ویرگول
ورودثبت نام
الهام شاهی
الهام شاهیوقتی می‌نویسم، خوشحالم:)
الهام شاهی
الهام شاهی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

سبزِ بزرگِ بزرگ

خیالش را زَم‌زَم خانم انداخته بود توی سرم. همان‌ عصرِ تابستانِ 5 سالگی که نشسته‌ بود روی سکوی جلوی در، حلقه‌های ناقص و بُریده‌ی دود قلیان را بیرون می‌داد و از مسافرت خانوادگی‌شان با خاورِ تازه‌دامادش صحبت می‌کرد.

"جمال‌آقا بار رو چادر زد، بچه‌ام زری هم یه فرش جمع‌وجور داشت، همون رو انداخت کف کامیون. من و حاجی و آجی‌مریم و زری و اعظم و دختراش نشستیم عقب. امیر و جمالم جلو بودن. تا شیراز فقط گفتیم و خندیدیم و خوابیدیم. اصلا نفهمیدیم 16 ساعت راه، چجوری گذشت."

از آن روز برای من که در خانواده‌ای زندگی‌ می‌کردم که رانندگی کردن طلسم شده بود، نشستن پشت کامیون و وانت معنای واقعیِ خانواده و زندگی شد. شکوه و شوق زندگی را در وانت‌هایی می‌دیدم که مملو از زنان و کودکان، سراشیبی‌ها را بالا می‌رفتند، زنان با چادر جلوی صورتشان را می‌گرفتند و دخترکان و پسرکان می‌خندیدند و روی سقف ماشین می‌زدند.

در آن تابستان، محمود‌آقا، همسایه‌ی دیوار به دیوارمان، با ماشینِ جدیدی که بیمارستان به او داده بود، آمده بود تا رویاهایم را از دل دودهای قلیان زم‌زم خانم بیرون بکشد و معنایِ زندگیِ پرهیجانِ توی بار را به مزاقم بچشاند.

محمودآقا بهترین و لایق‌ترین امانت‌دارِ اموال عمومی در آن سال‌ها بود. آن ماشینِ سبزِ بزرگِ بزرگ که بعدها فهمیدم اسمش لندرووِر بوده، خط قرمزِ محمودآقا بود. هیچ کدام از دختر و پسرهای توی کوچه جرئت نداشتیم که نزدیکش بشویم، به دستگیره‌هایش دست بزنیم و بخواهیم که مارا بغل کند و روی سقفش بنشاند.

اما آن ظهرِ تابستانی قرار بود تا برای اولین‌بار خودم و دخترهای کوچه را به آرزوی نشستن در ماشینِ سبزِ بزرگ بزرگ برسانم.

پنجشنبه بود و به گفته‌ی زهره، دخترِ محمودآقا و هم‌بازی‌مان، پنجشنبه‌ها کار تعطیل بود.

دَم‌دم‌های ظهر، وقتی بوی کتلت‌ و پیاز‌های سرخ‌کرده با بویِ آسفالتِ داغِ کوچه قاطی شده بود و صدایِ ضربه زدنِ قاشق و چنگال به بشقاب‌های ناهارِ خانه‌‌های سمتِ کوچه از نفس افتاده بود، به آرامی در خانه‌هایمان را باز کردیم و به سمت ماشین رفتیم. من، زهره و فرشته.

ماشین، رو به رویِ خانه‌ی محمودآقا، کنارِ تک‌درخت‌ِ گردوی توی حیاط پارک شده بود.

دمپایی‌هایمان را درآوردیم و پاهای کوچکمان را روی تایر داغِ زاپاسِ چسبیده به جای بار گذاشتیم و خودمان را بالا کشیدیم. زهره هم پایین ایستاده بود تا پیک‌نیک و قابلمه و زیراندازِ قرمزِ خیراتیِ پُشتی‌های کهنه را بهمان بدهد تا خانه‌مان را بچینیم.

همه‌چیز در سکوت پیش می‌رفت. آرام بودیم تا کسی بیدار نشود، محمودآقا برای سرکشی به ماشینش نیاید و مادرهایمان یادشان نیفتد که خوابِ ظهر، الزامِ زیستن در دنیایِ واقعیِ بزرگسالانه است.

من و فرشته، خانه را چیده بودیم و عروسک‌هایمان را خوابانده بودیم و قورمه سبزی‌مان را با برگ‌های گردو و آب‌جوب بار گذاشته بودیم. تنها، انتظارمان برای زهره بود تا پاورچین پاورچین بیاید و مشتِ پر از آلبالویش را در بشقابِ شکسته‌ی زردرنگ خالی کند تا برای آبروداری جلوی مهمان‌ها، میوه داشته باشیم.

در انتظارِ زهره تعریف‌هایمان را کردیم، عروسک‌هایمان را بیدار کردیم و دوباره خواباندیم، زیر قورمه سبزی را کم و زیاد کردیم که صدای محمودآقا از توی حیاط آمد:

"مهنااااز، زنگت میزنم رسیدم." تَقققق! صدای بسته شدن محکم در حیاط.

ناگهان من و فرشته بی‌اختیار کفِ باروانت خوابیدیم. منتظر بودیم تا محموداقا بیاید و هردویمان را شبیه به بچه‌گربه‌هایی که در انتهای انباری نمور، زیر یک تختِ چوبی پنهان شده‌اند بیرون بکشد و بیندازد توی کوچه.

اما محموداقا بی‌معطلی، نشست و ماشین را روشن کرد. حالا ما، کنار عروسک‌هایمان، روی شکم خوابیده بودیم و نمی‌دانستیم باید چه کنیم. ماشین راه افتاد.

من و فرشته با ترس همدیگر را نگاه می‌کردیم، پَره‌های بینی فرشته را می‌دیدم که باسرعت باز و بسته می‌شد و دهانِ کوچکش با دندان‌های نصفه‌ونیمه باز مانده بود و نگران به من نگاه می‌کرد.

حالا، من بودم و لذتِ زندگیِ واقعی در بار وانت.

ماشین با سرعت می‌راند و ما از خانه دورتر و دورتر می‌شدیم.

فرشته گریه‌اش گرفته بود و من ذوق ِ زندگی و ترسِ گم‌شدن را توامان تجربه می‌کردم.

یک‌جایی از مسیر، وقتی با سرعت از روی بلندی‌ها و چاله‌ها پریدیم، ماشین به سمت سربالایی شروع به حرکت کرد.

قابلمه‌های لبالب از قورمه‌سبزی از روی پیک‌نیک‌های زرد و قرمز پایین افتادند و تق‌تق هرکدامشان به درودیوار و کناره‌های ماشین خوردند.

در آن سراشیبی، صدای ضربه‌خوردن ظرف‌ها که زیاد شد و تمام اشپزخانه‌مان که ویران شد، سرعت ماشین هم کم شد و ناگهان متوقف شد.

محمودآقا از ماشین پیاده شد و با سرعت آمد بالای سر باروانت. ما، با شلوارها و بلوزهایِ خیسِ از غذاهای پخته و نپخته، خوابیده روی شکم‌هایمان، با صدای بلند شروع به گریه کردیم.

محمودآقا یک چیزهایی گفت که یادم نیست چه بود، اما می‌فهمیدم که دارد دعوایمان می‌کند.

بعد یکی یکی از توی بار پایینمان اورد و نشاندمان داخل ماشین.

اسباب‌بازی‌ها را جمع کرد و ریخت توی یک پاکت مشکی و گذاشت جلوی پایمان.

تنها جمله‌ای که فهمیدیم چه گفت این بود: اون زهره چشم درومده که با شما بازی نمی‌کرد؟

ته‌کوچه که رسیدیم، پیاده شد و بغلمان کرد و با حرص و خشم، گذاشت‌مان زمین. بعد دوباره یک‌چیزهایی زیرلب گفت که نفهمیدیم چه بود و پاکتِ مشکیِ اسباب و لوازم زندگی و بچه‌هایمان را داد دستمان و گازش را گرفت و رفت.

زیرتک‌درختِ گردوی توی کوچه، زهره با یک مشت پر از آلبالو منتظرمان ایستاده بود.

دنده عقب با اتو ابزار
۷
۰
الهام شاهی
الهام شاهی
وقتی می‌نویسم، خوشحالم:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید