
خیلی خستهام.
از اینکه هر دری به روی موفقیت بسته است و من مدام تلاش میکنم تا بازشان کنم.
خستم..
حتی کلیدی نیست تا امتحان کنم، که با خودم بگم شاید روزی قفل این در پیدا شود. تا آن روز، باید همه درهای بسته را یکییکی امتحان کنم.
اما کلیدی هم نیست /:
خستم از ایستادن در مرز بی جای ، جایی که نه پیشرفتی هست و نه مقصدی.
خستم از تلاش های بیهوده ، تلاش هایی که میدانم به هیچ جا نمی رسند ، و تنها از نادانی خودم سرچشمه
می گیرند.
مگه چه میخواستم..؟
آیا ارزو داشتم نویسنده ای مشهور شوم، آن قدر که همه نامم را بدانند ؟
نه، بیزارم از این فکر.
مگر آن ها که شناخته شده اند ، امروز آرامش دارند ؟
فکر نمیکنم.../:
آنقدر بالا بالا فکر نمیکردم ،همان قدر که موفق بشم و خودم و خانواده بهم افتخار کنند بس بود .
فکر نمیکنم ،چیز زیادی بوده باشه.
خستم از بی عدالتی.
از اینکه درباره اش ای می نویسم ، غصه اش را می خورم ، و باز هم هیچ تغییری نمی بینم.
بیشتر از هر چیزی خسته ام از دیدن کسانی که بی هیچ تلاشی ، بی هیچ رنجی ، به خواسته هایشان می رسند ؛
با پول ،با روابط ، یا با راه های ناعادلانه ای که همیشه برایشان باز است.
از خیلی چیز ها خسته ام.
اگر بخواهم همین طور ادامه بدهم ، شما هم خسته می شوید
︶︹︶
