ویرگول
ورودثبت نام
الهام نعمت الهی
الهام نعمت الهیدستیار اجرایی مدیر عامل ، مدیر پروژه ، عاشق کتاب و کتاب خوانی
الهام نعمت الهی
الهام نعمت الهی
خواندن ۱۲ دقیقه·۳ سال پیش

کتاب سمفونی مردگان عباس معروفی

این کتاب یکی دیگه از شاهکارهای آقای معروفی هست . ماجرای کتاب ، داستان یک خانواده ی تبریزی است . شاید زندگی این خانواده زیاد جالب و هیجان انگیز نباشه اما مثل همیشه چیزی که داستان رو خاص و منحصر به فرد کرده ، قلم و شیوه ی بیان آقای معروفی است که با شیوه ی معمول در ادبیات ایران متفاوت هست .

پدر خانواده به نام جابر مردی سنتی و بی سواد است که عقاید افراطی داره و همیشه نظرش رو به سایر اعضای خانواده تحمیل می کنه . نمونه ی کامل مرد سالاری که در اون زمان در تمام شهرهای ایران و در تمام خانواده ها حکم فرما بوده .

ماجرای داستان در زمان حکومت رضا خان پهلوی اتفاق می افتد .

ایاز پاسبان دائما پدر را بر علیه اطرافیان تحریک می کنه و اون رو میترسونه . جو جامعه ی آن زمان نیز طوری بوده که پدر همیشه حرف های ایاز را می پذیرد . پدر همیشه می ترسد و این تصور را دارد که هر کس کتاب بخواند یعنی با دولت و شاه در افتاده است و همین دلیل مخالفت همیشگی پدر با آیدین فرزند دوم خانواده است .

آیدا دختر خانواده که با آیدین دوقلو هستند ، هیچ وقت دیده نمی شود . جای او همیشه در آشپزخانه یا در پستو است ، مکان هایی که همیشه نم دار هستند و همین موضوع به مرور زمان باعث می شود تا آیدا رماتیسم بگیرد ، او حتی نمی تواند با سایر اعضای خانواده غذا بخورد . آیدا روحی است در خانه .

یوسف فرزند اول خانواده ظاهرا از زمان تولد به لحاظ ذهنی و فکری عقب افتاده بوده است چون رفتارهایی که از او سر می زند در حد سن و سال اش نیست و بعدها که از پشت بام خودش را رها کرد _ همین کار نیز نشان دهنده ی عقب افتادگی ذهنی اوست چون در واقع می خواست ادای چتربازها را با چتر در بیاورد _ از نظر جسمی نیز دچار مشکلات فراوانی شد .

چون یوسف عقل درست و حسابی نداشت ، کسی به او اهمیت نمی داد و افتادنش از پشت بام نیز برای کسی مهم نبود و پدر و مادرش برای درمان او هیچ اقدامی نکردند . حتی بعد از این سانحه او را به زیر زمین خانه منتقل نمودند . این اتفاقات ، نقص حقوق معلولان و جایگاه آن ها در جامعه را به خوبی نمایش داده است .

با این شرایط عملا آیدین و اورهان تنها فرزندان خانواده به حساب می آمدند .

اورهان آخرین فرزند خانواده است و همیشه مطابق میل پدر رفتار می کند و او را الگوی خود قرار داده است . همیشه همراه پدر است و تمام دستورات او را بی چون و چرا انجام می دهد . اما آیدین عقاید خودش را دارد . زندگی و رفتار پدر مورد پسند او نیست و دوست ندارد آینده اش مطابق خواست پدر پیش برود .

در جامعه ی مرد سالار ، اورهان همیشه از پدر اطاعت می کند ، پس محبوب او می شود ، اما آیدین همیشه مخالف پدر است ، بنابراین از دوران کودکی همیشه این تصور در ذهن اورهان جای می گیرد که او فرزند خلف و برحق پدر است ، جانشین پدر اوست و چون پدر همیشه از آیدین ناراحت است ، باید تمام ثروت پدر به او برسد .

مادر خانواده صرفا مادر فرزندان است . او هم حق اظهار نظر و اعتراض ندارد . حق و حقوق و خواسته های زنان هیچ اهمیتی ندارد . زنان حتی نمی توانند به خانواده های خود پناه ببرند و بعد از ازدواج حق رفت و آمد با خانواده ی پدری را ندارند پس مادر نمی تواند در مقابل رفتار پدر با فرزندان عکس العملی از خود نشان دهد . تنها کاری که می تواند بکند این است که آیدین را بیشتر از اورهان دوست بدارد تا شاید با عشق و محبت خود بتواند رفتار بد پدر با آیدین را جبران کند .

به همین علت خانواده دو گروه هستند ، پدر و اورهان در یک سمت ، مادر و آیدین در سمت دیگر و پدر و مادر هر کدام به دنبال به تخت نشاندن فرزند محبوب خود می باشند .

فرق گذاشتن بین بچه ها هم توسط پدر و هم توسط مادر در جای جای داستان قابل مشاهده است .

پدر هیچ وقت محبت خود را ابراز نمی کند ، این مساله در ازدواج آیدا کاملا نمود دارد .

در مورد مرگ آیدا هیچ توضیحی داده نشده اما چون یه جا گفته بود که آبادانی او را از خانه بیرون کرده ، من این برداشت رو کردم که ممکن هست آبادانی به آیدا شک کرده و فکر کرده که داره بهش خیانت می کنه ، به خاطر همین اونو از خونه بیرون کرده و چون آیدا نمی تونست برگرده خونه ی پدرش _ هم به علت زشتی طلاق و هم به علت تهمت خیانت _ خود سوزی کرد و بعدها که آبادانی به اشتباه خود پی برد ، نامه ای به خانواده ی آیدا نوشت و از آن ها عذرخواهی نمود . خیانت از این جا به ذهن من رسید که اولا آیدا دختر مظلوم و بدون توقعی بود ، به اصطلاح تو سری خور بود ، شخصیتی نداشت که بخواد توی روی شوهرش وایسه یا اینکه توقعی داشته باشه یا اعتراضی کنه یا حتی چیزی بخواد ، و کدبانو هم بود ، رو همین حساب تنها موردی که به ذهن من میرسه که ممکنه به خاطر اون آبادانی بخواد از خونه بندازتش بیرون ، خیانت هست .

در رابطه با مرگ سورمه همسر آیدین و دور افتادن او از آیدین نیز در داستان اشاره ی مستقیمی نشده است . ظاهرا زمانی که باردار بوده و با خانواده اش به سفر رفته در اثر جذام یا تصادف جان خود را از دست داده . تمام اعضای خانواده سورمه همراه او بودند چون دکتر به آیدین گفت همین یک جسد پیدا شده است . که من رو حساب همین جمله که میگه فقط همین یک جسد پیدا شده است ، بیشتر شک ام میره به سمت تصادف یا حتی راهزنی یا قتل چون اگر جذام گرفته بودن باید به مکان های خاصی که برای بیماران جذامی در نظر گرفته شده بود میرفتند و احتمالا جسد سایر خانواده هم همراه با سورمه بود .

اورهان به خاطر پول حاضر شد برادرش را بکشد و به خاطر حسادت زیاد او را دیوانه کرد . البته نباید نقش ایاز پاسبان را در کارهای اورهان نادیده بگیریم .

آیدین برای این که او را به سربازی نبرند پنهان شد ، شاید به خاطر عقاید مخالف با حکومت که داشت نمی خواست بره سربازی ، به هر حال شاگرد استاد دلخون بود و از او الگو می گرفت . شاید چون حکومت با کتاب و شعر و شاعری مخالف بود ، آیدین نیز با حکومت مخالف شد یا شاید تحت تاثیر کامل از استاد دلخون .

اورهان زمانی که در نوجوانی به همراه دوستانش به شوراب رفته بود ، در حادثه ای که پیش آمد ، فقط به فکر نجات جان خودش بود ، به جمشید که دوست صمیمی اش محسوب می شد کمک نکرد ، حاضر شد او را ول کند تا بمیرد . این نشون میده که اورهان از همون دوران کودکی خودخواه و فقط به فکر خودش بوده و هیچ بویی از انسانیت نبرده است که نمود این مساله در قتل یوسف به دست اورهان و خوراندن مغز چلچله به آیدین و به جنون کشیدن او کاملا مشخص است .

در طول داستان چیز زیادی در مورد رابطه ی آیدا و آیدین گفته نشده است و حتی به نظر نمی رسه که خیلی با هم صمیمی بودن ، اما مرگ آیدا خیلی روی آیدین تاثیر گذاشت .

آیدین همیشه از سمت پدر و برادرش سرکوب شد اما دست از تلاش بر نداشت اما پس از مرگ آیدا و بعد از سختی های زیادی که کشید ، در نهایت تسلیم شد و به دنبال اهدافش نرفت . می توانست بعد از مرگ پدر پیشنهاد اورهان را بپذیرد و برای ادامه تحصیل به تهران برود اما نرفت . همیشه دلش میخواست بره اما به یک باره تغییر عقیده داد ، وقتی که دیگه موانع از سر راهش برداشته شد که مهم ترین این ها پدرش بود ، دیگه برای رسیدن به اهدافش نجنگید . اگر رفته بود دیوانه نمی شد و می توانست زندگی خوبی را در کنار همسر و دخترش داشته باشد .

جهل ، حسد ، تعصب ، ریا ، حرص ، حق کشی ، قتل ، تجاوز به حقوق دیگران ، مشکلات زنان و معلولین در جای جای داستان مشخص است .

آیدین در دوران کودکی بسیار شاد و پر شر و شور بود اما در نوجوانی و جوانی به فردی ساکت ، آرام و منزوی تبدیل شد که مسلما رفتارها و حرف ها و کنایه های پدر و برادر باعث بروز آن شد .

در ابتدای کتاب به از کار افتادن ساعت ها اشاره شده ، شاید این جمله به دوره و زمانه ی غم انگیز و خفقان شدید اشاره داره ، زمان به کندی می گذره ، پیشرفت و بهبودی در اوضاع مشاهده نمیشه ، یا شاید به زندگی و نسل این خانواده اشاره داره که قراره منقرض بشه یا شاید به زندگی غم انگیز افراد خانواده که هیچ شادی و تغییری در آن به وجود نمیاد .

فضای داستان غم انگیز است .

تعصب و جهل زمانه در رفتار پدر و اورهان مشخص است . اورهان در مقابل زنش آذر نیز رفتاری مشابه نشان می دهد . از صبح تا شب خونه نبود و از شب تا صبح هم به فکر مغازه و امورات مربوطه اش بود ، حاضر نبود از پرورشگاه فرزندی بیاورند ، به دنبال دوا و درمان هم نبود .

اورهان به دنبال بالا کشیدن ثروت خانواده و خوردن حق برادرانش بود ، اما عملا در زندگی هیچ لذتی نداشت ؛ زندگی زناشویی موفقی نداشت ، از پول و ثروتی که در اختیارش بود هیچ استفاده ای نکرد و در پایان داستان مرد و ذره ای از این ثروت را با خودش نبرد .

و در نهایت نسل اورهان منقرض شد و ثروتی که به خاطرش دست به هر کاری زد ، عملا بدون وارث ماند .

به نظر من اورهان می خواست عقده ها ، کمبودها و حقارت های درونی اش را با داشتن مال و ثروت جبران کنه .

خانواده ی سورمه ارمنی و مسیحی بودن و خانواده ی آیدین ایرانی و مسلمان . اگر این دو خانواده رو با هم مقایسه کنیم ، چند چیز کاملا مشخص است : رفتاری که با آیدا و سورمه در خانواده هاشون میشد ؛ سورمه آزاد و رها بود ، حق تصمیم گیری داشت ، بهش احترام میزاشتن ، به دید یک انسان به او نگاه می کردن ، به علایق و خواسته هاش اهمیت داده میشد و خانواده همیشه ازش حمایت می کردن . اما در مقابل آیدا همیشه در بند و زندانی بود ، حق هیچ کاری نداشت ، کسی برای او احترامی قائل نبود ، بیشتر به چشم یک شی به او نگاه می کردن تا یک انسان ، برای خواسته ها و علایق او کسی اهمیتی قائل نبود و خانواده او را رها کرد ، در سکوت برخلاف میل پدر با آبادانی ازدواج کرد و رفت .

رفتار جابر پدر آیدین را با رفتار پدر و عموی سورمه مقایسه کنید : جابر حاکم مطلق خانه بود ، حاضر نبود به حرف بقیه گوش بده و فکر می کرد فقط عقیده و فکر خودش درسته و بقیه موظف هستند از او اطاعت کنند ، هیچ جشن و شادی ای در خانه ی او مجاز نبود ، زن ها نباید جلوی چشم باشند ، اما بر عکس در خانه ی سورمه ، پدر و عمو به بقیه به خصوص زن ها محبت می کنند و آن را بروز می دهند ، به فکر و نظر بقیه احترام می گذارند حتی در راه رسیدن به خواسته های فرزندان خود تلاش هم می کنند . در خانه ی آن ها زنان آزادانه زندگی کرده و حتی با بقیه معاشرت می کنند . آیدا و مادر با حضور مهمان همیشه باید در آشپزخانه می ماندند اما سورمه و مادربزرگش در خانه ی خود می توانستند در جمع حضور داشته باشند ، حتی سورمه مشغول شطرنج بازی با یکی از مردان فامیل بود .

آیا این رفتارها به دین مربوطه یا به ملیت ؟ یا به تفسیر غلط از دین یا به سو استفاده از دین ؟

ایاز و پدر و اورهان اهل ریا و رشوه و تبانی بودن ، نمایندگان دین و قانون .

کسانی که بیش از حد به دنبال اصلاح دین و دنیای بقیه هستند ، خودشون بیشتر از بقیه به اصلاح شدن نیاز دارن و این برای زمانه ی ما هم آشناست ، به اسم اصلاح زندگی ، مردم رو به خاک سیاه نشوندن .

یکی از مشهور ترین طلسم های ایرانی ، مغز چلچله است . که موجب دیوانگی و جنون می شود و برای حذف دشمن یا رقیب استفاده می شود . اورهان به پیشنهاد ایاز برای از میان برداشتن آیدین ، سراغ زن فالگیر رفت و او طلسم مغز چلچله را پیشنهاد داد . این طلسم ریشه ی علمی ندارد و خاصیت اش اثبات نشده است .

من چون خیلی اسم این کتاب رو شنیده بودم تصمیم به مطالعه اش گرفتم اما متاسفانه با اون چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داشت .

شیوه ی نگارش داستان خیلی منحصر به فرد و جادویی هست . من رو یاد صد سال تنهایی انداخت . راوی و زمان داستان مدام عوض میشه . کتاب سال بلوا هم همین طور بود . به نظر من بیشتر همین شیوه ی نگارش داستان باعث شهرت اون شده تا خود داستان .

من خودم از کتاب ها و فیلم های غم انگیز خوشم نمیاد ، دوست دارم چیزهایی رو بخونم که باعث شادی و خنده ام بشه و این داستان سراسر غم و اندوه بود ، حتی مثل خیلی از کتاب ها و فیلم ها ، پایان کلیشه ای خوش نداشت و این هم یک وجه تمایز دیگه ی این کتاب هست .

من مدت ها بود که کتاب نویسندگان ایرانی رو نخونده بودم ، شاید از دوران 12 یا 13 سالگی ، و کتاب های آقای معروفی به من ثابت کرد که چقدر می تونن نویسندگان ما توانمند باشن .

اطمینان دارم که بسیاری از دوستداران کتاب و اهل مطالعه ، این داستان رو خوندن پس حتما نظرتون رو بنویسید تا بیشتر با هم صحبت کنیم .

کتاب خوانیتحلیل کتابعباس معروفیسمفونی مردگان
۷
۰
الهام نعمت الهی
الهام نعمت الهی
دستیار اجرایی مدیر عامل ، مدیر پروژه ، عاشق کتاب و کتاب خوانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید