
مدتی بود که درگیر امور شخصی در دفتر مقام معظم رهبری بودم.
در همان روزها، یاد یادداشتی از برادرم، شهید امیرحسین، به ذهنم آمد؛
یادداشتی که پس از شهادتش به دستمان رسید و نشان میداد نگاه او به حقالله چقدر دقیق و ظریف بوده است.
امیرحسین همهٔ واجباتش را در نوت گوشیاش مینوشت؛
از نمازهای قضا گرفته تا روزههایی که به علت سفر یا شرایط دیگر مانده بود.
همه را با دقّت ثبت میکرد تا هیچ حقی بر گردنش باقی نماند.
وقتی این نوشتهها را دیدم، تازه فهمیدم چه فاصلهٔ عمیقی بین ماست؛
منِ نزدیک چهلساله که حتی نمیدانم چند نماز و روزه بر ذمّه دارم،
و او که با بیستوپنج سال سن، چنین نظم و حسابی در بندگی داشت.
در همان ایام، همراه یکی از علمای اهل دل بودم؛
عالمی که رابطهای معنوی و عمیق با شهید داشت.
حضور او باعث شد یاد همهٔ نمازها و روزههای برادرم زنده شود
و اهمیت دقّت در انجام واجبات و حقالله بیشتر در دلم جلوه کند.
پس از آن، خانواده نیّت کرده بودند تمام هزینهٔ واجبات شهید را در دفتر مقام معظم رهبری پرداخت کنند
و من مأمور انجام این کار شدم.
خدا را شکر، این توفیق نصیبم شد.
وقتی محاسبات انجام شد و لحظهٔ پرداخت رسید،
عالم دیگری که در دفتر حضور داشت، حالتی عجیب به خود گرفت؛
چهرهاش غرق اشک شد و تحیّری خاص در نگاهش موج میزد.
چند لحظه صبر کردم تا سخن بگوید.
او گفت:
«این شهید اهل خمس و واجبات بوده است.
نام او در دفتر ثبت شده
و بارها برای این امور به اینجا رفتوآمد داشته است.
او اهل محاسبهٔ دقیق مال و اهل حلال بودن بوده.»
این جمله برایم تکاندهنده بود.
بغض گلویم را گرفت و اشک بیاختیار جاری شد.
با خود گفتم: چقدر از شهید فاصله دارم!
او در ۲۵ سالگی حسابش روشن بود؛
خمسش ادا شده، واجباتش انجام شده، مالش پاک و طاهر.
و من… هنوز اندر خم یک کوچهام.
شهدا، ما شرمندهایم.
شما پیش از شهادت، «شهید زیستن» را آموخته بودید؛
دفتر زندگیتان را برای خدا ورق زدید
و پایان آن را با خون سرخ خود نوشتید.
برادر عزیزم، امیرحسین!
شرمندهام از اینهمه فاصله؛
از آن محبتی که باید به تو میکردم و نکردم.
امروز در حسرت یک همنشینی ساده با تو نشستهام؛
در حسرت یک همنفسی، یک نگاه، یک خنده.
خدا کند من هم روزی در این مسیر قدم بگذارم؛
تا همانند تو، دفتر زندگیام را تنها برای رضای خدا بگشایم
و پایانش را به خون و اخلاص ختم کنم.
راوی: برادر شهید