به حرف بزرگتر ها گوش کنید!

بسم الله الرحمن الرحیم

به حرف بزرگتر هایتان گوش کنید

جمله ای که بارها در مدرسه و برنامه کودک و مشاور تحصیلی و خانواده شنیدیم از بچگی این باور رو داشتم که باید به حرف بزرگترا گوش کنم حتی وقتی از پشت پنجره دوستانم رو می دیدم که مشغول برف بازی هستند و از پدر و مادرم اجازه میخواستم تا مثل آنها برف بازی کنم و با اخم و نه محکم پدر و مادرم روبه رو میشدم باز هم در عالم بچگی فکر میکردم لابد چیزی میدونند وقتی نوجوان شدم به نقاشی علاقه فراوان نشان میدادم آوازه نقاشی هایم مدرسه را پر کرده بود در همین حوالی بود که معلم ریاضیمان مرا به دفتر خواند نمره تجدید ریاضی ام را بهم نشان داد و گفت تمام وقتت رو صرف این خط خطی ها میکنی این میشه ریاضیت از این به بعد جای وقت تلف کردن پای این خط خطیا درست رو بخون لحنش تلخ بود ولی باز با خودم گفتم من فقط 15 سال دارم و او حدودا 40 ساله هست اون حتما بیشتر از من میفهمد باید به حرف بزرگترم گوش کنم سالهای دبیرستانم را هم به گوشزد های پدرم گوش کردم و با دوستانم برای تفریح حتی تا سر کوچه نمی رفتم گاهی دلم میخواست کلش بازی کنم اما معلم گوشزد کرد که وقتم را پای درس بگذارم در این سالها عروسی نمی رفتیم چون پدرم اعتقاد داشت درسم مهم تر از این مسخره بازی هاست در مهمونی ها کتاب با خودم می بردم جای خندیدن میان افراد فامیل مشغول نوشتن مشق عید بودم در خیال خودم تمام حرف گوش کردنهای این سالهایم باعث میشود بعد از دبیرستان از همه یک سر و گردن بالاتر شوم

بعد از کنکور آگهی های استخدام را زیر و رو کردم و چندین مصاحبه رفتم دنبال شغل شاخی نبودم یک کار پاره وقت دانشجویی میخواستم اما با کمال تعجب دیدم من کوچک ترین مهارتی برای کار کردن ندارم خشم وجودمو فرا گرفته بود مگه میشه؟ من تمام عمرم به حرف بزرگتر ها گوش کردم چرا الان خیلی از دوستانم کاری برای خودشان دست و پا کرده اند ولی من اندر خم یک کوچه مونده ام؟ چرا بزرگترا به من نگفتند که باید فلان مهارت رو داشته باشم؟ چرا من از چیزی خبر ندارم؟ درست همان روز ها بود که فهمیدم نباید به سن طرفم توجه میکردم عقل و شعور سن نمیشناخت یک بچه 18 ساله میتوانست حرفی رو بزند که یک 40 ساله هیچ وقت به اون درک نرسیده بود کاش تو همون بچگی یکی به من میگفت به حرف آدم های باهوش و با عقل و منطق گوش کن و به حرف بزرگتر هایی که از بزرگ بودن تنها هیکل گنده کردن و مو سپید کردن و از تاریخ تولدشان دور شدند گوش نکنم دلم میخواست بروم و یقه مادرم رو بگیرم و بگویم چرا نزاشتی برف بازی کنم؟ یقه معلمم رو بگیرم و بگویم کو آن ریاضی به درد بخور که لذت نقاشی کشیدن را از من گرفتی؟ یقه پدرم بگیرم و بگویم کو آن خوشبختی که لذت خندیدن در میهمانی را حرامم کردی؟ جامعه ما پر از بزرگتر هایی است که با اعتماد به نفس کاذبشان گند به زندگیمان میزنند این روز ها پنبه در گوش گذاشتم صدای بزرگتری را نشنوم خدا رو شکر حال زندگیم رو به بهبود است خطر پند های بزرگتر ها از بیخ گوش زندگیم گذشته از این پس خودم سرپرستی اش را قبول میکنم