روزمرگی در آینده

یک روز لا به لای خاطراتمان گم می شویم، یک روز یادمان میرود که چه می خواستیم و به کجا می خواستیم برویم.
تصورش می کنم....
ده سال دیگر یک روز صبح زود ساعت شش صبح از خواب بیدار می شوم و در حالی که همسرم خوابیده است بی هیچ نگاه خاصی نسبت به او، صبحانه ام را با عجله و نصفه نیمه می خورم. اگر خوش شانس بوده باشم ، سوار پراید درب و داغانم میشوم و در ترافیک حوصله سر بر سر صبح نواب زمانم را هدر میدهم. تا اینکه ساعت یک ربع به هشت به سرکار دولتی ام در مرکز شهر میرسم و کارت حضور غیابم را میزنم و از طبقات بالا میروم .... بعد از سه طبقه به اتاقم میرسم ، اتاقی که با پنج تا همکار چاق تر از خودم در آن کار میکنیم. صبح اول وقتمان به صحبت در مورد نوسانات دلار میگذرد و بعد از آن شروع میکنیم به بد و بیراه گفتن پشت سر نظام حال و صحبت هایی که همه ی ما میدانیم آخرش چیست. در لا به لای این صحبت ها نگاهی به پرونده هایی که شاید باید هفته ی پیش کارشان تمام می شد می اندازم و شاید کارشان را تمام کردم، شاید. اینها که برایتان گفتم هشت سال است که تکرار میشود، درست از دو ماه بعد از شب عروسیمان. راستی یادم رفت برایتان بگوییم، سنم که کمتر بود، همان روز هایی که تازه هجده سالم شده بود ، آرزو هایی داشته ام، خودم به آنها نرسیدم، اما حالا تمام سعی خودم رو می کنم تا دختر 5 ساله ام به آرزوهای من برسد. از اول های عروسیمان برایتان نگفتم، آن زمان که عاشق شدم هنوز آرزو هایی داشتم ، اما چه کنم که جوانی ام صرف جور کردن هزینه های سالن عروسی، ماشین عروسی و تدارک دیدن غذا برای چند صد مهمانی که شاید خیلی از آنها را چند سالی می شد حتی ندیده بودم شد. البته بگذریم که تعدادی از آنها حتی یک بار هم ندیده بودم. بعد از آن هم رسیدیم به تلاش برای اجاره ی یک خانه چهل متری در جنوب شهر ، هنوز یادم هست که برای آن خانه چقدر به این و آن بدهکار شدم و تا سال ها نتواستم نفس بکشم، هر چند هنوز هم نمی توانم نفس بکشم.
به این آینده ی روزمره سلام کنید . اینها تنها قسمتی از آینده بود.