تصمیم گیری


-پیامبر گفتن آخر زمان آدم اگه مار بزاد بهتره تا بچه

-واقعا؟! چرا؟

-و گفتن آخر زمان مجردی دیگه نه فقط عیب نیست که در مواردی بهترین کاره

-راست میگی؟؟

-آره این حدیث هست

-پس چرا این حدیث ها رو کسی نمیدونه!!

-کی دیگه قرآن و حدیث میخونه که بدونه

-پس چرا توی یه حدیث دیگه گفتن: هر کس ازدواج نکنه از ما نیست؟ یا همین که گفتن: هر کس ازدواج کنه نیمی از دین خود را حفظ کرده است؟

-خب پیامبر باید برای تمام طول زمانی که دینش قراره توی جامعه باشه حرف بزنه، برای وقتی که همه چی سرجاش بود یه جور گفتن ، برای آخر زمان هم یه جور.

-پس چرا تو قرآن آمده برای شما همسرانی قرار دادیم که به آنها آرامش بگیرین؟

-بله الان آمار طلاق و ناراحتی و دعوا و هزار چیز دیگه داره نشون میده چه قدر آرامش هست توی ازدواج ها- دقیقا این آیه میگه همسر باید همچنین نقشی داشته باشه، اگر باعث آرامش نباشه که نقض غرض شده ، وقتی هم کفو نباشن هیچ آرامشی در کار نیست .

-خب تو الان چون مجرد نیستی این ها رو میگی چون دیگه ازش عبور کردی

-بهار همه چیش به من میخورد و اگه با اون آشنا نشده بودم هیچ وقت ازدواج نمیکردم . مثلا الان ما بچه نمیخواهیم با این که همه میگن، درست به همین دلیله.

-چه حیف! من خیلی دوست دارم عمه بشم

-پس میگی من تموم کنم و بیشتر از این طولش ندم چون هم کفو نیستیم؟

- تو مجبور نبودی و نیستی که نظر ما رو قبول کنی ولی نباید انتظار داشته باشی که ما نظرمونو نگیم یا وقتی فکر میکنیم یه کاری اشتباه هست بگیم اشتباه نیست.اون آدم هیچ جوره مناسبت نیست، خودت هم به همین نتیجه رسیده بودی ولی ادامه دادی.

-آره چون احساسات و دلم درگیر شده وگرنه منطق ام میدونه که انتخاب خوبی نیست .هیچ کس تنهایی رو دوست نداره.

-درسته ولی من شنیدم آدم وقتی تنهاست بیشتر با خدا حرف میزنه. یادت باشه همنشین نامناسب از هر چیزی بدتره، ازدواج باید یا برای تولید مثل باشه که توی این دوره زمونه خوب نیست یا باید معنوی باشه.

-معنوی باشه یعنی چی؟

-معنوی یعنی این که از نظر معنوی به نفع آدم تموم بشه، خدا ما رو برای خودش ساخته اول از همه.

-آهان

-هر چه در این راه نشانت دهند گر نستانی به از آنت دهند.

خودم فکر میکنم آدمی هستم که اول دیگران رو در نظر میگیرم بعد خودم رو،. بیشتر سیستمم روی سازگار شدنه تا اینکه محیط رو به نفع خودم تغییر بدم. و دل رحمم زیادی. در کل وقتی نسبت به کسی اعتراضی میکنم یا ابراز ناراحتی میکنم، همزمان توی دلم، دلم برای کسی که دارم بهش اعتراض میکنم هم ریش ریش میشه. و ناخوداگاه اول خودمو جای طرف مقابل میذارم و سعی میکنم درکش کنم.

در مورد مسایلی که کاملا منطقی باشند و احساسات براش مطرح نباشه میتونم کاملا خوب و منطقی و محکم تصمیم بگیرم. ولی وقتی جنبه ی عقلانی و احساسی با هم مطرح باشه، با اینکه سعی میکنم طبق منطقم پیش برم ولی درونا" اروم و قانع کردن احساسم برام سخته. مثلا شده که کسی ازم کاری بخواد و قادر به انجامش نباشم ولی نمیتونم راحت بگم نه. میگم نه ولی بعد از کلی کلنجار رفتن با احساسم و زیر و رو کردن فکرم که چجوری بگم که ناراحت نشه(درست مثل جواب رد دادن به خواستگار ).

یعنی با اینکه در نهایت بیشتر منطق رو انتخاب میکنم اما پوستم کنده میشه و درد میکشم تا بیام احساسم رو با منطقم هم جهت کنم. خیلی وقتها هم باز با اینکه خروجی نهاییم در عمل منطقه، ولی تا مدتها عواطفم ازم شاکیه و درد میکشه. به طور کلی اینجوریم. و چون درد برام ایجاد میکنه میدونم که حتما یک ضعفه. ولی نمی دونم چجوری باید این ضعف رو برطرف کنم و عواطف و منطقم رو هم جهت کنم.

همیشه انگار زاویه بین دلرحمی و عواطفم با منطقم بزرگه. و این منو توی تصمیم گیری هام و روابطم با اطرافیانم خیلی آزار میده. واقعا دردم میگیره. و وقت و انرژی زیادی هم ازم میگیره. در حدی گاهی در تضاد هم هستند احساسات و منطقم، که در کشاکش بین این دو تا واقعا گاهی حس میکنم دو تا هستم و خودم درون خودم درگیر و عصبی میشم. البته خوشبختانه توی هیچ کدومش آدم بد جنسی نیستم.

عموما بخش احساسم قوی تره و زورش بیشتره ولی در نهایت خودمو مجبور میکنم به زور و حتی بدون رضایت درونیم خودمو مجبور میکنم به منطق عمل کنم. همیشه احساسم خیلی رنجیده میشه.خیلی شاکی میشه. خیلی درونم اشک میریزه و من همش خفش میکنم.. فکر میکنم چیزی که به صورت شاید نداشتن ثبات شخصیتی به نظر میاد ریشش همین باشه.

البته شاید هم این مدل که من هستم خودش یک تیپ شخصیتی مشخص باشه. شخصیتی که مدلش اینجوریه. نه شخصیتی که ثبات نداره و بین دو نوع تیپ شخصیتی در گذار باشه.