
یک جهان رنگ ،
یک دنیا امید و نور
سبز سر از زیر خاک بیرون آورد
سبز بود درست همرنگ شاخه های آویختهی
بید ، همرنگ سپیدار
یا همرنگ گلدان های خانهی مادربزرگ
سرت را که از پنجره بیرون میبردی
او را در آسمان هم میتوانستی ببینی
ميان آبی ظریف آسمان
لابهلای دامن گلدار شب هم میشد
نشانی از او پیدا کرد
در روز،او را لبخند زنان در ابرهای روان میدیدی
و شب با تنگ کردن مردمک چشم میان وهم سایه ها رقصش را با ساز باد نظاره میکردی
نسیم که میوزید عطرش جانشین بوی رز های وحشی میشد
هوش از سرت میبرد
وای از آن روزی که دست به کار میشد و
انگشتان ظریفش کلاویه های سیاه و سفید را نوازش میکرد ؛
نوایی که در فضا طنین انداز میشد روح مرا نیز نوازش میکرد
همه جا بود
همه جا...
-دُرسا