روزی که بفهمیم معتادیم بهشت است

واقعا زندگی کجاست ؟
واقعا زندگی کجاست ؟

چند روز پیش درست یه شب قبل از شب یلدا ، یکی از دوستام که تهران زندگی نمی کنه زنگ زد و گفت که اومده تهران. شاید فکر کنید به خاطر اینکه تهران نیست خیلی دیر به دیر می بینمش ، اما نه اینطور نیست. به طور معمول هر هفته یکی دو بار می بینمش. از شب قبل با هم برنامه چیده بودیم که شب رو با هم باشیم و تا صبح با ایکس باکس بازی کنیم. حدودا ساعت هشت بود که همدیگر را دیدیم بعد از یه کم دور زدن تو خیابانا رفتیم حونه تا دلی از عذا در بیاریم. شروع کردیم به بازی کردن از فیفا ۱۸ گرفته تا مورتال کمبت و بتلفیلد و کلی بازی دیگه ، حدودا ساعت یازده و نیم بود که همون زلزله پنج و دو دهم ریشتری که خودتون هم ازش خبر دارید اومد. یه کم معادلاتمون رو به هم ریخته بود اما ما آدمی نبودیم که با این چیز ها بیخیال بازی بشیم. بعد از کم اینور و اونور کردن و خوابیدن جو زلزله ساعت دوازده و نیم دوباره به سمت بازی برگشتیم البته با یه نقل مکان به طبقه بالا و اختصاصی کردن فضا ، اینجوری دیگه هیشکی نمی تونست جلوی مارو بگیره البته به غیر از یه زلزله واقعی.دوباره شروع به بازی کردیم. اگه بخوام شرح بازی ها رو بگم خیلی میشه ولی اگه جمع کلشون رو بگم شاید چیزی حدود ۳۰۰ یا ۴۰۰ دست بازی های مختلف رو بازی کردیم.

همین که به خودمون اومدیم ساعت هفت صبح شده بود و آسمون داشت روشن می شد. با اینکه هنور از بازی کردن سیر نشده بودیم اما دیگه مجبور بودیم که بخوابیم ، اگر آسمون روشن می شد دیگه کی می تونست بخوابه. کنسول رو خاموش کردیم و آماده خوابیدن شدیم . دراز کشیده بودیم و در حال صحبت بودیم ، ما سه نفر بودیم بعد از چند کلمه وقتی منتظر جواب شدیم صدا نیومد ، یکی از دوستام خوابش برده بود. حتی منم که معمولا خیلی سخت خوابم می برد با اینکه اون شب یا بهتره بگم اون صبح تو جای خودم هم نبودم خیلی زود خوابم برد. وقتی بیدار شدم ساعت ده و نیم بود هر چی سعی کردم نشد که بیشتر از اون بخوابم و دوستام هنوز خواب بودن و حدود ساعت یازده و نیم یا دوازده بود که بیدار شدن. اون شب ، شب یلدا بود. با این که اصلا از شب یلدا خوشم نمیاد ( حداقل از این مدل شب یلدا ). اما همین که بعضی های رو می دیم خوب بود. یه کم که گذشت حدود ساعت ۳ بعد از ظهر بود که شروع سر درد ها بود. اینکه خیلی زیاد پیش میاد سر درد داشته باشم به کنار اما مطمعا اون وضعی که دیشب بود باید هم به این سردرد ختم میشد ، خودم هم توقع دیگه ای نداشتم. امشب هم که شب یلدا بود ، همه با هم تصمیم داشتن که تا نیمی از شب بیدار بمونن و فقط بخورن. نه اینکه نخوام بخوابم ولی نمی شد. کافی بود بگم که من امشب من به مهمونی نمیام و می خوام بخوابم تا عنوان مرتد اعدام بشم ( البته که اینجا های متن رو فقط از سر شوخی میگم ) اما بالاخره که چی ، خیلی ها از دستم ناراحت میشدن وگرنه من اگه سرم درد نمیکرد هم برای شب یلدا بیدار نمی موندم چه برسه حالا که سر درد هم داشتم.

صبح بعد از حادثه

حکایت ما ، حکایست شبیه به فیلم هنگور (خماری ، البته این ترجمه ایه که تو سایت ها مینوسن) داستان از این قراره که چند تا دوست تو یه شب قبل از عروسی یکی از دوستاشون جشن میگرن و شادی می کنن و به عنوان آخرین شب مجردی دوستشون تا می تونن مشروبات الکلی ( همون آب شنگولی ) و از اینجور چیزا می خورن. صبح روز بعد که از خواب بیدار میشن هیچی از شب قبل به یاد ندارن و به مرور در طول فیلم  میفهمن که دیشب چه کارا که نکردن. البته این چیزی نیست که فقط توی این فیلم دیده باشیم و این داستان که شخصیت های داستان ، بعد از عشق و حال های شب قبل دیگه چیزی به یاد نمیارن رو زیاد توی فیلم ها دیدیم. توی تموم این ماجرا ها شخصیت ها می دونن که بعد از این کار ها به چه وضعی دچار میشن اما باز هم به سراغش میرن. حکایت ما ها دقیقا شبیه به هم هستش و فقط نوع اعتیادهامون فرق میکنه اما هر دوی اونا لذتی هستن که با خودشون خرابیی بیشتر از خود لذت میارن حالا یکی کمتر یکی بیشتر اما تو اصل ماجرا فرقی ایجاد نمی کنه.

اعتیاد فقط به سیگار یا از اینجور چیزا میگن

مشکل ما اینه که فقط چیزایی مثل سیگار ، مشروبات الکلی ( آب شنگولی ) یا چیزایی از این دست رو اعتیاد می دونیم. اما خودمونیم ، اعتیاد اعتیاده دیگه ، چه فرقی داره. اینکه من تا وسطهای شب ، البته شاید بهتر باشه بگم اول های صبح می شینم بازی میکنم خودش یه اعتیاده اونم یه اعتیاد شدید. البته چیزایی از این دست و این شکلی توی زندگی های ما زیاد هست اما هنوز نمی دونیم کدوم اعاتیاده کدوم نیست و تا وقتی ندونیم به چی معتادیم که نمی تونیم ترکش کنیم. برا همینه که می گم : روزی که بفهمیم معتادیم بهشت است.

میدونیم اما باور نداریم

ما همه میدونیم که سیگار برای بدن مضره اما باز هم به سیگار کشیدن ادامه میدیم. ما همه میدونیم که ورزش نکردن برای ما مضره اما باز هم ورزش نمی کنیم ، ما همه میدونیم …… هزار تا از این میدونم های دیگه که بهشون عمل نمی کنیم. بحث اینجاس که ما فقط میدونیم و دونستن کافی نیست تا وقتی نفهمیم. منظور از فهمیدن باور کردن این قضیه است ، اگه سیبی تو دستتون باشه و اونو ول کنید چه اتفاقی می افته ؟ مسلما زمین می افته ( مگه اینکه تو کره ای دیگه باشید ) باید همینقدر که به افتادن سیب باور دارید به جمله هایی مثل جمله های بالا باور داشته باشید. اونوقت هست که به عمق فاجعه پی میبرید.

کمپ ترک اعتیاد

همه این هارو نگفتم که بخوام بگم من به درجه ای رسیدم که به تمام این باور ها رسیدم و مشکلی در زندگی ام ندارم. همنجوری که اول همین متن گفتم من خودم یکی از معتادام اما اینکه ما دوست داریم تو کدوم مسیر باشیم خودش یکی از مهم ترین بخش های مسیره ، همین که تصمیم میگیریم که تو کدوم مسیر حرکت کنیم خودش قسمتی از مسیره. من بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که من یک معتادم. نه حتی از این معتاد های تفریحی ، بلکه یک معتاد که داره از خرجیش میزنه که موادش رو جور کنه. از اون معتاد ها که اگه همینجوری پیش برن تمام زندگشون رو می فروشن و میرن مواد میخرن. اما دیگه نه. دیگه به این مسیر ادامه نمیدم. از همین امروز تصمیم به ترک گرفتم و خودم روی توی کمپ ترک اعتیاد مغزم بستری کردم. باید ببینم که این کمپ ذهنم تا چه اندازه توان مقابله با معتاد درونم رو داره