ویرگول
ورودثبت نام
الهام نعمت الهی
الهام نعمت الهیدستیار اجرایی مدیر عامل ، مدیر پروژه ، عاشق کتاب و کتاب خوانی
الهام نعمت الهی
الهام نعمت الهی
خواندن ۸ دقیقه·۴ ماه پیش

کتاب لبه تیغ نوشته سامرست موام


کتاب برای من جذاب بود و خیلی روان . مشتاق بودم زودتر تمام اش کنم تا ببینم آخرش چی میشه . پس اگه دنبال کتابی هستید که بتونید راحت و سریع بخونید ، لبه تیغ گزینه ی خیلی خوبی هست . داستان کتاب از زبان نویسنده بیان میشه و خلاصه زندگی چند نفر از دوستان و آشنایانش رو در طری چند سال برای ما میگه .

هر کدوم از این افرادی که داستان شون توی کتاب اومده روش متفاوتی رو برای زندگی انتخاب کردن و شاید نویسنده می خواسته به این طریق زندگی اونا رو با هم مقایسه کنه یا به ما بگه به هر طریقی که انتخاب می کنید برای زندگی اگر بهش باور داشته باشید به نتایجی که میخواین میرسید و در نهایت احساس خوشبختی می کنید و راه رسیدن به خوشبختی برای آدم های متفاوت ، متفاوت هست .

در پایان کتاب هر کدوم از شخصیت ها به اون چیزی که می خواستن ، رسیدن . به نظر میرسه که این افراد هیچ کدومشون از زندگی ای که انتخاب کرده بودن ، ناراضی نبودن و احساس پشیمونی نمی کردن .

شخصیت اصلی کتاب که زندگی نامعمولی رو انتخاب کرده ، جوانی به نام لری هست . من خودم با اینکه لری رو شخصی مهربون و دوست داشتنی ای می دیدم اما به هیچ وجه نتونستم اونو درک کنم یا شیوه ای رو که برای زندگی انتخاب کرد من اصلا نمی پسندم . این که آدم به مادیات پشت پا بزنه و اصلا دنبال هیچ کاری و به دست آوردن هیچ پولی نباشه ، خیلی عجیبه و حداقل درک اش برای من سخت هست . منظورم این نیست که آدم باید از صبح تا شب کار کنه و پول مهم ترین چیز توی زندگی اش باشه اما به هر حال تو به عنوان انسان باید بتونی حداقل نیازهای خودت رو برآورده کنی و به این فکر کنی که دنیا همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه باید برای روزهای سختی که ممکن هست در آینده بیاد یه حداقل پس اندازی داشته باشی . لری میتونست شغل های راحت تر و بهتری داشته باشه اما در آخر رفت سراغ مشاغلی مثل رانندگی کامیون یا مکانیکی یا کار توی معدن . تصور من همیشه این بوده که اگر انسان امکان به دست آوردن شغل بهتری رو نداشته باشه به ناچار میره سراغ مشاغل طاقت فرسا .

لری به دنبال کشف فلسفه ی زندگی بود ، سر در گم بود ، نمیدونست چی میخواد ، این چیزای معمولی راضی اش نمیکرد ، البته این تحولات بعد از جنگ جهانی دوم در اون به وجود اومد ، بعد از این که مرگ رو با چشم خودش دید .

من چند تا کتاب مرتبط با جنگ جهانی دوم خوندم و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ، تا قبل از خوندن این کتاب ها اطلاعات کاملی در این زمینه نداشتم و تصورم از جنگ جهانی فقط تصاویری بود که توی فیلم ها دیده بودم اما وقتی این کتاب های مستند و وقایع نگاری ها رو خوندم متوجه شدم که چه فاجعه ای بوده و شاید لری هم حق داشته بعد از دیدن این چیزها عوض بشه . جنگ جهانی دوم باعث تحولات زیادی توی دنیا شده ، کلا اروپا بعد از جنگ خیلی عوض شد ، خیلی از اختراعاتی که ما الان داریم ازشون بهره میبریم مربوط به دوران جنگ هستن ، بسیاری از مباحث روانشناسی و اجتماعی بعد از جنگ مطرح شدن ، پس شاید منطقی باشه که لری هم بعد از برگشت از جنگ یه آدم دیگه بشه و شاید اطرافیانش چون شرایط جنگی رو از نزدیک ندیده بودن و نتونستن شرایط رو درک کنن ، به همین دلیل انتظار داشتن لری همون آدم سابق بشه .

البته با تمام این ها من باز هم نمیتونم با لری ارتباط درستی برقرار کنم .

من هم خودم بعد از جنگ 12 روزه ایران و اسراییل افکار تازه ای داشتم ، به چیزهایی فکر می کردم که قبلا اصلا برام مهم نبود ، وقتی می نشستم به فلسفه ی زندگی خودمون ، نوع زندگی مون ، مظلومیت مردم مون ، زشتی و بی قاعدگی سیاست و این جور چیزا فکر می کردم ، دیوونه میشدم و انقدر درگیر شدم که از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم دیگه اصلا بهش فکر نکنم و بزارم با جریان اتفاقات و زندگی پیش برم ، با خودم میگفتم بالاخره یه طوری میشه ، یا پشت این اتفاقات هر چی که هست ولش کن ، و دیگه اصلا برای مهم نبود که چی شد و چرا این طور شد و ....

تازه من مرگ ناشی از جنگ رو مستقیم ندیده بودم و انقدر درگیر شدم . پس شاید بشه تا حدودی به لری حق داد ، البته شرایط این دو جنگ با هم قابل مقایسه نیستن اما بالاخره جنگه . توی همین جنگ ایران و اسراییل هم آدم هایی بودند .ه انگار نه انگار جنگ هست و یه اتفاقی افتاده ، این قدر بی تفاوت بودن که شک می کردی به نگرانی ها و فکر و خیال های خودت ، حالا شاید اطرافیان لری هم به این خاطر نمی تونستن اونو درک کنن و انتظار داشتن کسی که رفته جنگ بعد از یه مدتی استراحت کنه و بشه همون آدم قبلی . اما با وجود تمام این حرف ها من با کارهایی که لری انجام داد و شیوه ای که در پیش گرفته بود موافق نیستم .

از ایزابل هم به خاطر انتخاب منطق اش خیلی خوشم اومد ، معمولا توی کتاب ها شخصیت های خانمی که دیدم این طور رفتار نمی کنن . کمتر دختری رو میشناسم که بتونه بین عقل و احساسش انتخاب درستی انجام بده . ایزابل چون دید آینده ی روشنی با لری نداره تصمیم گرفت نامزدی اش رو با اون به هم بزنه . البته که همیشه در قلبش عاشق لری باقی موند اما در کنار شوهر و بچه هاش به زندگی ای که می خواست رسید . ایزابل شخصیت مورد علاقه ی من در این کتاب بود . همیشه دوست داشتم من هم چنین شخصیتی داشتم . ایزابل برای من نماد قدرت یک زن بود . من رو یاد یکی از دوستانم میندازه . دوست من چندین سال با یک نفر در رابطه بود و میخواستن با هم ازدواج کنن اما خیلی تفاوت بین شون بود و در نهایت بعد از پنج یا شش سال دوستم با وجود تمام وابستگی هایی که داشت رابطه اش رو با اون آقا قطع کرد دوران سختی داشت اما منطقی به موضوع نگاه کرد و در نهایت باهاش کنار اومد و بعد هم با یک نفر دیگه به صورت سنتی ازدواج کرد و الان خیلی هم خوشبخته .

قسمت اصلی کتاب فصلی هست که لری در مورد اتفاقاتی که براش پیش اومده و عقاید هندوها و فلسفه شرق پیرامون زندگی و خدا با نویسنده صحبت و تبادل نظر می کنه . این فصل مهم ترین قسمت کتاب هم هست .

با این که مخالف کارهای لری هستم اما از آرامشی که بهش رسیده بود خیلی خوشم میاد . همیشه آروم و خوش اخلاق بود . حس بدی نسبت به هیچ کس و هیچ چیز نداشت . نگران چیزی نبود هیچ وقت . و فکر می کنم شاید این حجم از آرامش رو به خاطر سفر کردن به جاهای عجیب و غریب و دیدن آدم های متفاوت به دست آورد .

یکی دیگه از شخصیت های کتاب که خیلی میشه در موردش بحث و گفتگو کرد ، سوفی بود . سوفی از دید بقیه یه زن بدکاره بود و واقعا هم همین بود . اما لری معتقد بود که سوفی روح حساس و پاکی داره . اینجا بحث ذات انسان میاد وسط . سوفی زندگی خیلی بدی رو انتخاب کرده بود ، مشروب ، مواد مخدر ، روابط آزاد با هر نوع آدمی و ... امثال سوفی هم برای خودشون و هم برای جامعه و بقیه افراد یک عنصر مخرب هستن ، بله شاید در دوران کودکی پاک بودن یا ناخواسته در این شرایط گرفتار شدن یا هر چیز دیگه اما ادامه دادن این وضع دست خودشون هست . میتونن انتخاب کنن که چطوری زندگی کنن . نمیشه هر کس هر کاری دلش خواست انجام بده بعد ما بگیم نه این ذات اش خوبه روح حساسی داره ، پس قاتل ها رو هم باید این طوری قضاوت کنیم ؟ لری به سوفی یک زندگی خوب رو پیشنهاد داد خواست شرایط اش رو عوض کنه و در کنارش باشه اما سوفی در نهایت با دیدن یه شیشه مشروب به هر چیز خوبی که میتونست به دست بیاره پشت پا زد و خودش اعتراف کرد که من همین هستم .

شخصیت جالب دیگه ی کتاب الیوت هست . مثال روشنی از واقعیت و پشت پرده ی زندگی ثروتمندان . الیوت تا زمانی که پیر نشده بود محبوب بود اما به محض اینکه بیمار شد و دیگه جذابیت های قبل رو نداشت کنار گذاشته شد . با این که همیشه در بین دوستانش و در مهمانی های مختلف بود اما در زمان مرگ اش تنها بود و فقط راوی کتاب در کنارش بود ، راوی کتاب همراه و پایه ی الیوت برای مهمانی و تجملات نبود اما ظاهرا تنها دوست واقعی الیوت بود . الوت زمان مرگ اش ثروتمند بود اما باز هم تنها بود ، شاید به این دلیل که دوستان واقعی نداشت ، اون همه آدمی که میشناخت و اون همه ارتباطات مختلفی که با آدم های جور و واجور در تمام نقاط دنیا داشت انگار همه پوچ بودن . کلا در صحنه ی مرگ الوت این حس به من دست داد که چقدر پوچ و توخالی و بی نتیجه . البته الیوت انسان بسیار خوبی بود .

در کل من از خوندن این کتاب خیلی لذت بردم و خوندن اون رو به همه پیشنهاد می کنم .

جنگ جهانیلبه تیغفلسفه زندگی
۰
۰
الهام نعمت الهی
الهام نعمت الهی
دستیار اجرایی مدیر عامل ، مدیر پروژه ، عاشق کتاب و کتاب خوانی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید