یک شب مثل هر هفته، همهی برادرها و خواهر، داماد و عروسها و نوهها در خانهی مادرم جمع بودیم.
خانه پر از خنده و گرمی بود. بحث جشن عروسی امیرحسین بالا گرفت.
امیرحسین با لبخند و آرامش خاصی گفت:
«تاریخ عروسی را با همسرم آخر امسال برنامهریزی کردهایم، فقط روز دقیقش را هنوز به نتیجه نرسیدهایم.»
همه خوشحال شدیم و شوخی و خنده در جمع بالا گرفت.
امیرحسین ادامه داد:
«الحمدلله بابا خانهام را دارد آماده میکند. تالار هم تالار خواهرم زهرا و همسرش آقا مسعود است.
داداش، تو هم که انشاءالله ماشینت را برای عروسی میدهی؟»
من خندیدم و گفتم:
«بله، حتما.»
امیرحسین با لبخند گفت:
«خدا را شکر… این هم درست شد. اصلیها جور شد؛ بقیش هم انشاءالله درست میشود.»
آن شب، شب شادی بود.
دلها پر از امید و لبخند.
اما تقدیر، حکایت دیگری نوشت…
وقتی امیرحسین به شهادت رسید، همان چیزهایی که برای عروسیاش گفته بود، برای مراسم سوم و هفتمش تحقق یافت.
مراسمها در همان تالار خواهرم زهرا و همسرش برگزار شد.
ماشین من را هم برایش گل زدیم؛ اما نه برای عروسی زمینی…
بلکه برای عروسی آسمانی.
✨ در آن شب پر از خنده، هیچکس نمیدانست که امیرحسین، عروسیاش را نه در زمین،
بلکه در آسمانها خواهد گرفت؛
با لباسی سفیدتر از هر دامادی،
و جشنی باشکوهتر از هر جشن دنیایی.
راوی: برادر شهید
