
جایی خواندم که ارزش انسان به اندازه ی ناگفته هایش است.جایی که نمیخواهم اسمش را بیاورم.نویسنده ای که نمیخواهم کسی بداند کیست.با این حال اگر به اندازه کافی کنجکاو باشید قطعا به دنبال گوینده ی این جمله خواهید رفت.
خیلی وقت بود که با او صحبت می کردم.او می گفت که ما خیلی شبیه هم فکر می کنیم و با هم تلپاتی داریم،می گفت ما انگار نیمه گمشده هم هستیم و کاش مردی پیدا شود که آن قدر که ما همدیگر را میفهمیم،ما را بفهمد...
این داستان داستان یک گفت و گوست،گفت و گویی که البته بعد از سه سال دیگر ادامه نیافت.تبدیل شد به حرف زدن...آدم هایی که انگار نیمه گم شده ی همدیگر بودند،تبدیل به خط های متقاطعی شدند که از یکدیگر فاصله میگرفتند و نقطه ی برخورد همان تفاوت ها بود
من همیشه گمان می کردم آن بالا بالا های هرم تعقل جایی باشد برای گفت و گو کردن.در جمع دو نفره خودمان حرف بزنیم و با هم مخالف باشیم و بدون این که دک و پوز همدیگر را پایین بیاوریم بتوانیم یکدیگر را به چالش بکشیم.به هم بگوییم:چرا این طور فکر می کنی؟نظرت درباره نظرات من که با تو تفاوت دارد چیست؟آیا از این گفتمان می توانیم به حرف مشترکی برسیم؟آیا می توانیم در افکار خود تجدید نظر کنیم بدون این که بنیان های فکری و هویتی همدیگر را ویران کنیم یا تغییر دهیم؟آیا حاضریم بشنویم و فکر کنیم؟آیا میتوانیم آزادی فکر و عمل و سخن را در جمع دو نفره مان اجرا کنیم بدون این که آرامش همدیگر را بخراشیم؟
پاسخ من تنها خشم و کنایه بود...
من در گفت و گو با افراد مختلف تا جاهای متفاوتی پیش رفتم و متوقف شدم.دلیل توقف یک چیز بود:رسانه.فلان شبکه تلویزیونی در داخل یا خارج ایران گفت!فلان شخص گفت!در فلان شبکه اجتماعی خواندم!و من هیچگاه از کسی نشنیدم که من در کتابی خوانده ام.هیچ کدامشان حاظر نبودند عقاید خود را تغییر دهند و پاسخشان به حرف های مخالفان خود یک چیز بود،خشم،کنایه و پافشاری!
مخاطبان من افرادی بودند با گرایش های سیاسی متفاوت،درجات مختلفی از عقاید مذهبی و پوشش های گوناگون.حرف ها متفاوت بود و فکر ها شبیه:تو حق نداری با چیزی که من فکر می کنم مخالفت کنی و الا فرد بدی هستی و یا اشتباه فکر می کنی...
اما من در گیر و دار این گفت و گو ها خود را ساختم،بار ها تراش خوردم و نه نوساخته شدم،تغییر همیشه زیبا و اما رنج آور بود.مادرم میگفت چیزی که اشخاص با آن ها مخالفند را حتی به زبان محترمانه جلویشان به زبان نیاور،آدم ها توانایی شنیدن حرف مخالفشان را ندارند،جوان ها احساسی اند و پیر ها با این عقاید در ثبات محکمی به سر می برند و من از او همیشه می پرسم:آیا کسی نمی خواهد تغییر کند؟جواب او همیشه یک چیز است:همین که تو تغییر کنی کافی است
بله من تغییر می کنم اما هنوز از پیدا کردن آدم هایی که میتوانند خود را تغییر دهند نا امید نشده ام،از کسانی که کتاب و تاریخ را می خوانند و چشمشان به دهان سیاست مدار ها و افراد مشهور نیست و می دانم هنوز کسانی هستند که به حرف یک تحلیلگر تحصیلکرده که رشته اش مرتبط با حوزه نظراتش است و از یک دانشگاه خوب فارغ التحصیل شده،کتاب و مقاله می نویسد بیشتر گوش می دهد تا سایرین.هنوز هستند که حرف ها را با کتاب ها،تاریخ و علم تطبیق می دهند تا رسانه ها.شاید به اندازه انگشتان یک دست، ولی در بین انبوهی از جماعت پوپولیست و رادیکال هنوز هم کسی پستوی خانه ای فکر می کند.
بله هنوز ارزش انسان به اندازه ناگفته هایش است؟تا حالا چند بار به ناگفته ها گوش داده ای؟