چرا بعضی چیزها از یاد نمی روند

هر چیزی که یک جوری با حسی از احساس های ما آمیخته شود، به خودش برچسبی می زند که گاه و بیگاه از میان انبوه خاطرات بپرد وسط میدان... راز همین است... اگر در خاطره ای، خشم، نفرت، عشق، شادی، ترس، غم، حسرت، مهربانی، درد، بی وفایی، حقارت و چیزهایی از این قبیل وجود داشته باشد در ذهن می ماند، این خاطرات برچسب دار می شوند و هر آن ممکن است از جایی بزنند بیرون... جالب آنکه به هیچ وجه پاک نمی شوند... فقط در مغز پنهان می شوند... کمتر پیش می آید که مثلا حرف های معلم کلاس دوم راهنمایی را به یاد آوریم، اما اگر حین حرف زدن شما را تحقیر هم کرده باشد، حرفهایش احتمالاً هنوز یادتان هست، راز این است که چون حرف او با احساسی همراه شده در ذهن می ماند..... نمی دانم چقدر حرفم درست است، اما به نظرم اگر خاطرات برچسب دار بیشتری داشته باشیم آن قدیمی ها کمتر بپرند وسط میدان... اگر سفری برویم که پر از خاطرات برچسب دار باشد، لااقل تا مدتی از شر خاطرات قدیمی که شاید بعضا آزار دهنده هم شاید باشند رها می شویم... و دوم اینکه باید یاد بگیریم که کمتر برچسب خوانی کنیم!!! یا لااقل به دنبال برچسب خوانی خوب باشیم، بدین معنا که تمرین کنیم خاطراتی را به یاد آوریم که برچسبشان شادی است، نه غم، مهربانی است نه بی وفایی.... مدتی که تمرین کنیم در برچسب خوانیِ درست مهارت پیدا می کنیم.

امید که برچسب های خاطراتتان هیشه چیزهای خوب باشد...

و امیدوارم که برچسب هایی که به خاطرات دیگران می زنیم از نوع خوبی باشد... چون دیگر فراموش نمی شوند...