متن اپیزود ۲ پادکست پرچم سفید - بخش دوم روایت جنگ جهانی دوم

سلام دوباره. شما در حال مطالعه متن قسمت دوم پادکست پرچم سفید هستید. پرچم سفید درباره یکی از تلخ‌ترین اتفاق‌هاییه که در دنیا می‌افته، اتفاقی که باعث میشه هزاران نفر کشته بشن و میلیون‌ها نفر خونه و زندگیشون رو از دست بدن. اتفاقی مخوفی به اسم جنگ.

https://castbox.fm/app/castbox/player/id1480796/id102648596?v=4.0.27&autoplay=0

این قسمت درباره زندگی در دوران صدارت هیتلر بر آلمان در دوره قبل از جنگ جهانی دوم هستش. هم می‌تونید این قسمت رو در بشنوید و هم اینکه اگر علاقه‌مند به خوندن متن هستید، متن قسمت دوم پادکست پرچم سفید رو در ادامه بخونید.

۱

آلمانی که بعد از جنگ جهانی اول، درست همون روزایی که همه، امید به پیروزی قطعیش داشتن، با سرشکستگی جلوی متفقین قد خم کرد و جمهوری ضعیف و درهم شکسته‌ای مسئولیت اداره‌اش رو به عهده گرفت، با قدرت گرفتن هیتلر، سرنوشت متفاوتی پیدا کرد. حتی پیش از اینکه هیتلر به طور رسمی دیکتاتور بی‌رقیب آلمان بشه، احزاب آلمان یا منحل شدن، یا خودشونو منحل کردن و بالاخره سال ۱۹۳۳، قانون یگانگی حزب و دولت به تصویب رسید و حزب ناسیونال سوسیالیست کارگران آلمان، تنها حزب سیاسی آلمان شد. آلمان تک حزبی، توی سیاست خارجیش هم حساب خودش رو از بقیه کشورا جدا کرد. ۱۴ اکتبر ۱۹۳۳، هیتلر گفت که از جامعه ملل و کنفرانس خلع السلاح ژنو خارج می‌ش و بساط برای قدرت بی‌رقیب شدن هیتلر توی آلمان، خیلی زود فراهم شد. دوم آگوست ۱۹۳۴ هندنبرگ درگذشت و هیتلر مقام نخست وزیری رو با ریاست جمهوری ادغام کرد و فرمانده کل ارتش هم شد. در واقع هر اون چیزی که می‌خواست تا برنامه‌هایی که توی ذهنش داشت و در کتاب نبرد من اشاره‌هایی بهش کرده رو اجرا کنه، داشت بی‌مهابا و بی‌پروا انجام می‌داد.

در امپراتوری هیتلر، چیزی جز اطاعت بی‌قید و شرط معنی نداشت. دیدگاه پیشوا، دیدگاه مردم بود! همه‌ی دستورای هیتلر بدون هیچ چون و چرایی باید اجرا می‌شد و حتی بعدها، بعد از سلطه هیتلر به ارتش، ارتشی‌ها به جای سوگند وفاداری به کشور، قسم می‌خوردن که به هیتلر وفادار باشن. با همه اینا، هیتلر به سادگی نمی‌تونست خودش رو دیکتاتور آلمان و رهبر امپراتوری جدید اعلام کنه و انتظار داشته باشه کسی اعتراض نکنه؛ هر چی باشه توی انتخابات ۱۹۳۲، میلیون‌ها آلمانی علیه اون و همقطارای نازیش رای داده بودن و این کار رو برای هیتلر سخت می‌کرد.

هیتلر خیلی حساب‌شده‌تر از چیزی که بتونیم تصور کنیم حرکت می‌کرد. اون فقط دیکتاتوری نبود که با وحشت انداختن به دل مردمش حکومت کنه، بلکه به هر دری می‌زد که دل و مغز آلمانی‌ها رو تسخیر کنه. هیتلر برای پیروزی توی جنگ روانی‌ای که شروع کرده بود، فقط نباید زندگی سیاسی آلمانی‌ها رو توی مشتش می‌گرفت، بلکه باید به رهبری تبدیل می‌شد که بر همه جنبه‌های زندگی اونا بتونه تاثیر بذاره. یه پیشوا! پیشوایی که سیل تبلیغات می‌تونست از یه فرد معمولی اتریشی بسازه.

۲

هیتلر نه می‎خواست یه رئیس جمهور باشه و نه یه نخست وزیر. اون می‌خواست پیشوای بدون رقیب آلمان باشه، کسی که آلمانیا وقت بردن اسمش تو چشاشون اشک غرور حلقه بزنه. پس برای رسیدن به این هدف، یوزف گوبلز رو به عنوان «وزیر ارشاد عمومی و تبلیغات» منصوب کرد.

گوبلز برای نویسنده شدن درس خونده بود اما جنبش نازی، ازش یه آدم دیگه ساخت. این مرد ۱۵۲ سانتی ۴۵ کیلویی که در نبودش بهش «دکتر موش» می‌گفتن، استاد زبان نوشتاری بود و گزاره‌های باورنکردنی تنظیم می‌کرد. گزاره‌ و عبارت‌هایی که دروغ بودن، اما گوبلز می‌تونست اونا رو باورپذیر کنه. هنری که هنوز بعد از دهه‌ها می‌تونه متحیرتون بکنه که چطور یه موضوع دروغ رو طوری بیان می‌کرد که همه مهم تایید و صحت بهش می‌زدن و از همه مهمتر اینکه اون رو باور می‌کردن.

دکتر موش اصلا دروغ بودن ادعاهاش رو هم انکار نمی‌کرد و همیشه می‌گفت «تبلیغات هیچ ربطی به حقیقت نداره.» گوبلز وقتی کنار هیتلر قرار می‌گرفت، به تنها چیزی که فکر می‌کرد، مثبت و زلال جلوه دادن این پیشوا و حزب نازی بود. درباره گوبلز زیاد صحبت خواهیم کرد و شاید حتی یه قسمت از این پرونده جنگ جهانی دوم رو اختصاص بدیم بهش. اما بر گردیم سر داستان خودمون.

سال ۱۹۳۳ که هیتلر به قدرت رسید، رسانه‌های آلمان آزاد بودن. اون موقع بیشتر از ۷ هزار مجله و نشریه و ۴۷۰۰ روزنامه و هفته نامه توی آلمان منتشر می‌شد.در واقع توی خاکی که هیتلر تسخیرش کرده بود، اون موقع بیشتر از همه کشورهای دنیا نشریه جون گرفته بود. اما گوبلز وظیفه خودش می‌دونست که رسانه‌ها رو مهار کنه و تنها صدای حزب نازی رو به گوش مردم آلمان برسونه. با کمی تهدید، دخالت دولت و وضع قانونای عجیب و غریب و تازه، سردبیرای روزنامه‌ها تحت کنترل دولت در اومدن و رسانه‌های آلمان خیلی زود خدمت‌گذار «حقیقت» گوبلزی شدن.

رسانه‌های چاپی، رادیو و تلوزیون باید از الگوهای مشخصی برای تهیه محتواشون پیروی می‌کردن. مثلا اگه خبر خوشی می‌خواستن بدن یا در مورد موضوع مثبتی صحبت کنن، باید اسم هیتلر رو می‌آوردن. کم‌کم، سلام و روزبخیر جاش رو با «هایل هیتلر» عوض کرد و سلام نظامی با دست کشیده، جایگزین دست دادن روزمره شد. گوبلز پیش‌بینی کننده‌های وضع هوا توی رادیو رو مجبور کرده بود وقت اشاره کردن به روز آفتابی و صاف، از اصطلاح «هوای هیتلری» استفاده کنن و چیزی نگذشت که این واژه، به زندگی روزمره آلمانی‌ها وارد شد. تصورش رو بکنین. از خونه بیرون می‌رین، دوستتونو می‌بینین و بهش می‌گین هایل هیتلر، عجب هوای هیتلری شده پسر! الان بهم می‌خندیم یا عجیبه برامون ولی متاسفانه واقعیت تلخیه که یه روزی وجود داشته.

با قدرت گرفتن هیتلر، نویسنده‌ها و هنرمندهای یهودی یا به اردوگاه کار اجباری رونده شدن، یا کشته شدن و یا از آلمان گریختن. گوبلز پروژه سوزندن آثار هنری و فرهنگی پیشین یا محدودیت برای جلوه کردنشون رو شروع کرد و بعد از سوزوندن کتاب‌های تاثیرگذار پیش از نازی، توی جمع دانشجوها گفت:«روان ملت آلمان می‌تونه بار دیگه تجلی کنه.» حالا دیگ این رایش سوم بود که می‌تونست فرهنگ ویران شده آلمان رو مثل یه خمیر، با خواست خودش شکل بده و هیتلر هم که توی وین هیچ وقت یه هنرمند شناخته نشده بود، مواضعش در مورد هنر ناب و اصیل رو با غرور به خورد آلمانی‌ها می‌داد. البته وسط این کارزار‌های عجیب و غریب، وضعیت موسیقی از بقیه بهتر بود، چون کمتر سیاسی جلوه می‌کرد.

هیتلر آموزش و پرورش رو هم توی آلمان دگرگون کرد. کتابا با سرعت تغییر کردن و بازنگاری شدن. آموزگارا، حالا یا نازیای دو آتیشه بودن یا از نظر احساسات، کم و بیش به نازیا نزدیک بودن. هر کی حرفه‌اش تدریس بود، از کودکستان گرفته تا دانشگاه، باید به «جامعه معلمان ناسیونال سوسیالیست» می‌پیوست. جامعه‌ای که گفته می‌شد مسئول هماهنگ کردن مرامی و سیاسی همه معلما، بر اساس آیین ناسیونال سوسیالیزمه. از بین همه درسا، تاریخ بیشتر از همیشه تغییر کرد و دروغای هیتلری، جاشون رو به واقعیات دادن. به جای زیست شناسی، علوم نژادی آموزش داده می‌شد تا آلمانی‌ها بتونن تفاوت‌های بیولوژیک و مغزیشون رو با غیر ژرمنا بدونن و با یه نگاه، اجنبی رو از یه آلمانی اصیل تشخیص بدن.

۳

حتما براتون سوال شده که چرا اینقدر در باره هیتلر صحبت می‌کنیم. چرا روی یه فرد تمرکز کردیم؛ موضوع این پادکست، جنگ جهانی دومه، اما تا هیتلر رو نشناسیم چطور می‌تونیم بفهمیم که این جنگ از کجا آب خورده و هنوز رد پای ویرانیاش از جهان پاک نشده؟! شاید عجیب به نظر برسه اما شخصیت هیتلر، اسطوره جنگ آفرین ژرمن‌ها، پر از تناقضات باور نکردنی بود. مثلا همین مردی که میلیون‌ها انسان رو به کام مرگ فرستاد، به شکل عجیبی دوست‌دار حیوانات و محافظ حیات اونا بود. هیتلر وقتی فیلم‌ها حیوونایی رو نشون می‌دادن که شکار می‌شدن، با دست جلوی چشماشو می‌گرفت و بی‌صبرانه منتظر تمام شدن اون صحنه می‌شد. هیتلر از شکارچیا متنفر بود و همیشه می‌گفت قتل کسی که حیوونی رو کشته، بزرگترین لذت برای اونه. بله ! لحظه شلیک کردن به انسان‌های شکارچی، هیچ ردی از آزرده شدن توی چهره این مرد حیوان دوست دیده نمی‌شد.

از طرف دیگه، هیتلر اصرار داشت هرجا پیش بیاد و خوش بیاد، افکاری رو درباره هر مطلبی جار بزنه. چه درباره فرهنگ، چه تعلیم و تربیت، چه تاریخ، چه درباره تئاتر، سینما و حتی روابط جنسی، ازدواج یا روسپیگری. اون حتی ده صفحه توی نبرد من، در مورد سفلیس نوشت. پیشوا، دیگه همه ‌چیزدان آلمانی‌ها شده بود و درسته که مشاورای زیادی داشت، اما خیلی وقتا، برای حرف مشاورهاش هم تره خورد نمی‌کرد. چیزی که در اواسط جنگ اون رو به سوی شکست راهنمایی کرد و خیلی‌ها اتفاقات اواخر جنگ رو به همین خصلت هیتلر ربط میدن.

۴

نرخ تولد توی آلمان توی سالهای بعد از جنگ جهانی اول کاهش پیدا کرده بود. فقر و بی‌اعتمادی به آینده، باعث شده بود زن و شوهرا نسبت به بچه‌دار شدن اکراه داشته باشن. اما هیتلر می‌خواست رایش هزار ساله‌اش، جمعیت بزرگی از نیروهای قدرتمند داشته باشه. بخاطر همین زوج‌ها رو به والد شدن تشویق می‌کرد. واژه افتخار آمیز «خانواده» تنها برای زوجایی به کار می‌رفت که بیشتر از ۴ بچه داشتن. زنان باردار با افتخار می‌گفتن که دارن کودکی رو به پیشوا تقدیم می‌کنن و دولت بعد از زایمان فرزند پنجم به زنا یک مدال برنز می‌داد و بعد از به دنیا اومدن فرزند هفتم، مدال طلا بهشون هدیه می‌کرد.

دولت نازی دلیلی نمی‌دید که زنای ازدواج نکرده نتونن بچه‌ای رو به پیشوا تقدیم کنن. اونا چندین خونه زاد و ولد برای زنان ازدواج نکرده دایر کرده بودن و افراد نیروی نظامی که هیتلر سالها قبل تربیت کرده بود، یعنی اعضای اس اس، چه مجرد بودن و چه متاهل، پدری فرزندان اونا رو به عهده می‌گرفتن، به اونا لقب یاور بارداری داده می‌شد.

البته توی این بازی فرزندآوری، فقط آریایی‌های اصیل سهیم بودن. یهودیا و اسلاوا خس و خاشاک بودن و هیتلر وقتی فرمانروای خودکامه شد، ازدواج زن و مرد آلمانی با اعضای این نژادها رو ممنوع کرد. می‌گن مامورای رایش یه زن آلمانی که دوست پسری یهودی داشت رو مجبور کردن پلاکاردی به گردنش بندازه که روش نوشته: «من یه خوکم که تنها می‌تونم با یهودیا رابطه داشته باشم!» در واقع یه تفکیک قومی زشت و ناپسندی که متاسفانه رواج داشت.

همین کافیه تا بفهمیم منظور از افزایش جمعیت آلمان، جمعیت ژرمن‌هاییه که هیتلر می‌گفت نباید حتی یه قطره خون غیرآریایی توی رگاشون باشه.

برای مردمی که به اندازه هیتلر از تاریخ و انسان‌شناسی بی‌خبر بودن، ساختن آریایی‌های نو از آلمانیا و ساختن «نژاد سرور یا برتر» کار آسونی به نظر می‌رسید. هیتلر توی نبرد من نوشته بود:«دولت قومی، باید نژاد را محور همه حیات بدونه. باید مواظب پاک موندن نژاد باشه. باید مراقب باشه فقط افراد پاک بچه‌دار بشن.»

به نظر هیتلر، زنای آلمانی نیازی به آموزش نداشتن و باید خدمت کردن به سربازای وطن و به دنیا آوردن سربازای جدیدی رو یاد می‌گرفتن. آموزش برای مردا هم تو آلمان نازی، بیشتر راهی برای آمده کردن اونا برای پیوستن به ارتش هیتلری بود. ارتشی که باورش یگانه بودن نژاد ژرمن، ستودنی بودن پیشوا و اشغال‌گر بودن اروپاییا بود. پسرا از شش تا ده‌سالگی به عنوان نوچه توی سازمان جوانان هیتلری نوعی نوآموزی می‌کردن و بعد از ده سالگی با گذروندن آزمون‌ها، عضو «گروه نوجوانان» می‌شدن و این سوگند رو می‌خوردن: «در برابر این درفش خون، که نماینده پیشوای ماست، سوگند یاد می‌کنم که تمام تلاش خود را وقف رهایی بخشی کشورمان و خدمت به آدولف هیتلر کنم. خواستار و آماده‌ام که جان خود را نثار او سازم. پس پروردگارا یاریم ده!»

در چهارده سالگی پسرها وارد «سازمان جوانان هیتلری» می‌شدن و تا هجده سالگی اونجا می‌موندن، بعد به «اردوی کار» و ارتش می‌رفتن.

گاهی زنای جوان هم تمرین سربازی می‌کردن چون نهضت جوان هیتلری، از دوشیزگان چشم نپوشیده بود. دخترای آلمانی از ده تا چهارده سالگی، به عنوان «دوشیزگان جوان» عضو سازمان جوانان هیتلری می‌شدن. بلوز سفید، دامن چین‌دار آبی، جوراب و کفش‌های راه‌پیمایی سنگین و زمخت می‌پوشیدن. کوله‌پشتیای سنگین به شونه‌شون می‌نداختن و آخر هفته‌ها تعلیم می‌دیدن. اما با وجود تعلیم نظامی دوشیزگان آلمانی، چیزی که بهش تاکید می‌شد، نقش زنان در رایش سوم به عنوان مادران سالم کودکان سالم بود. بعد از هیجده سالگی، اونا به اردوی کار و مزارع وارد می‌شدن و مشغول کشت و کار می‌شدن. اما کشاورزی، تنها وظیفه این دختران جوان نبود. اونا اغلب نزدیک اردوگاه مردان بودن و کم پیش‌می‌اومد که توسط دهقانا یا این سربازا باردار نشن.

۵

شاید هیتلر فکر و اندیشه آلمانی‌ها رو فلج کرده بود، اما دلایل خوبی برای دوست داشته شدن به اونا داده بود. هیتلر تونست فقط توی یه سال، بهبود اقتصادی قابل توجهی رو ایجاد کنه. سال ۱۹۳۳، ۶ میلیون آلمانی بیکار بودن، اما سال ۱۹۳۴، یعنی فقط یک سال بعد، سه میلیون آلمانی بیکار مونده بودن. بله! از نظر مردم هیتلر داشت اوضاع اقتصاد این کشور نابود شده رو، با شیب تندی بهتر می‌کرد، اما فکر می‌کنین این معجزه چطور اتفاق می‌افتاد؟ هیتلر به محض اینکه به قدرت رسید، یه برنامه عمرانی گسترده رو شروع کرد و همه پارک‌ها، تفریحگاه‌ها و خیابان‌ها و مجاری فاضلاب و مدارس و ساختمان‌های دولتی رو نوسازی کرد. طرح جدیدش برای راه اندازی بزرگراه‌ها، شهرها و شهرک‌های آلمانی رو به هم وصل می‌کرد و همه این طرح‌های بزرگ و جاه‌طلبانه، تونست میلیون‌ها آلمانی رو سر کار بفرسته. به همین راحتی همه آلمان، کارگر روزمرد هیتلر شدن تا اونو برای رسیدن به برنامه‌هاش حمایت کنن.

با انحلال اتحادیه های کارگری و تاسیس جبهه کار آلمان، کارگران و کارمندا، نماینده‌های واقعی منافع خودشونو از دست دادن و اعتصاب ممنوع شد. حالا دیگه خیال پیشوا می‌تونست راحت باشه. کارگرا بدون اینکه خطری رو برای حکومت دیکتاتوری ایجاد کنند، فقط کار می‌کردن.

هیتلر با نوسازی آلمان، مردمش رو سر کار گذاشت اما ماجرا فقط به نوسازی ختم نشد. هیتلر به فکر احیای ارتش بی‌جون آلمان شد و تصمیم گرفت ابزارهای لازم برای دفاع و البته جنگ رو هم برای ارتشی‌ها دست و پا کنه.

اون از پولدوستی یا احساسات ملی صاحبان سرمایه سوء‌استفاده کرد. همه کارخانه‌ها و کارگاه‌های ریخته‌گری و کارخانه‌‌های مهمات سازی و معادن زغال سنگ، با همه ظرفیتشون کار رو شروع کردن. هیتلر می‌خواست پیمان ورسای رو بشکنه، برنامه تسلیحاتی آلمان رو دوباره شروع کنه و ارتش آلمان رو تقویت کنه و شرایط برای انجام همه اینا، بیشتر از هر زمانی فراهم بود. آلمانی‌ها پشت هیتلر بودن و کشورهایی که با قرارداد ورسای آلمان رو تحقیر کرده بودن، حالا ضعیف‌تر و منفعل‌تر از هر وقت دیگه‌ای بودن.

حالا دیگه همه کارگرا باید به یه سازمان وابسته به حزب نازی به نام «جبهه کار آلمان» می‌پیوستن تا رهبراش رد دگراندیشا و دردسر آفرینا رو از نزدیک بزنن. اعتصاب مجاز نبود. قیمتا و دستمزدا ثابت بود و ۳۵ درصد از دستمزد هر کارگر، به صندوق جبهه کار آلمان ریخته می‌شد.با این وجود، کارگرا اعتراضی نداشتن چون برخلاف سالهای گذشته، نونشون می‌رسید.

رهبرای رایش سوم می‌دونستن مردم اگه تفریح داشته باشن، با برنامه‌های محدود کننده دولت بهتر همکاری می‌کنن، بخاطر همین مدام جشنواره و مراسم جشن و شادمانی برگزار می‌کردن. کارگرای آلمانی، به سفره عیش و عشرتی دعوت شده بودن که دولت نازی براشون چیده بود. اونا دیگه فقط کار نمی‌کردن؛ بلکه تفریح و خوشگذرونی جزیی از زندگی‌شون شده بود. فکر می‌کنین هدف نازی‌ها از چیدن این بساط چی بوده؟ اونا می‌گفتن کارگر اگه استراحت کنه و خوش‌بگذرونه، با انرژی بیشتری کار رو از سر می‌گیره، و البته انگیزه‌ای برای اعتصاب و مقابله با حکومت براش نمی‌مونه.

۶

۱۴ ژوئیه سال ۱۹۳۴، هیتلر توی دادگاه رایش که بالاترین مقام برای محاکمه‌های جزایی و سیاسی بود «دادگاه خلق» رو که بعدها منشا جنایت‌های زیادی شد برقرار کرد. گشتاپو اختیار کامل برای «بازداشت امنیتی» یا «بازداشت انضباطی» رو به دست آورد. اردوگاه‌های تجمیع زندانیان برپا شد. این همون اردوگاه‌های کار اجباری نازی در آینده شد که جنایات زیادی درش اتفاق افتاد.

هیتلر برای توی مشت گرفتن آلمان، تنها نبود. مخفی‌ترین پلیس مخفی، گشتاپو، یکی از ابزارای اصلیش برای ایجاد خفقان و سکوت توی آلمانی بود که حزب نازی قبضه‌اش کرده بود. گشتاپو باید منتقدایی که در سکوت با رویه کار هیتلر مخالف بودن رو پیدا می‎کرد. اما پیدا کردن اونا وظیفه اصلیش نبود. مسئولیت اصلی گشتاپو، تخریب دوستی و اعتماد بین آلمانیا بود.

اگه مردم می‌فهمیدن که نمی‌تونن به هیچ کس، حتی خانوادشون اعتماد کنن، دیگه علیه هیچ اربابی شورش نمی‌کردن. اگه جاسوسای گشتاپو، خبر می‌آوردن که یه نفر حتی یه جوک علیه دولت یا پیشوا گفته، سرنوشت وحشتناکی توی اردوگاه کار اجباری انتظار اون نفر رو می‌کشید. توی همچین شرایطی، کی جرات می‌کرد حتی علیه پیشوا فکری رو به ذهنش راه بده؟

یه زن شوهر بی لیاقتش رو بخاطر مسخره کردن سبیل هیتلر تحویل گشتاپو داد، درحالیکه مرد اصلا اینکارو نکرده بود. مرد روز بعد به سرعت به داخائو فرستاده شد.

یه زن دیگه وقتی دید گشتاپو وارد خونش می‌شه جا خورد. بعدها کاشف به عمل اومد همسایه دیوار به دیوارش بخاطر اینکه این زن با تمیز کردن فرشاش خواب بعد از ظهرش رو به هم زده بود، با یه دروغ اونو تحویل گشتاپو داده بوده. به لطف گشتاپو، حکومت دیکتاتوری بساط انتقام‌گیری شخصی رو برای مردم فراهم کرده بود.

۷

هیتلر کم کم شروع به آماده کردن آلمانی‌ها برای جنگ کرد. می‌گفت آلمان نیاز داره بجنگه چون معاهده ورسای قلمروش رو از چنگش در آورده. میگفت سرزمینایی که مردم آلمان توش زندگی می‌کنن، دیگه زیر پرچم آلمان قرار ندارن و این یه جنایت تبهکارانه و وحشیانه‌اس. هیتلر برای نیاز آلمان به گسترش مرزهاش دلایل دیگه‌ای هم داشت. می‌گفت همه مردم نیازمند فضای بزرگی برای شکوفایی هستن. یه ملت یا به قول هیتلر عامه، به سرزمین کافی نیاز داره تا غذاش رو فراهم کنه، مواد خام مورد نیازش برای ساختن زندگی شایسته رو جمع کنه و از اونجا که عامه مردم «نژاد برتر» آریایی‌ها هستن، نیاز به «فضای حیاتی» فراوونی دارن که توش پراکنده بشن.

هیتلر میگفت:«امروز ما در اروپا، هشتاد میلیون آلمانی هستیم و توی کمتر از صد سال توی این قاره، دویست و پنجاه میلیون آلمانی زندگی خواهند کرد؛ زیر پرچم رایش نو!»

هیتلر بدون هیچ پرده پوشی می‌گفت:«هیج سیاست اقتصادی بدون شمشیر و هیچ صنعتی کردنی بدون قدرت ممکن نیست.»

البته نقض قانون ورسای قبل از روی کار آمدن پیشوا صورت می‌گرفت و حدودا از دو سال قبل، آلمان تا اندازه‌ای تعهدات خفت‌بار ورسای رو نادیده می‌گرفت اما آخرین تیرهای این کمون رو هیتلر با تقویت تسلیحاتی آلمان و گسترش ارتشش شلیک کرد. هیتلر می‌دونست که آلمان به نیروی هوایی کارآزموده نیاز داره. بخاطر همین دستیارش هرمان گورینگ، قهرمان هوانوردی جنگ جهانی اول رو مسئول این کار کرد و مهندسای درجه یک آلمان، مشغول طراحی انواع جدید هواپیماهای جنگی شدن.

کارخونه‌دارای ثروتمند آلمان به دلایل سیاسی و مالی از طرح هیتلر برای تقویت ارتش شاد بودن. یکی از مهمترین اونا گوستاو کروپ سازنده فولاد و مهمات بود. کروپ معاهده ورسای رو دور میزد. مثلا اگرچه متفقین ساخت صلاح رو ممنوع کرده بودن، اما طراحیش رو منع نکرده بودن. بخاطر همین مهندسای آلمانی زیردریایی‌های جدید رو طراحی می‌کردن و کروپ کارخونه‌هاش توی گوشه‌های دیگه دنیا مثل ترکیه، فنلاند، هلند و اسپانیا رو به ساخت اونا اختصاص می‌داد. خدمه آلمانی هم اجازه پیدا می‌کردن توی زیردریایی‌ها بگردن و تجربه پیدا کنن.

از نظر آلمانی‌ها یکی از آزاردهنده ترین شرایط معاهده ورسای، مربوط می‌شد به ناحیه صنعتی و با ارزش راین لند که توی آلمان و هم مرز فرانسه بود. متفقین طبق معاهده ورسای گفتن که راین لند نباید در تصرف آلمان باشه، بلکه باید یه منطقه حایل بین آلمان و فرانسه باقی بمونه.

هیتلر سال ۱۹۳۶ به ستاد ارتشش اعلام کرد که می‌خواد راین لند رو به خاک آلمان برگردونه. ژنرال‌هاش توصیه کردن صبر کنه و گفتن که رایش برای جنگ آماده نیست و ارتش و ذخیره تسلیحاتی نمی‌تونه جلوی ارتش دایمی متفقین شانسی داشته باشه. اما هیتلر توجهی نکرد و ۷ مارس ۱۹۳۶، به سربازاش دستور تصرف راین لند رو داد.

وقتی سربازا به این منطقه وارد شدن، هیتلر علنا اعلام کرد که هدف آلمان جنگ طلبانه نیس. گفت ما بیشتر از همیشه عهد می‌کنیم که برای تفاهم بین مردم اروپا تلاش کنیم و آلمان هرگز صلح رو به خطر نخواهد انداخت.

هیتلر و مشاوراش منتظر دیدن واکنش متفقین بودن. فک می‌کنین متفقین چکار کردن؟ جواب مشخصه: هیچ کار. و همین انفعال متفقین، خیال ارتش هیتلر رو راحت کرد. فرانسه و بریتانیا نمی‌خواستن سر راین لند وارد جنگ بشن. وحشت جنگ جهانی اول هنوز با اروپایی‌ها بود و اونا نمی‌خواستن دوباره ویرانی و کشتار شروع بشه. اما انگار برگ اشتباهی رو رو کرده بودن. فرانسه درگیر مناقشات سیاسی و داخلی بود و بریتانیا هم مایل نبود به تنهایی وارد بازی مقابله با هیتلر بشه. همین سکوت؛ هیتلر رو مصمم‌تر و بساط درگیر شدن کشورا با جنگ ویرانگر دیگه‌ای رو فراهم کرد.

هیتلر قاطعانه و با ادعای صلح طلبی راین لند رو برگردوند اما کیه که ندونه پیشوای جاه‌طلب با این هجوم، راین لند رو نمی‌خواست، بلکه فقط می‌خواست واکنش متفقین رو زیر نظر بگیره. خودش می‌دونست که اگر فرانسوی‌ها به لشگر کوچک و کم‌جونش حمله کنن، مجبور می‌شه برای همیشه قید قدرت رو بزنه. اما شانسش رو امتحان کرد و سکوت فرانسوی‌ها، بهش مجوزی برای هجوم‌های بعدی رو داد. شاید اگه فرانسه، قبل از تصرف راین‌لند جلوی هیتلر ایستاده بود، جنگ جهانی دوم هرگز اتفاق نمی‌افتاد.