیز، آدم‌ها را عریان‌تر می‌کند. ضعف‌ها پررنگ‌تر می‌شوند، ناامنی‌ها واضح‌تر می‌شوند و شخصیت‌ها شفاف‌تر دیده می‌شوند. در این میان انتخاب ساده نیست، اما ممکن است: کوچک کردن دایره، عمیق‌تر کردن ارتباط‌ها و پذیرفتن اینکه آرامش ارزشمندتر از حضور در هر جمعی است.

غروب زمستانی خیابان کولوکاتو
غروب زمستانی خیابان کولوکاتو

گاهی لازم است از خودت بپرسی: آیا ناراحتی‌ات از رفتار دیگران است یا از انتظاری که داشتی و برآورده نشد؟ وقتی این سؤال را صادقانه پاسخ بدهی، خیلی از گره‌ها باز می‌شود.

در نهایت شاید مهاجرت برای من این درس را داشت که رشد فقط بالا رفتن نیست؛ پالایش هم هست. کم کردن، انتخاب کردن، مرز گذاشتن. و فهمیدن اینکه همیشه تعداد کمی آدم کافی‌اند؛ همان‌هایی که حضورشان انرژی می‌دهد، نه اینکه آن را مصرف کند.

مسیر زندگیمهاجرتروابطایران
۹
۸
دیر و زود
دیر و زود
سریال زندگی من...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید