ویرگول
ورودثبت نام
YUNA
YUNAهمون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
YUNA
YUNA
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ روز پیش

ماه هم ز من خسته است

سکوت تاریکی همه جا را فرا گرفته است. نور ماه، توان گذر از پرده ها و رسیدن به قلب مرا ندارد. گویی ماه هم از من خسته است؛ از حرف های تکراری، از ناله ها، از لبخند های مصنوعی، از تاریکی قلبم که هربار با چوب کبریتی روشن میشود، از چوب کبریتی که هی میسوزد و باز روشن میشود، از پوستر های پاره ی روی دیوار که دو هفته ای میشود کسی دستی بر آن نمی کشد، از همه چیز...

هرگاه که قلم را بردارم، گویی که فقط درحال سیاه کردن کاغذ هستم؛ هیچ کدام از کلماتی که از گوشه ی خیالم بر روی کاغذ پیاده میشوند، در کنار هم معنایی ندارند. گویی مغز دیوانه ام، حوصله ی زیاده‌گویی را ندارد و فقط کلمات را، خلاصه میگوید و بلکه حسش نمیکشد کلمات جدیدی بیان کند؛ هربار همان کلمات، هربار همان چرت و پرت ها!

این روز ها، خیلی میخندم؛ زیاد از حد میخندم! تا جایی که با دیدنم، شکی در این نمیکنی یک مریض روانی هستم. آنقدر میگویم و میخندم تا عضلات صورتم میگیرد و تمام شب را، با اشک، عضلاتم را درمان میکنم. آن بالشتک سیاه‌بخت چه گناهی کرده بود که گیر یک دستگاه آبغوره گیری افتاده است؟ هر شب را با آغشته شدن به اشک هایم به صبح میرساند.

باز هم کمی دو دل مانده ام؛ به مانند همیشه، درست مثل رودی که با شتاب خود را به سنگ ها میکوباند تا به دریا برسد، بی قرارم. کسی چه میداند؟ شاید آن دُکیِ روانی به هدفش رسیده باشد و آن همه قرص و سم و کوفت و زهرمار(!) رویم اثر کرده باشند. به هرحال، باید مقاومت کنم... میتوانم بر این دوراهی غلبه کنم.... میتوانم؟

تمام "دوستت دارم" هایی که در طرح هایم پنهانشان کرده بودم، حال تکه کاغذ پاره پوره ای بیش نیستند. آن روز، ناخن هایم را با عصبانیت روی آنها میکشیدم و با برخورد ناخن هایم به روی دیوار، به خود میلرزیدم؛ اما ادامه دادم، تا جایی که تمام آن طرح ها نابود شدند. حال، گر کسی نداند، گمان میکند که ببر گرسنه ای به اتاقم حمله ور شده بود. آن گاه شاید با تعجب بپرسند که چگونه جان سالم به در برده‌ام؛ اما کاش می‌پرسیدند چگونه از بازیچه بودن جان سالم به در برده‌ام تا داستانم را برایشان تعریف کنم و این ماجراها روی دوشم سنگینی نکنند. انگار خیابان شده‌ام و ماشین ها یکی پس از دیگری، از روی جسدم گذر می‌کنند و با هر گذر، یکی از استخوان هایم پودر می‌شود.

شاید هرچه بیشتر می‌فهمم، کمتر می‌دانم. حس می‌کنم از یادم رفته است تمام آن چیز هایی که می‌خواندم و می‌آموختم. گویی از انسان به ماهیِ کم حافظه‌ای تغییر هویت داده‌ام. امواج احساس، مانند موج که ماهی را به ساحل می‌آورد، مرا از آموخته های منطقی دور کرده است و سعی می‌کند نابودم کند. هربار که با خودم می‌گویم کافی است، کسی سرم را در آب فرو می‌برد و تا آخرین نفسم صبر می‌کند. بعد که مرا بالا بیاورد تسلیمم. کاش نیازی به اکسیژن نداشتم.

نور ماه کم شده است. تنها نیم نگاهی به من می‌اندازد و از اینکه زنده‌ام، غمگین می‌شود. تا صبح نفرینم می‌کند. ماه هم از من رو برگردانده است. آه که ماه هم از من بر برگردانده...

*رندوم
*رندوم


پ.ن: داشتم چرک نویس ها رو نگاه میکردم که دیدم یه چیزی ارزش انتشار داره. مربوط به احوال دوسال پیش...

ماه
۹
۱۰
YUNA
YUNA
همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید