✨انکدوت ۴ از اطاق درمان
"مردی که همیشه باید پاسخ میداد"
(نمونهای از خودشیفتگی جبرانی)
وقتی بهنام وارد اتاق شد، انگار داشت با کسی بحث میکرد. نگاهش پر از آمادگی برای دفاع بود، مثل سربازی که همیشه زره به تن داره، حتی تو خواب. نشست و گفت: "دکتر، بذارید همین اول یه چیز رو روشن کنم... من آدم ضعیفی نیستم، فقط خستهام."
در تمام ۵۰ دقیقه، حتی یک سؤال بیپاسخ نگذاشت. وقتی میپرسیدم: "چی باعث شد اینقدر رنج بکشی؟"
به جای لمس درد، شروع میکرد به تحلیل: "ببینید، جامعه ما یاد نگرفته با آدم موفق چطور برخورد کنه. من زیادی خوب بودم، همین شد مشکل!"
از والدین میگفت، از بیعدالتیها، از اینکه چطور همه عمرش مجبور بوده بجنگه تا "درست فهمیده بشه". انگار تمام زندگیاش، تمرینی برای دادگاه بزرگ "اثبات خودش" بوده. هیچکس اجازه نداشت اشتباه برداشت کنه. چون اگه برداشت غلطی میشد، یعنی خودش اشتباه بوده، و این غیرقابلتحمل بود.
وقتی بهش گفتم: "میشه یک بار فقط سکوت کنیم و با هم ببینیم این حس نیاز به توضیح دادن، از کجا میاد؟"
اخم کرد. ساکت شد، ولی بدنش انگار میلرزید. با صدای لرزان انگشتهای دست راستش رو بهم میسابید و پاهاش تو کفش انگار جا نداشت، ابروهاش رو کمی داد بالا از بالای عینک به من یک نگاهی کرد و گفت: "من اگه حرف نزنم، له میشم. چون هیچکس هیچوقت نپرسید که واقعاً کیام!" تکیه داد به مبل و یک نفس عمیق کشید و گویا غم تا یقه های کتش حس میشد، چون سعی در مرتب کردن یقه هاش داشت و انگار خاک آستین ها رو میگرفت و دوباره نگاهی کرد و گفت "پدرم، میگفت سکوت بعد از مرگ هست - یعنی ارزش زندگی تمام شد."
یادداشت درمانگر:
درمان با بهنام، شبیه صحبت با آینهای ترکخورده بود. هر بار که به زخمش نزدیک میشدم، زرهش محکمتر میشد. در دل این دفاعگری مداوم، کودکی نشسته بود که ظاهرا هیچوقت فرصت نکرده بگه: "میترسم که بیارزش باشم، اگه کسی حرفهامو نفهمه."
دکتر موریس ستودگان
#انکدوت_چهارم
#خودشیفتگی_جبرانی