نیمه شب نوشت ها ...

  • پرواز بدون مرگ


در تمام سال های گذشته آنقدر به پرواز فکر کرده ام که دیگر از آن نمیترسم . این موضوع آنقدر برایم ملموس است که حتی اگر ناگهانی به لبه پرتگاهی نزدیک شوم با خیال راحت میتوانم بپرم . میتوانم بپرم و قلبم هم از این سرعت بی حد و حصر سقوط نایستد و بعد بالهایم را باز کنم و به سمت نور پرواز کنم .



  • سرطان

و براستی هیپچ چیز برایم آن شبی را تداعی نمیکرد که تو تنها باری بود که نبودی ، جسمت بود اما دلت اینجا نه .

آنوقت من هم در دل آخرین بار گفتم دوستت دارم ، و دیگر نداشتم . درست همان موقع بود که تو را کشتم و دست هایت را از لای گره ی موهایم پس زدم. حالا بعد از سیو اندی سال نبودن باید بفهمم که تو آن روز تازه فهمیده بودی که سرطان در تمام استخوان های بدنت رخنه کرده، و من فکر میکردم تو دیگر دوستم نداری . حالا بعد ازتمام این سالها میفهمم که تو سرطان من بودی و در تمام بدنم رخنه کرده بودی و اینبار قرار است من نباشم . جسمم هست روح ام جای دیگریست ، همانجا که آنشب روح تو بود .