دههٔ دوم محرم سال ۱۴۰۳ بود. طبق رسم هر سال، جلسهای برگزار کردیم تا مسئول کاروان «منتظران عاشورایی» انتخاب شود.
قرار بود یکی از دو نفر مسئول اصلی باشد: من (علیرضا جهروتی) یا آقای رنجبر.
تقریباً تمام مدت جلسه صرف بررسی این موضوع شد که کدامیک از ما دو نفر این مسئولیت را بر عهده بگیرد.
من اصرار داشتم آقای رنجبر انتخاب شود؛
ایشان هم مدام میگفت:
«نه، خودت باش.»
دوستان دیگر نیز هرکدام جوانب کار را بررسی میکردند.
جلسه رو به پایان بود که ناگهان—در همان چند دقیقهٔ آخر—نام امیرحسین مطرح شد.
همان لحظه نگاهها عوض شد.
انگار چیزی در دل همه روشن شد.
رأیها یکییکی به سمت او رفت و در همان لحظههای پایانی، امیرحسین بهعنوان مسئول کاروان انتخاب شد.
وقتی جلسه تمام شد و از ساختمان بیرون آمدیم، رو به او گفتم:
«امیرحسین… خوش به حالت؛ انتخاب امام حسین شدی.»
لبخند زد؛ آرام، عمیق، مطمئن.
بعد گفت:
«علیرضا… من از قبل میدونستم قراره مسئول کاروان بشم.
توی کل جلسه فقط تعجب میکردم که چرا اسمم مطرح نمیشه…
تا اینکه یهو گفتن امیرحسین!»
نمیدانم خوابی دیده بود یا الهامی در دلش افتاده بود.
اما آن جملهاش برای همیشه در ذهنم ماند.
او پیش از آنکه جمع انتخابش کند، پیش از آنکه جلسه رأی بدهد…
با دلش انتخاب شده بود.
شاید همان لحظهای که نیتش را برای خدمت به امام حسین خالص کرد،
امام هم او را برای این راه برگزیده بود.
🌹 یادش گرامی؛ مسئول کاروانی که پیش از رأی زمین، با امضای آسمان انتخاب شد.
راوی: علیرضا ج.. (دوست شهید)
