این را همین الان که دستم را گرفتهای و جوری نگاهم میکنی که انگار غریب و شگفتانگیزم برایت مینویسم.
اول این اعتراف را؛ که توی زندگیام کم کارهای سخت نکردهام. کم ندویدهام. چه از آن روزها که غربت را روی دوشم میانداختم و با خودم سوار اتوبوس میکردم و میبردم این گوشه و آن گوشه؛ تا بیقراریهایم را تسکین بدهم. و چه شبهای درس خواندن و فکر و خیال کردن و گریستن و ستاره شمردن. اصلا نشستهام و با خودم شب بیداریهایم را مرور میکنم. بعدش یاد میآورم از سحرخیزیهای پیدرپی. زل زدنهایم به طلوع خورشید در کرانهی دریا. من خوشبختتر از آدمک سیاره ب ۶۱۲ بودم. من هر روز صندلی ماشینم را تکان میدادم برای دیدن طلوعی دوباره. با این همه دنیا همان روزها هم برایم رنج داشت. رنج ِ خواستنها و نرسیدنها. رنجِ ملامت کشیدنها و حسرت خوردنها. من سعادتمندترین آدمی هستم که میشناسم؛ اما هیچ سعادتی را بیچاشنی رنج مزه نکردهام. رنج را مثل قسمت و تقسیم کنار تمام سهمخواهیهایم از دنیا پذیرفتهام. و حالا که تو پنج انگشتت را دور یک انگشت من حلقه کردهای، رنجِ غریبی دارم که علتش در توست! نه برای اینکه خوابم کم شده، تنم ضعیف شده یا اینکه قلبم بیرون از تنم میتپد... نه. خانهی این رنج ترسِ عمیقی است که از رنجهای تو دارم. دیدن ناتوانیهای تو، تویی که هنوز نمیدانی باید با دستهایت چه کار کنی، که هنوز زل زدن به منبعِ صدایی که اسمت را تکرار میکند برایت سخت است و هیچ قدرتی جز حدس و گمانِ مادری خسته برای فهماندن منظورت نداری...
رنج من از تنهایی توست. از هستی و زمانِ تو. از پرتاب شدنت به جهان فانی. غلتیدنت از لابهلای سلولهای تنم به هزارتوی فلکِ مسخرهباز. تو شاید این تنهایی را در خودت به جا نیاوری چون مادر داری. پدر داری. و آغوشهای مهربانی هر روز تو را لمس و نوازش میکنند. اما من، منی که مادر توام و بعد از خدا نزدیکترینم به جسم و جان تو، نمیتوانم آنقدر که دلگرم منی دلگرمِ خودم باشم. من دستهایت را گرفتهام اما میدانم که دستهایم کافی نیست. تو این را نمیدانی و آرامی. من اما در فروپاشی از این رنجم. اینکه چه بلایی به جانت خریدهام در این هستی. انگار بستری پهن کرده باشم برای نشاندن زخمهایی نو و دردهایی عمیق. هر بار که گریه میکنی، دلت میپیچد یا جای واکسنت درد میکند؛ قلبم هزار تکه از هم میگسلد. من میدانم چطور رنجهای خودم را به دوش بکشم اما راهی برای بهدوش کشیدن رنجهای تو پیدا نمیکنم. که دلدرد را بیرون بیاورم و بگذارم توی دل خودم. که جای تو سرما بخورم یا جای نیش پشهات تن من را بخاراند. میخواهم هرچه رنج است از تن تو در بیاورم و ببلعم. هر نفس را برایت مزه کنم و زلالترینها را به جانِ شیرینت برگردانم. میخواهم و میدانم که در توان من نیست.
ببخش که روزی در این جهان، قرار است دلت بشکند، سرت درد بگیرد یا از چیزی ناامید شوی. تا روزی که خدا اجازه بدهد میمانم و تو را با همهی غربتها و تنهاییهای این جهانیات بغل میگیرم؛ جانِ مادر.