ویرگول
ورودثبت نام
YUNA
YUNAهمون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
YUNA
YUNA
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

چرت و پرت نامه | ترسو

 

چیزی نیست. من میتونم خوب باشم.


روزایی که کل زنگ تفریح تو کلاس بودم و یه جمله تکراری رو بارها و بارها رو هر کاغذی که گیر میاوردم مینوشتم، حتی خودمم باورم شده بود که دیوونه شدم و فکر کردم که امروز هم به همین نیاز دارم؛ دیوونه بودن.

عمیق دیدن مسائل هیچ وقت جالب نبوده. تنها فایده اون اینه که راحت میتونم درک کنم که ظاهرا با درک کردن هم به جایی نرسیدم؛ مایه دردسره و گاها احساس اینو میده که داره ازم سوءاستفاده میشه. برای همینه که اون قدر رو کاغذای مچاله مینوشتم "I hate everyone" که دیگه به معنای اونا توجه نمیکردم؛ یه چیزی تو مایه های عادت کردن. فقط میخواستم دیگه عمقی نبینم توی احساساتم.

و الان یکی از اون کاغذا که پره از همین جمله دقیقا توی دستای منه. از توی کشو پیداش کردم؛ لا به لای کلی چرکنویس که هیچ وقت قرار نیست انتشارشون بدم. دستخط ریزم، به ترتیب از بالا به پایین، پررنگ تره و کم کم کمرنگ میشه؛ با نوشتن به تدریج عصبانیتم کمتر میشد. خدا میدونه چندبار نوک مدادنوکی رو شکستم تا این کاغذ رو پر کنم.

گاهی آرزو میکنم که کاش برای ادامه بقا نیازی به حرف زدن نداشتم؛ شاید این یه جور فرار کردنه. به هر حال این واقعیته که حتی نتونستم عصبانیتم رو نشون بدم. انگار تو دنیای من مراقبت کردن از خودم گناه محسوب میشه و بقیه توی اولویت قرار دارن. من میترسم و شاید برای همین تنفر از خودم رو انکار میکنم؛ فقط برای این که میترسم از آخرین نفری که مونده متنفر باشم.

من یه ترسو هستم. درسته که تونستم دم یه مار کوچولو رو بگیرم و سر به سرش بزارم یا یه سوسک رو از شاخکاش آویزون کنم؛ ولی از آدما میترسم. اگه یه آدم مثل یه حشره موزی اذیتم کنه، نمیتونم از شاخک بگیرمش و دست و پا زدنش رو وقتی تو هوا معلق مونده ببینم. اگه بخوام به عمق آدما نگاه کنم، گهگاهی حس میکنم چندشآورن و شاید برای همینه که مدام میترسم اذیتشون کنم؛ چون احتمال میدم اینجوری به من آسیب برسونن.

آسیب دیدن هیچ وجه زیبایی نداره. اون یه معما نیست که بشه حلش کرد. فقط باید منتظر زمان بمونی تا بگذره؛ البته که با گذرش تقریبا تموم سلول های قلبت سیاه میشه و دیگه چیزی از امید باقی نمیمونه. بعدش مجبوری دل بکنی از چیزی که قبلش بودی و شاید چیزایی که قبلا داشتی.

و نمیدونم دنبال چی میگردم. حتی نمیدونم چرا اینارو مینویسم و اگه نوشتم چرا انتشار میدم. فقط میدونم این جزو معدود کاراییه که باعث میشن درد رو فراموش کنم.

 

*جنگل بامبو
*جنگل بامبو

 

پ.ن: معلم انشاء میگفت بند آخر برای نتیجه گیریه؛ اما من هیچوقت به نتیجه ای نمیرسم:)

 


پ.ن: این دست نوشت تاریخش ثبت نشده بود و منم یادم نمیاد برای چه زمانیه. ولی به نظرم جالب اومد...(*بالا انداختن شانه)

( )) (*بالا انداختن شانه

۱۴
۵
YUNA
YUNA
همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید