معتقدم همهی انسانها قابل شناخت نیستند. شناخت انسان کاری دشوار است،
درون هر کس جهانی نهفته است، پر از رازها و افکاری که تنها خودش میداند.
به باور من، ۹۰ درصد وجود آدمی پنهان مانده و تنها ۱۰ درصد آشکار میشود. حتی در همین بخش کوچک، دنیایی از شخصیت، گفتار و رفتار نهفته است.
چقدر مخالفم با کسانی که میگویند «ما آدمشناسیم». چه میدانند؟
چه میدانند از این موجود پیچیده؟
چه میدانند که در سر او چه میگذرد؟
همانطور که از جهان پیرامونمان آگاهی کامل نداریم، انسان نیز جهانی ناشناخته است. ذهن، خود کهکشانی بیپایان است.
ما از جهانی که در آن زندگی میکنیم تنها اندکی میدانیم؛ گفتهاند بشر تنها ۵ درصد از هستی را کشف کرده و ۹۵ درصد دیگر همچنان رازآلود باقی مانده است.
پس چرا انسانها اینقدر پرادعا هستند؟

ذهن من نیز چنین است؛ در جهانی که خودم حضور دارم، گاه بیهوا غمگین میشوم،
گاه احساس تنهایی میکنم،
گاه در ترس فرو میروم،
و گاه بیهویت میمانم (شاید همیشه):
شادیهایم نیز آمیخته با غماند. پر از احساساتم، اما بسیاری از آنها را نمیتوانم به زبان بیاورم.
بیشتر اوقات چیزی جز نادانی نیستم.
جهان ذهنم آشفته است؛ پر از افکاری بیخود، افکاری که نباید باشند.
گاهی آرزو میکنم به خانهی سالمندان بروم نه به عنوان یک سالمند، بلکه برای گفتوگو با آنان. چه خوب است با کسانی سخن گفتن که سالهای بسیاری را در این دنیا گذراندهاند و تجربههایشان را با تو در میان میگذارند.

۱۴۰۴٫۱۰٫۱۱
quill(: