خواب هایی که می‌بینم


من آدمی هستم که خواب کم میبینم. قبلنا اینجوری نبودم. اما فکر میکنم 7، 8 سالی میشه اینجوری شدم.
توی همون خوابای کم، یه مدل خواب هست که تکرار میشه.نه که هر شب یا هر ماه باشه.
اما مثلاً یادمه این مدل خواب رو توی بچگی هم دیدم. چند سال بعدش هم دیدم. الانا هم دیدم. ولی کلاً دفعاتش زیاد بوده.خوابی که ازش حرف میزنم، این مدلیه:
خانواده م یا کسانی که آشنا هستن و میشناسمشون در میون یه جمعیتی، در یه مکانی هستن که من میبینمشون. و میتونم باهاشون حرف بزنم.و اونها بهم میگن که بیا پیش ما.
اما من هر چی میگردم، راهی پیدا نمیکنم که بتونم برم پیششون. نه دری. نه راهرویی. نه هیچ پله ای.
و دائم از خودم میپرسم پس اونهمه آدم چه جوری رفتن اونجا.
وقتی من دارم دنبال راه میگردم، اونا مشغول کار خودشون میشن و من دیگه نمیتونم ازشون بپرسم چه جوری بیام.یا بعضی وقتا یه راهی پیدا میکنم که حتی پامو نمیتونم بذارم روش چون عرضش خیلی کمه. یا یه راه با شیب خیلی خیلی تند!یا یه سری پله که لیزن!
یا پله هایی که فقط چند تا پله از بالا داره. ازش میرم پایین ولی ادامه نداره و من رو به اونها نمیرسونه.
مطمئناً این خواب کابوس محسوب نمیشه.
اما حس گیج شدگی و خستگی ای که داره، حتی بعد از بیدار شدن هم اذیتم میکنه.

یادمه وقتی بچه بودم یه خواب بود که دائم می دیدم.
در عالم واقعی وقتی می خواستم برم مدرسه یه راه میون بری به دبستانمون بود. یه کوچه پهن که یه جویی از توش رد می شد و پر از درختای کهن بود. اون کوچه با اینکه یه کوچه خیلی پهن بود ولی نمی دونم چرا اینقدر خلوت بود. مامانم همیشه می گفت از این مسیر نرو چون بین درختاش پر معتاد و اینجور چیزاس اینو می گفت که چون خلوت بود من از اون مسیر نرم ولی چون خیلی راهش نزدیک تر بود من بیشتر موقعها یواشکی از اون طرف می رفتم.
بعد خوابی که تو بچگیم خیلی می دیدم مربوط به همین مسیر بود.
همیشه خواب می دیدم که دارم از این کوچه می رم که من توش تنهای تنها بودم. همه جای اون مسیر سبز سبز بود حتی تنه درختاش از پیچکا که دورش کشیده شده بود سبز بود همین جورم کف جوبش یه لایه ضخیم خزه طوری گرفته شده بود که کفش رو کامل پوشونده بود و یه آب زلالی از روش رد می شد ( تو عالم واقعی اون کوچه این شکلی نبود ) من داشتم از تو کوچه رد می شدم و جز صدای آب هیچ صدای دیگه ای نمی یومد با اینکه اینجوری که توصیف میشه و خودم بهش فکر می کنم اینجوری اون مسیر باید خیلی قشنگ باشه ولی برای من خیلی وهمناک و وحشتناک بود طوری که با همه وجود می دویدم و دلم می خواست زودتر اون کوچه تموم بشه و بیام بیرون وقتی از خواب بیدار می شدم خیس عرق شده بودم وقلبم تند تند می زد .
الان که فکرشو می کنم می بینم با اینکه تو عالم واقعی از اون کوچه خیلی ترسی نداشتم و به خواست خودم از اون کوچه می رفتم ولی این خواب به خاطر یه وحشت پنهانی بود که تو ضمیر من از اون کوچه همیشه بود.

من اصلاً از این آدما نیستم که تا خواب میبینن دنبال کتاب تعبیر باشن و از هزار نفر بپرسن تا ببینن خوابشون چی بوده.زیاد هم خوابام رویای صادقه نیستن. تا الان که چیزی از توشون در نیاوردم.اما اینکه چرا این مدل خوابم مدت طولانی ای ادامه دار شده، ذهنم رو مشغول کرده. به یکی گفتم بهم گفت:خوش به حالت
تو بیداری مشکل نداری، تو خوابت دنبال دردسر می گردی !!