بنزین - اینترنت - تعطیلات

بیست و پنجم آبان

ساعت 8 صبح ترمو دو داشتم ( افسوس میخورم که چرا ترم پیش حذفش کردم ) ، به زور خودم را به کلاس رساندم ، اولین روزی که از عمق وجود آمدن زمستان و سرما را حس کردم ؛ البته من این کلاس های ترمودینامیک را جدیدا نمی‌روم ، یا امتحان دارم یا شب‌ش دیر خوابم می‌برد و صبح با سردرد از خواب پا می‌شوم ، پس از دوجلسه غیبت بالاخره در کلاس حاضر شدم ، از همان اول دکتر شاهوردی رفت سراغ اصل مطلب که من مجبورتان نمیکنم برای حضور در کلاس ها ، اگر میدانید و حس میکنید که میتوانید در تایم کلاس کارهای مفیدتری انجام دهید ، هیچ اجباری نیست ؛ احتمالا منظورشان از کار مفید همان جبران کمبود خواب باشد ، ساعت 7 صبح و کار مفید ؟!

استاد برای درس پروژه تعریف کرد ، اضافه بر بیست نمره ، با این فکر که با یک تیر دونشان بزنم ، بعد از کلاس به دفتر دکتر رفتم ؛ پروژه ی درس خواص سیال ارائه ی نرم افزار PVTi بود ، که قسمتی از آن که مربوط به تست فلش بود با ترمو دو اشتراک داشت ، و البته استاد ابراز اگاهی کرد از این زرنگ بازی و درجا مخالفت کرد و موضوع را به سمت دیگری برد که من فقط سر تکان دادم به نشانه ی تایید ؛ میدانستم این ترم اصلا ترمِ برداشتن پروژه برای درس نیست از بس سرم شلوغ است ، علاوه بر کوییز ها و میانترم ها و امتحانات ، به طور میانگین هرهفته باید سه سری تکلیف تحویل بدهم .

بیخیال کلاس حرارت ساعت 11 شدم و به خودم دو تا دونات شکلاتی تازه جایزه دادم و به خوابگاه برگشتم.

حدود ساعت یک بعد از ظهر بود که شدیدا هوس رفتن به چهارباغ به سرم زد، البته خدا رو شکر که نرفتم ، اعتراضات شروع شده بود و خیابان ها بسته و نا امن شده بود و بچه های اصفهانی نتوانستند با سرویس ها به خانه برگردند ، تقریبا همه ماندند خوابگاه ؛ برای اولین بار عاشق خوابگاه شدم . اتاق ما ته ِ بال c طبقه ی اول است ، سوت و کور . و برای اولین بار در این ترم با دیدن شلوغی خوابگاه به وجد آمدم ؛ الهه ( منتظری ) هم به اتاق ما آمد و مهمان من شد ، حالا من واقعا به آرزویم رسیده بودم ، اینکه الهه یک شب در خوابگاه پیش من بماند.

در اتاقمان غذا داشتیم ، ولی برای حس کردن سرما و شلوغی بی نظیر دانشگاه در آن تایم ( خوابگاه ما داخل دانشگاه است ) ، برای خوردن شام به دانشگاه رفتیم ، شاهر شلوغ بود ، فست فود پردیس هم فقط سیب زمینی داشت ، مجبور شدیم به سلف آسمان برویم ، من و عطیه و الهه.

در راه برگشت به یکی از خانواده هایی که دنبال بچه‌شان می‌گشتند کمک کردیم که به خاطر این لطف ما هم که شده ما سه نفر را به خوابگاه برگردانند ، دستشان هم درد نکند!

تا ساعت 9 اینترنت خوابگاه مشکلی نداشت ، که بعد از آن کم کم کلا همه چیز قطع شد ؛ از بیکاری به رادیو پناه بردیم ، من و عطیه روی تخت های خودمان خوابیدیم ، الهه هم کف زمین. برق هارا خاموش کردم و ریسه هایم را روشن کردم فقط ، سرم را روی بالش گذاشتم و بعد از مدت طولانی ای از ته دل احساس خوشبختی کردم ، داشت مسابقه ی رادیو ای پخش میشد ، از آن بی محتوا ها که باعث شد سه تایی کلی بخندیم ، من وعطیه شماره پیامک برنامه شان را یادداشت کردیم و به هم قول دادیم که یک شب بالاخره شرکت کنیم در این برنامه ها.

بیست و ششم آبان

صبح من و الهه ساعت 9 کلاس داشتیم ، ساعت 7 یک صداهایی آمد ، گفتند امروز دانشگاه تعطیل است. اولش خیلی خوشحال شدم ولی بعدا ناراحت بودم ، اینکه نه میتوان به دانشگاه رفت و نه به اصفهان (دانشگاه کمی از شهر اصفهان فاصله دارد) ، اگر به خود اصفهان میرفتی برگشتنت با خدا بود دیگر.

پنج شنبه میانترم حرارت داشتم ، البته دیگر ندارم ! 10 صفحه خوانده بودم که اعلام کردند تمامی کوییز ها و امتحانات این هفته لغو می‌باشد. باز هم خوشحالی ! البته الهه 7 صبح با سرویس ها به خانه برگشته بود.

من و عطیه به خاطر قطعی اینترنت هرکاری که میشد کردیم ، اول از آپارات چند ویدئو دیدیم ، بعد از همین اپ های ایرانی چند موزیک ویدئوی از این آهنگ های عاشقانه و احساسی دیدیم که برایمان حکم طنز ِ روز را داشت ، و بعد باز رادیو.

بعد از ظهر بود که گفتند دوشنبه هم تعطیل است ، دلیلش را خوب نمیدانم ولی مگر اینقدر از دانشجو جماعت میترسند ؟

حدود ساعت 6 بود که تب وتاب برگشت به خانه در خوابگاه به راه افتاد ، از تهران و قم شروع شد ، امکان رفتن به ترمینال برای کسی وجود نداشت ، راه های منتهی به ترمینال کاوه تماما بسته شده بودند. دانشگاه برای برگشت به قم و تهران اتوبوس برای دانشجویان اتوبوس در نظر گرفت ، چند نفری هم درب اتاقمان را زدند برای اینکه بپرسند کاشانی و شهرکردی داریم یا نه ! فهمیدم موضوع جدی است و دانشگاه را تا آخر هفته تعطیل کرده اند ؛ تصمیم گرفتیم از طرف مدید ( مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه ) برای بچه ها ( بیشتر دختر ها ) اتوبوس بگیریم برای فردا بعد از ظهرش ، اما با وجود کم بودن تعداد اتوبوس های موجود و مسئولیت این کار ، ترجیح دادیم که از طرف دانشگاه اقدام کنیم ؛ 44 نفر را نام نویسی کردیم ، به سرپرست خوابگاه دادم تا با توجه به تعداد ، از طرف نقلیه اتوبوس را اوکی کند ؛ باز باید از بقیه هزینه را می‌گرفتیم ، اولین باری بود که باید برای یک اتوبوس اسم ها را مینوشتم ؛ آنقدر که به جای 44 نفر ، حدود 50 نفر را سوار اتوبوس کردم :)) اتوبس همان شب ساعت 10 به سمت یزد حرکت کرد.

درست است که هدف این بود که به یزد برگردیم ، اما واقعا نفهمیدم هدف اصلی تر چیست ؟ اصلا برای چه باید برمیگشتیم ؟ جو خوابگاه بیشتر شبیه جایی بود که به دلیل حمله ی هوایی احتمالی در آینده ، باید حتما تخلیه شود ؛ دلیل برگشت من که دلتنگی بود ، آن هم بعد از سه هفته که اگر برنمیگشتم معلوم نبود واقعا کِی باز بتوان برگشت. ولی باز هم برایم جای سوال است که چرا آنهمه آدم آن هم حتما همه ساعت 10 شب ؟

استرس اوضاع راه اجازه نداد که بعد از آن روز پر استرس کمی بخوابم ، جاده برفی بود ، البته که حتما تصور و منظور من از جاده ی برفی با تصور بقیه متفاوت است ، در جایی مثل اصفهان و یا یزد ، کمی برف هم برفِ زیادی است ، اصلا همین که برف دیده شود جای تعجب است ؛ برف ها با سرعت به شیشه ی اتوبوس میخوردند ، آب می‌شدند و به طرف پایین سر میخورند ، جاده تاریک تاریک و لغزنده ، ردیف اول اتوبوس پشت سر راننده برای من کمی ترسناک است ، هر سبقتی که میگرفت ، استرس من شروع میشد ؛ اصلا برای خودم جای تعجب است که چگونه گواهینامه ام را گرفتم ؟

دانشگاه از ما برای هرنفر 36 تومان خواسته بود ، آخرش 30 تومن گرفت ؛ و این ما بودیم که باید با یک دسته پول حاوی ده هزار تومانی و پنجاه هزار تومانی تومنی ، به هر نفر شش هزارتومان پس میدادیم !

این مسئولیت سنگین را سپردم به عطیه و سعی کردم حداقل از بدو ورود به خود یزد ، که جاده خشک است ؛ کمی بخوابم.

ساعت 3 صبح بود که رسیدیم.

و در آخر بروم سراغ تعجب آور ترین اتفاق عمرم ؛ شهریور ماه سال 97 به علت اینکه گوشی‌م ضربه دیده بود ، تاچ ِ آن به کلی از کار افتاد ، فقط با قلم کار میکرد ، حوصله ی دو روز سپردنش برای تعمیر را هم نداشتم ؛ البته خانواده هم خوشحال ، که قرار است به کلی تایم استفاده ی من از گوشی کمتر شود ، و البته شد.

از مزایای چنین اتفاقی به بقیه زیاد گفته ام ، اما در حال حاضر دیگر آن مزایا را ندارم ، چون که پس از گذشت یک سال و نیم ، ناگهان تاچش شروع به کار کردن کرد ، هنوز هم باورش برایم مشکل است ؛ ولی واقعا چنین اتفاقی افتاد ؛ البته خیلی هم نباید به این وسایل الکترونیکی اعتماد کرد ، چون ممکن است باز از کار بیفتد ، خوشحالم که پایبند ماندم و جوابم را داد :)))