نویسنده ای وارد یک کتاب فروشی شد، در میان انبوه کتابها قدم می زد، هر از گاهی یک کتاب برمیداشت و چند صفحه را از نظر می گذراند، همین طور که در میان کتابها می گشت رسید به یکی از کتابهای خودش! انگار سالها در آن کتابخانه کسی نگاهی به آن نکرده بود، کتاب را برداشت، با دست خاک از سرو رویش پاک کرد گویی دست نوازشش را بر سر فرزند خود می کشد، اشک در چشمانش جمع شد، آخر آن کتاب را در جوانی با عشق و شور نوشته بود، آهسته آهسته خاطرات جوانی در دلش تازه گشت، گریه هایش به لبخند مبدل شدند، کتاب را ورق زد و هر صفحه ای که می خواند وسوسه می شد تا صفحه بعد را هم بخواند... آن روز نویسنده کتاب خودش را خرید و رفت....
برای دسترسی به خلاصه کتابهای صوتی می توانید پیج من در اینستاگرام را فالو نمایید
https://instagram.com/dr.dehghani.coaching?igshid=1gtqgzgweann4