من و خانم راننده و روز بارونی

دیروز هوا بارونی بود، هوایی که تو این زمستون اتفاق افتادنش مثل یک رویا است. بماند که در کنار همه ی خوشگلی های یه غروب بارونی، حاشیه های تهران تو بارون خیلی جذاب نیست. ترافیک وحشتناک، شلوغی خیابونا، راننده هایی که یهو لباس گرگ به تن می کنن و بخاطر بارون می خوان لختت کنن و قیمت خون ازتون کرایه بگیرن! تو همین فکر و احوال بغل خیابون منتظر تاکسی بودم که یهو یه پراید با یه خانوم که اونم از لباسش معلوم بود که مثل من از سر کار برمیگرده برام نگه داشت. بارون شدید شده بود و می دونستم که باید سوار شم وگرنه معلوم نیست تاکسی گیرم بیاد یا نه. سوار که شدم با لبخند شیرین خانم راننده روبرو شدم. مهربون بود و متین.  یه آهنگ هایده هم گذاشته بود که تو اون هوا مدام تکرار می کرد: دنیای دیوونه ها، دنیای دوست داشتنه... فضای خاصی بود، حس می کردم حتی دوست داره سر صحبت رو باهام باز کنه  اما من به خاطر روحیه محتاطی که دارم از گفتگو با غریبه ها فراری ام، مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی من...

تمام راه به سکوت گذشت و موسیقی و بارون و من پر از فکر بودم راجع به اون لحظه از زندگی، یعنی اون خانم کجا داشت می رفت؟ چندتا بچه منتظرش بودند؟ همسرش خونه بود یا داشت می رفت براش شام درست کنه؟ شاید هم اصلا ازدواج نکرده بود و داشت می رفت پیش مادر پیرش... چرا منو سوار کرده بود؟ الان راجع به من چی تو فکرش بود؟ چقدر دلم می خواست که همه ی اینارو بنویسم اون لحظه!! هرچی به مقصد نزدیک تر می شدیم ذهنم به جمله ی خداحافظی بیشتر مشغول می شد. چی بگم که متوجه بشه چقدر حرکتش برام ارزشمند بوده؟ یه جوری نگم که فکر کنه این کار خیلی خوبه و براش عادت بشه، مبادا گیر یه آدم بد بیفته و بگه عجب اشتباهی کردم. برای بچه هاش دعا کنم؟ اگه بچه نداشته باشه چی؟ اگه زنی باشه که در حسرت بچه دار شدن باشه چی؟   امان از این ذهن محتاط و ملاحظه گر من

مسیر داشت تموم می شد چند ثانیه بیشتر نمونده بود... "ممنون خانم، خدا خیرتون بده" و خداحافظ. همین. ولی توی دلم براش کلی دعا کردم خدایا به همین وقت عزیز امروز برای این زن خیر بگردان تا زنجیره نیکی تموم نشه و گردش داشته باشه، تا خوبی ارزش پیدا کنه و آدم ها سبقت بگیرن از هم برای خوبی کردن.

هنوز هم بارون می باره ...