ویرگول
ورودثبت نام
mandish
mandishاز هفت سالگی کم کم عشق جنون آمیزی به دنیای پر رمز راز الکترونیک و بعد ها کامپیوتر پیدا کردم و این عشق علاقه الان با وجود هوش مصنوعی خیلی خیلی بیشتر شده ...
mandish
mandish
خواندن ۱۱ دقیقه·۹ ماه پیش

کی بودم چی شدم (قسمت اول)

گاهی اوقات موفق می شویم ، گاهی اوقات یاد می گیریم .
گاهی اوقات موفق می شویم ، گاهی اوقات یاد می گیریم .








سلام ویرگولی های عزیز ، تصمیم گرفتم قسمتی از سرگذشتم رو در قالب این پست با شما بزگواران به اشتراک بزارم ، امیداوم براتون مفید باشه

* از کودکی ( حدود شش هفت سالگی )؛ کم کم علاقمند و عاشق برق و الکترونیک شدم، حدود سیزده چهارده سالم که بود تو شهرمون ؛ یک تعمیرگاه صوتی تصویری دایر کردم، البته اون موقع ها بیشتر خراب می کردم تا آباد!

درس خوندم تا رسیدم به سال انتخاب رشته ( اولین سالی که نظام قدیم رفت و نظام جدید آموزشی!! آمد ) و بر اثر مشاوره غلط بهم گفتن چون به برق علاقه داری بهتره بری هنرستان! تا اینکه بری رشته ریاضی و...

بعد از یک سال دبیرستان تغییر رشته دادم و رفتم هنرستان برق خوندم و سال 1378 با رتبه ای خوب؛ کاردانی پیوسته دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم ولی متاسفانه بخاطر مسائل مالی نتونستم برم دانشگاه و با سرخوردگی زیاد برگشتم به بازار کارو دوباره یک تعمیرگاه لوازم برقی و الکترونیکی و یک خدمات کامپیوتری راه انداختم.

البته همون سال ها یه دوره مهارتی مهندسی کامپیوتر تو جهاد دانشگاهی رفتم و مدرکی معادل لیسانس گرفتم ولی هنوز حسرت دانشگاه رفتن به دلم مونده بود! چون جهاد دانشگاهی با دانشگاه خیلی فرق داره!

توی سالهایی که کار می کردم( خدمات کامپیوتری داشتم و تعمیرکار الکترونیک بودم )؛ دائم به خودم میگفتم: این بود سقف آرزوهایی که داشتی؟ پس اون همه عشق علاقه به تولید و کارآفرینی چی شد؟ آیا این نهایت موفقیته توئه ؟ و این سوالاتی بود که جوابی براشون نداشتم و همیشه تو این سالها؛ اخبار دانشگاه و تکنولوژی رو با حسرت نگاه می کردم!

به سن تشکیل خانواده رسیده بودم و سال 84 ازدواج کردم.

درگیر زندگی و کار شدم و بخاطر مشغله هایی که داشتم زیاد وقت نمی کردم به رویاهام برسم! ولی همیشه انگار چیزی گم کرده باشم .راستشو بخواین زیاد از شرایطی که داشتم راضی نبودم و گه گاهی هم زمین زمان رو مقصر می دونستم! از طرفی اصلا اهل رفیق بازی و وقت کشی نبودم و گاهی اوقات روز ها آنقدر کار می کردم که شب ها تا می رسیدم خونه از خستگی خوابم می برد...

موفقیت در اولین تلاش؟ شوخی می کنی؟
موفقیت در اولین تلاش؟ شوخی می کنی؟

کارم سنگین بود و هر روز در کنار کار تو مغازم ، چندتا کارگاه و کارخونه می رفتم و دستگاه ها و ماشین آلات رو سرویس و تعمیر می کردم . دو سه بار هم حین کار تو کارخونه ها دچار آسیب دیدگی شدم . مثلا یک بار داشتم یک دستگاه جوش میگ ( CO2 ) رو تعمیر می کردم که حدودا پنجاه متر اونطرف تر ، یک کارگر با دستای چرب و روغنی ! داشت مانومتر سیلندر ( کپسول ) هوا رو باز می کرد که متاسفانه کپسول ترکید و چند نفر مجروح شدن و اون اپراتور بنده خدا هم بشدت آسیب دید که متاسفانه چند روز بعد فوت کرد (روحش شاد ) . خلاصه اینکه در اون سالها در محیط های صنعتی کار می کردم و گهگاهی شاهد این صحنه های دلخراش بودم که عامل اصلی اکثر این اتفاقات ناگوار ، نا آگاهی ، عدم رعایت نکات ایمنی و نبودن شرایط مساعد تو برخی از کارگاه ها بود .

ایمان که داشته باشی همیشه در اوجی
ایمان که داشته باشی همیشه در اوجی

همیشه تو این سالها دوست داشتم تا جایی که در توانم هست و مهارت دارم ، به بقیه همکارا و کارگرای زحمتکش کمک کنم و مهارت هایی رو که بلد هستم رو بهشون یاد بدم و در کل از هیچ کاری برای آموزش دادن دریغ نمی کردم ، حتی اگه چیزی رو بلد نبودم ، شب که می رفتم منزل ، مطالعه می کردم ، تو اینترنت می گشتم و روز بعد بهشون می گفتم ، اینطوری هم اطلاعات و مهارت های خودم بالا می رفت و هم خدمتی انجام می دادم ، خلاصه اینکه سعی می کردم ذکات علم که همون نشر علم هست رو انجام بدم .

نمایشگاه کتاب جایی برای  بهتر شدن .... یه جای امن و مهربان
نمایشگاه کتاب جایی برای بهتر شدن .... یه جای امن و مهربان


· یار مهربان

بخاطر عشق علاقه ای که به کتاب و مطالعه داشتم، تقریبا هیچ سالی نمایشگاه کتاب تهران رو از دست نمی دادم و زمانیکه در محیط نمایشگاه کتاب بودم بسیار لذت می بردم! انگار در سرزمین رویاهام قدم می زدم، دخترم رو هم از همون کودکی به نمایشگاه کتاب می بردم و این شد که تنها ثمره زندگیم هم مانند من عاشق کتاب ، مطالعه علم و کسب دانش شد.

دیدمو درگیر شدم!
دیدمو درگیر شدم!


· دیدمو درگیر شدم!

  • اردیبهشت ماه سال 89 و درغرفه های دانشگاهی نمایشگاه کتاب تهران بودم که یک گروه دانشجویی که از شهرستان با کلی شوق و ذوق برای خریدن کتاب اومده بودند و با اشتیاق خاصی دنبال کتاب های مورد نظرشون بودند نظرم رو جلب کردند. انگار یک جرقه ... یک امید ... یک ذوقی دوباره زنده شد!
  • اونجا بود که تا بخودم اومدم دوباره عشق تحصیل اومد سراغم، مدتی فکرم درگیر ادامه تحصیل بود، چند جلسه مشاوره رفتم و همگی این عزیزان بهم پیشنهاد ادامه تحصیل دادند واین بود که تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدم و بر اساس مشاوره ای که گرفتم ابتدا بصورت شبانه رفتم پیش دانشگاهی رشته ریاضی و نهایتا مهر ماه سال 92 ( روزی که دخترم رفت کلاس اول دبستان) منم رفتم دانشگاه!.
  • تو دانشگاه عطش یادگیری دروس علمی و تخصصی الکترونیک و کامپیوتر( مخصوصا حوزه دیجیتال و میکرو کنترولر که وابسته به دو تا رشته برق و کامپیوتر هست و اساسا میکرو کنترلر ها همون کامپیوتر ها ، اما در مقیاس کوچک و برای کار های خاص هستند ) رو داشتم و تمام تلاشم این بود زودتر به دروس تخصصی برسم و روی یادگیری مباحث موردعلاقم تمرکز کنم .
شکست و اشتباه اگه نباشه هیچی درست نمیشه !
شکست و اشتباه اگه نباشه هیچی درست نمیشه !


· جایی که می تونست بهتر باشه!

  • همیشه از درسای تخصصی خودم جلوتر بودم، سوالای خیلی تخصصی می پرسیدم. اونقدر تخصصی که بعضی از اساتید بهم میگفتن نیا سر کلاس! مارو زیر سوال می بری، فقط آخر ترم بیا امتحان بده و نمرتو بگیر برو! و این اون چیزی نبود که من می خواستم و دنبالش بودم. چند نفر از اساتید محترم هم بهم می گفتند جای تو اینجا نیست! تو باید شریف یا امیر کبیر باشی نه اینجا!
  • مثلا من دنبال یادگیری و آنالیز مدارهای قدرت با استفاده از ماسفت ها و IGBT ها بودم در صورتی که آموزش ها و کتاب ها هنوز درگیر ترانزیستور های معمولی دوقطبی چهل سال پیش بودند و بصورت خیلی محدود به این قطعات اشاره می شد و یا اینکه مثلا در معماری کامپیوتر صحبت از معماری وان نئومان می شد در صورتی که این معماری منسوخ شده بود و معماری هاروارد و ... تکنولوژی روز بود.
  • (متاسفانه شکاف بزرگی بین دانشگاه و تکنولوژی روز و صنعت وجود داره که همه به اون واقف هستند و نیازی به گفتن بنده حقیر نیست).
  • البته بخاطر اینکه هنرستان رفته بودم، توی دروس ریاضی و پایه مشکل داشتم و مهندسی برق هم بدون درک کامل مباحث ریاضی یعنی عدم موفقیت! ولی خیلی تلاش کردم ، شب روز زمان گذاشتم تا تونستم مباحث پایه ریاضی رو یاد بگیرم و به سطح مطلوبی برسونم .
  • خلاصه اینکه مشکلات زیادی سر راهم بود، زندگی متاهلی، مستاجر بودن، کار سخت و تحصیل همزمان اونم بدون پشتوانه مالی مناسب و...
رویا ها رو زندگی کن خواب نبین!
رویا ها رو زندگی کن خواب نبین!


· رویاهایی که ایده می شوند و به پرواز درمیان و اوج می گیرند

  • به اصطلاح کسبه : تو کف بازار و زمانی که داشتم خاک بازار رو می خوردم؛ مخصوصا زمان تعمیرات دستگاه ها در کارگاه ها و کارخانه های صنعتی اطراف تهران؛ متوجه کم کاستی هایی شدم و کم کم ایده ها و خلاقیت هایی به ذهنم می رسید که بسیار وسوسه انگیز بودند و به ثمر نشستن این ایده ها موفقیت های بزرگی نصیبم می کرد ( در پست های آینده بیشتر از ایدهایی که داشتم و دارم و همچنین مشکلاات و مسائلی که پیش روی من بود رو خدمتتون عرض می کنم).
  • یکی از مشکلات اساسی سر راه من این بود که در الکترونیک بصورت تجربی خیلی مهارت داشتم وهربرد الکترونیک یا دستگاه مرتبط صنعتی و تجاری رو تعمیر و بازسازی می کردم و خیلی عطش ساختن و تولید داشتم ولی از لحاظ تئوری و تخصصی توانایی طراحی مدار و مباحث تخصصی رو نداشتم و اصلا به همین خاطر بود که با وجود درآمد مناسب و عدم نیاز به کسب علم و مهارت های جدید در جایگاهی که بودم ، تصمیم به ادامه تحصیل در دانشگاه و تحصیلات تکمیلی گرفتم.
روز های سخت تمام میشن اما اراده های محکم نه!
روز های سخت تمام میشن اما اراده های محکم نه!


· تسلیم نشو ...

  • بعد از چند ترم احساس کردم دانشگاه چیز زیادی رو به تخصصم اضافه نمی کنه و این بود که دیگه دانشگاه نرفتم و خودم بصورت خودآموز (یوتیوب و ... ) کمی توانایی و تخصصم رو بالاتر بردم و تونستم چند تا از ایده هامو بسازم.
  • خلاصه بعد از ترک دانشگاه و چندین سال کار و پستی بلندی هایی که داشتم؛ تا سال 1401 بجایی رسیدم که یک کارگاه تولیدی کوچک، دوتا فروشگاه هایپر ابزار و یک تعمیرگاه ماشین آلات جوش برش داشتم و روز به روز از لحاظ مالی در حال پیشرفت بودم.
  • کم کم به این فکرافتادم که اون ایده ها و محصولاتی که مد نظرم بود رو حالا وقتشه که روشون کار کنم و تبدیل به محصول نهایی و تجاری کنم، چون از لحاظ مالی اوضاع بهتر شده بود و از طرفی فکر تولید و ساختن هیچگاه از سرم بیرون نرفته بود.
  • یکی از مشکلاتی که هنوز وجود داشت این بود که در زمینه برنامه نویسی حرفه ای میکروکنترلرهای تخصصی و تجاری مشکل داشتم چون ایده هایی که داشتم یک پروژه آموزشی یا معمولی مثلا با AVR یا ... نبود. پروژه هایی بود که دیوایس و سخت افزار و نرم افزار حرفه ای ، صنعتی و خاص خودش رو نیاز داشت ( مثلا: میکروکنترولر هولتک ( Holtek Semiconductor) که برای انبوه سازی خیلی مناسب هست . و همین الان هم منابع و آموزش های تخصصی بدربخوری رو نمیشه پیدا کرد و خیلی از اساتید و دانشجویان حتی اسم هولتک هم به گوششون نخورده چه برسه به اینکه پروژه ای کار کرده باشند... ) .
پله پله  برو ، یک شبه بجایی نمی رس
پله پله برو ، یک شبه بجایی نمی رس


· یک تجربه = نقره داغ! :

  • یکی از پروژه هایی که داشتم یک دستگاه پیشرفته ای بود که از صفر تار صد طراحی کردم و نمونه اولیه رو ساختم (از طراحی مدار، شماتیک و PCB گرفته تا طراحی قاب و پنل با سالیدورک و ساخت صفر تا صد قالب تزریق پلاستیک مربوطه و... ) وفقط قسمت نرم افزاری رو که مربوط به میکروکنترلر هولتک بود رو به یک نفر سپردم تا برام انجام بده و فایل و سورس کد کامل رو در اختیارم قرار بده ، چند روز بعد اون فرد ازم برد و قسمت سخت افزار رو خواست و گفت باید برد باشه تا بتونم برنامه رو دیباگ و تست کنم ، حرفش منطقی بود و قسمت سخت افزار رو بهش دادم اما ... متاسفانه چند وقت گذشت و خبری ازش نشد و در نهایت گفت سخت افزارت مشکل داره و این پروژه شدنی نیست! و قرار شد برد و لوازمی که بهش داده بودم رو بهم برگردونه و حتی قبول کرد بیعانه پرداختی رو هم عودت بده ! که برام عجیب بود چون گفته بود من خیلی زحمت کشیدم ولی طراحی تو ایراد داده و چند تا ماژول رو درست طراحی و انتخاب نکردی و نتونسم از زمانی که گذاشتم نتیجه ای بگیرم ... ، باز غیب شد و چند وقت دیگه هم خبری ازش نشد و بعد از کلی تماس های مکرر و اکثرا بی جواب؛ بلاخره رفتم و با هر بدبختی بود پیداش کردم و جویای رفتارش و بد قولی هاش شدم . بعد کلی جر بحث و دعوا؛ سخت افزار دستکاری شده و خراب شده رو گرفتم و برگشتم تهران .
  • گذشت تا چند وقت بعد متوجه شدم دستگاهی رو که من طراحی کرده بودم رو یک شرکت ساخته و تجاری سازی کرده !!! شوکه شده بودم . دیگه کم آورده بودم ، حتی چند هفته ای کارم به روانشناس و متخصص مغز اعصاب کشیده شد ... آخه تحمل چنین شرایطی خیلی برام زجر آور بود ، احساس خیلی بدی داشتم
  • نمی دونستم چیکار کنم، بسیار کلافه و عصبی شده بودم، از طرفی تمام زحمت و تلاشم در رابطه با اون دستگاه از بین رفته بود و همچنین یک ضرر مالی میلیاردی نصیبم شده بود و چون قرارداد یا ثبت اختراعی نداشتم دستم بجایی بند نبود.
وقتی همه خوابن تو بیدار باش و تلاش کن!
وقتی همه خوابن تو بیدار باش و تلاش کن!


· قبول و پذیرش اشتباه + ثبات و استقامت

  • و خلاصه دوران خیلی بدی رو گذروندم تا اینکه کم کم به حالت عادی برگشتم و به اشتباهاتم پی بردم و متوجه شدم مقصر اصلی خودم بودم ! نه اون فرد یا فلان شرکت .
  • من نباید بدون قراداد درست حسابی یا مشاوره با یک وکیل کارآزموده ؛ چنین کاری می کردم و حاصل دسترنجم رو در اختیار اون فرد قرار می دادم . اون شخص بعد از اینکه به ارزش اون دیوایس پی برده بود یه دودوتا چهارتای ساده کافی بود تا متاسفانه از اعتماد من سوء استفاده کنه و دست به چنین کاری بزنه.
  • دیگه این شد که کم کم به فکر پر کردن خلا ها و برطرف کردن سایر مشکلات پیش روی خودم افتادم. خوشبختانه اون دستگاه یک قسمت کوچک از مجموعه پروژه هایی بود که روش کار کرده بودم و تقریبا در برابر سایر پروژه هایی که داشتم، ناچیز بود .

ادامه در پست های بعدی...

ممنونم از زمانی که اختصاص دادید ، برای تک تک شما عزیزان آرزوی موفقیت و سربلندی دارم و امیدارم شادی و سلامتی سازنده تک تک لحظات زندگی شما و خانواده محترمتان باشه انشاالله...

موفقیت حاصل یک فراینده ، یک حلقه تو در تو از موقعیت ها و چالش ها
موفقیت حاصل یک فراینده ، یک حلقه تو در تو از موقعیت ها و چالش ها


ادامه تحصیلنمایشگاه کتابسرگذشتالکترونیک
۲
۰
mandish
mandish
از هفت سالگی کم کم عشق جنون آمیزی به دنیای پر رمز راز الکترونیک و بعد ها کامپیوتر پیدا کردم و این عشق علاقه الان با وجود هوش مصنوعی خیلی خیلی بیشتر شده ...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید