
اولین رویارویی من با سورن کیرکگور به فیلم هامون داریوش مهرجویی باز میگردد. آن سکانس که خسرو شکیبایی در جادهای پر پیچ و خم، مبهوت و سرگشته با سرعت میراند و ناگهان بر لبه پرتگاه پا روی ترمز میگذارد و لنز دوربین بر بدن لرزان او زوم میکند، زیباترین الهامپذیری از کتاب کیرکگور است.
تاثیر عمیقی که از فیلم گرفتم، مرا به آشنایی بیشتر با اندیشهی این فیلسوف صاحب نظر مجاب کرد.
بنابراین واسطهها را کنار گذاشتم و مستقیم به سراغ مشهورترین کتاب ایشان یعنی ترس و لرز رفتم.
پرسش اصلی کتاب این است که چگونه ابراهیم فرزند خود را برای خدا میخواهد قربانی کند؟
مگر ابراهیم مومن نبوده است؟
مگر قتل فرزند امری غیراخلاقی نیست؟
و چطور ممکن است امری غیراخلاقی با ایمان سازگار باشد؟
و در ادامه سورن کیرکگور رهیافت درخور توجهی میزند به مقایسه این قضیه با زندگی شخصی خود.
نقطه عطف این انطباق، جایی است که او نخستین و یگانه عشق راستین خود را طرد میکند. او که عاشق دختری زیبارو به نام رگینه اولسن شده بود و حتی زمان ازدواجشان هم تعیین شده بود، در دوگانهی انتخابی بزرگ قرار میگیرد.
او رگینه را در مقام اسحاق برای ابراهیم میپندارد و در این آشفتگی ذهنی فرو میرود که عشق بیحصرش به رگینه، او را از ایمان به خدا غافل میکند و مانع او در ایمانورزیاش خواهد شد.
همانگونه که ابراهیم با وجود عشقی عمیق به اسحاق، تصمیم به قتل او میگیرد تا ایمانش به خدا را از دست ندهد، پس او نیز در دو راهی رگینه و ایمان، در تصمیمی دردناک، او را طرد میکند تا ایمان خود را بازیابد.
تا حدی کتاب سختخوانی بود. ارجاعات کتاب به الفاظی که واجد مفاهیمی از علم منطق هستند، کمی در فهم مطالب ایجاد گره میکرد.
آن زمان خاطرم هست که تحت تاثیر کتاب هم قرار گرفتم. اما هر چه پیشتر رفتم بیشتر با اندیشههای ایشان زاویه گرفتم.
*در تعیین هویت فرزند ابراهیم در میان ادیان مختلف اختلاف نظر وجود دارد. در بیان کیرکگور اسحاق مطرح است.
ادامه دارد..