قهوه و سیگار

تو را دیدم

آنچنان که می بایست، آرام بودی.

زیبا بودی

به زیباییِ آرزوهایِ تازه از دل دمیده.

تو را دیدم

ای حدِ واسطِ فرشته و شیطان

به تقاصِ خواستنت

مطرود جهانی شدم

که خواستن از نوعِ توانستن نبود.

چگونه دیدگانم از تو نور گرفتند

منی که تمامِ عمرم را یکجا بودم

در تاریکیِ حدِ واسطِ شعر و واقعیت

ساکت ترین نقطه ی بودن.

خزشِ سکوتِ خورشید روی سطحِ پوستت

خزشِ سبابه ام روی گَرمِ گونه ات

لذتی بود

به اندازه سال های نوری

میان من و دیگرانم.

واژه هایی را دزدیدم

تا برایت شعر بسازم،

واژه های شاعران بخیلی که

آن ها را به دیگران قرض نمی دادند.

میان همهمه ی خیابان ها

که از مردمانِ خالی پر می شد

سکوتِ ما، دیگریِ ما را یافت.

سپیدیِ این شعر

از رنگدانه های پوستِ تو می چکد.

ای اولین برفِ دی ماه

که قبل از رسیدن به زمین آب می شوی.

تمامی شاخه های جهان

در تو می رقصند

ای تو بادی که مرا با خود خواهی برد.

تو از معنی دوری

آنچنان که من از تو.

همه ی نیل های شکافته را تو پیوند میزنی

همه ی خواب های ندیده را تو تعبیر می شوی

بی قراری شب هایم را

چه آرام صبح بیدار می کنی.

سرم را به سینه ات می چسبانی

تا در سکوتِ میان هر دو تپش

مرا جا کنی.

آغوشت بویِ خاکِ خیس می دهد

هنگامِ هر سجده تو را می بوسم

جایِ مُهرت(بخوانید مِهرت) بر پیشانی.

ساقه های سبزِ ساعدت

بهانه ی روییدنِ در خاک.

عصاره ای از قهوه و سیگار.

کاشکی شاعر بهتری بودم

چرا که تو از این شعر دوری

آنچنان که من از تو.