ماهره خانم و همسرش، آقای اسدی، همسایههای قدیمی و دوستداشتنی مادر من بودند؛ اهل اردبیل. حدود ۳۳ سال پیش مستاجر پدرم در کوچه صفربادی شاهجعفر قم بودند و بعد از مدتی به اردبیل برگشتند.
پارسال (1403)، بعد از سالها، دوباره به خانه مادرم آمدند و چند شب ماندند.
ماهره خانم آن زمان برای اولین بار امیرحسین را دیده بود.
امروز (30 شهریور 1404)، بعد از شهادت امیرحسین، دوباره از اردبیل آمدند خانه مادرم تا عرض تسلیت کنند.
ماهره خانم با همان لهجه و زبان زیبای ترکی اردبیلی، با ناراحتی و تأثر میگفت:
«امیرحسین خیلی خوب بود…»
او تعریف کرد که دفعه قبل، با مادرم روی مبل نشسته بودند و خاطرات خانه قدیمی زنده شده بود.
مادر به امیرحسین گفته بود:
«امیرحسین، ماهره خانم و من را به محله قدیمی میبری؟»
و او بیدرنگ پاسخ داده بود:
«چرا که نه، میبرم.»
آن روز با هم به محله قدیمی رفتیم؛
خاطرات گذشته زنده شد، خندیدیم، قدم زدیم و از بودن در کنار هم لذت بردیم.
در راه برگشت، امیرحسین که عاشق فلافل بود، گفت:
«این طرفها فلافلهای خیلی خوبی دارد.»
و ما را برد و با شادی و دلی ساده، مهمانِ فلافل کرد.
یک روز ساده، اما پر از صفا…
روزی که با روحیهی مهربان و دلِ پاک امیرحسین، تبدیل شد به یک خاطرهی ماندگار.
🌹 هنوز هم آن روز زیبا در ذهن همهی ما زنده است.
راوی: ماهره خانم (همسایه قدیمی مادر شهید)
