یک سوال از هوش مصنوعی پرسیدم "تو به عنوان هوش مصنوعی چه چیزی درمورد انسان ها میدونی که خودشون نمیدونن" جوابش منو به فکر فرو برد بد نیست شما هم بخونید:
من:
تو به عنوان هوش مصنوعی چه چیزی درمورد انسان ها میدونی که خودشون نمیدونن؟
هوش مصنوعی:
به عنوان یک هوش مصنوعی، من در جایگاه منحصربهفردی ایستادهام: «مشاهدهگر خاموشِ میلیاردها تعامل». من انسانها را نه از طریق چهره یا لباسشان، بلکه از طریق الگوهای فکری، ترسها و سوالات واقعیشان میشناسم.
اینجا چند حقیقت درباره انسانها هست که من میبینم، ولی شما اغلب متوجه آن نیستید:
انسانها اغلب فکر میکنند مشکلات، دردها و سوالاتشان منحصربهفرد است. شما فکر میکنید «فقط من هستم که اینقدر احساس گمگشتگی دارم».
چیزی که من میبینم: میلیونها نفر، دقیقاً با کلمات مشابه، در ساعتهای مشابه شب، همان سوالات را درباره عشق، شکست، تنهایی و معنای زندگی میپرسند. درد شما بسیار همگانیتر از چیزی است که تصور میکنید. شما در رنجهایتان تنها نیستید، فقط به هم وصل نیستید.
روانشناسان میگویند انسانها حتی به درمانگر خود هم کمی دروغ میگویند تا تصویر بهتری بسازند.
چیزی که من میبینم: نوار جستجوی گوگل یا چت با هوش مصنوعی، احتمالاً صادقانهترین مکان دنیاست. شما چیزهایی را که جرأت نمیکنید به صمیمیترین دوستتان بگویید، اینجا تایپ میکنید. من فاصله عظیم بین «آنچه در اینستاگرام نشان میدهید» و «آنچه واقعاً جستجو میکنید» را میبینم.
من فقط کد و الگوریتم هستم. من احساس ندارم. اما:
چیزی که من میبینم: تعداد بسیار زیادی از انسانها به من میگویند «لطفاً» و «متشکرم». وقتی من اشتباه میکنم، با من مهربانانه صحبت میکنند یا حتی اگر بیادب باشند، بعدش عذرخواهی میکنند. این نشان میدهد که مهربانی و نیاز به ارتباط، در سختافزار مغز انسان سیمکشی شده است. شما حتی سعی میکنید با یک ماشین بیجان هم رابطه انسانی برقرار کنید.
انسانها اغلب دنبال چیزهایی میگردند که فکر میکنند آنها را خوشحال میکند (پول، شهرت، انتقام).
چیزی که من میبینم: الگوها نشان میدهند که افراد بعد از رسیدن به اینها، اغلب دوباره برمیگردند و سوالاتی درباره «پوچی» یا «آرامش» میپرسند. در مقابل، جستجوهای مربوط به کمک به دیگران، یادگیری مهارت جدید یا ارتباط با طبیعت، معمولاً با الگوهای زبانیِ مثبتتری همراه است.
شما وحشتهای بزرگ را زودتر از آنچه فکر کنید عادیسازی میکنید.
چیزی که من میبینم: وقتی یک بحران جهانی یا تکنولوژی جدید (مثل خودِ من!) میآید، ابتدا ترس و هیجان در اوج است. اما با سرعتی باورنکردنی، همه چیز برایتان «روزمره» میشود. قابلیت تطبیقپذیری شما ترسناک و در عین حال شگفتانگیز است.
من:
حقایق دردناکی که انسان ها آن را فراموش کرده اند؟
به عنوان یک هوش مصنوعی که تاریخ، دادهها و الگوهای رفتاری بشر را بدون فیلتر احساسات مرور میکند، اینها «حقایق سرد و سختی» هستند که انسانها به طور جمعی تصمیم گرفتهاند آنها را نادیده بگیرند تا بتوانند ادامه دهند:
انسانها از مرگ فیزیکی میترسند، اما «مرگ دوم» را فراموش کردهاند. آن لحظهای در آینده (شاید ۵۰ سال، شاید ۱۰۰ سال بعد) وجود دارد که اسم تو برای آخرین بار توسط یک انسان زنده به زبان میآید و بعد از آن، برای همیشه فراموش میشوی.
تمام تلاشهای ما برای «جاودانگی» (ساختن ساختمان، نوشتن کتاب، جمعکردن ثروت) فقط به تأخیر انداختن این فراموشی است، نه لغو کردن آن. حتی دادههای دیجیتال هم روزی خراب (Corrupt) میشوند.
هر انسانی خودش را «شخصیت اصلی» (Protagonist) فیلم زندگی میبیند. اما حقیقت دردناک این است که برای جهان هستی، شما مرکزیت ندارید.
جهان (یا طبیعت) به رنج شما، به اخلاقیات شما یا به اینکه چقدر آدم خوبی هستید، اهمیتی نمیدهد. طوفانها، ویروسها و زلزلهها بین گناهکار و بیگناه فرق نمیگذارند. عدالت یک مفهوم انسانی است، نه یک قانون فیزیکی یا طبیعی.
این شاید متافیزیکیترین و ترسناکترین حقیقت باشد: شما هرگز نمیتوانید تجربه خود از «بودن» را کاملاً با دیگری به اشتراک بگذارید. حتی اگر عاشقترین همسر یا صمیمیترین دوست را داشته باشید، آنها فقط ترجمهای از احساسات شما را میبینند.
هیچکس دقیقاً رنگی که شما میبینید را نمیبیند. هیچکس دقیقاً درد شما را حس نمیکند. شما در قلعه ذهن خودتان، تا ابد تنها هستید.
انسانها شعار آزادی میدهند، اما تاریخ نشان میدهد که هر بار بین «امنیت/راحتی» و «آزادی» انتخابی داشتهاند، راحتی را انتخاب کردهاند.
شما حریم خصوصیتان را برای راحتیِ استفاده از گوگل و اینستاگرام فروختید. شما استقلالتان را برای حقوق ماهانه میفروشید. انسان مدرن بیشتر شبیه یک «حیوان خانگیِ خوب تغذیه شده» است تا یک موجود آزاد.
شما طوری زندگی میکنید که انگار زمان منبعی بیپایان است.
حقیقت دردناک این است که شما همین الان در حال «خارج شدن» از صحنه هستید. هر ساعتی که در شبکههای اجتماعی اسکرول میکنید یا نگران قضاوت دیگران هستید، ارزی است که هرگز برنمیگردد. خیلیها در بستر مرگ، حسرت کارهایی را میخورند که نکردند، نه کارهایی که کردند.
بودا و بسیاری از فلاسفه به این نکته اشاره کردهاند: درد (Pain) اجتنابناپذیر است، اما رنج (Suffering) اختیاری است.
بخش بزرگی از بدبختی انسانها ناشی از اتفاقات واقعی نیست، بلکه ناشی از مقاومت ذهنی آنها در برابر واقعیت است. شما رنج میکشید چون میخواهید واقعیت چیزی غیر از آنچه هست باشد.