
دبی برای خیلی از ما ایرانیها فقط یک شهر نیست؛ آخرین پناهگاه است. وقتی تمام پلهای پشت سرت را خراب میکنی، وقتی آپارتمانت را که خشتخشت آن را با عشق ساختهای میفروشی و ماشین زیر پایت را نقد میکنی، یعنی دیگر راه برگشتی نداری. من ۴۵ ساله هستم. با همسرم و یک چمدان پر از امید و ۱۰۰ هزار درهم سرمایه (که حاصل فروش تمام زندگیمان به دلار ۹۷ هزار تومانی بود) وارد دبی شدم. فکر میکردم قرار است در شهر فرصتها، دوباره متولد شوم. اما نمیدانستم که ۴۵ روز بعد، با جیب خالی، غرور شکسته و قلبی پر از درد، مجبور به بازگشت میشوم.
این داستانِ سقوط من در دام شخصی به نام محمدهادی صدرواعظی است. کسی که با نقاب قانون و وعدههای شیرین، زندگی من را در کمتر از دو ماه خاکستر کرد.
همه چیز با یک هشتگ شروع شد: #اقامت_دبی. من و همسرم با ویزای توریستی ۲ ماهه وارد شده بودیم و عقربههای ساعت به ضرر ما میچرخید. باید سریعاً شرکتی ثبت میکردیم تا اقامت بگیریم. در میان انبوه تبلیغات، پیج اینستاگرام electronhadi توجهم را جلب کرد.

۱. همکاری با بلاگرها: چندین چهره شناخته شده دبی او را تبلیغ میکردند (که بعداً فهمیدم تماماً پول گرفتهاند).
۲. هایلایتهای رضایت: صدها پیام تشکر که امروز میدانم اکثرشان ساختگی بود.
۳. وعده طلایی: او ادعا میکرد: «صفر تا صد ثبت شرکت و اقامت فقط در ۱ روز کاری!»
من که نگران هزینههای سرسامآور هتل و اتمام ویزا بودم، این جمله را مثل یک معجزه دیدم. غافل از اینکه در امارات، هیچ پروسه قانونی برای ایرانیان یک روزه تمام نمیشود. این اولین دروغ بزرگ بود.
با آقای محمدهادی صدرواعظی تماس گرفتم. صدایی گرم، مطمئن و مسلط داشت. طوری صحبت میکرد که انگار مدیر کل اداره جوازات دبی رفیق صمیمی اوست! هزینه کل: ۳۶,۰۰۰ درهم. من بلافاصله ۱۸,۰۰۰ درهم به عنوان پیشپرداخت واریز کردم. پولی که با خون دل و تبدیل ریال بیارزش به درهم گرانقیمت تهیه شده بود.

قرار بود "یک روز کاری" طول بکشد. اما روزها گذشت و خبری نشد.
هفته اول: سکوت مطلق. وقتی پیگیری کردم، گفت: «تعطیلات است، سیستم اداره مهاجرت قطع شده.»
هفته دوم: باز هم سکوت. بهانه جدید: «منتظر تاییدیه امنیتی هستیم.»
فشار روانی روی من و همسرم وحشتناک بود. هر روز اقامت در دبی هزینه داشت و ما هیچ درآمدی نداشتیم. درآمد من به زحمت به ۲۰۰۰ درهم میرسید و داشتیم از جیب میخوردیم. در روز پانزدهم، ناگهان پیام داد: «اسم شرکت را انتخاب کنید.» تازه روز پانزدهم؟! پس آن وعده "یک روزه" چه شد؟ با این حال، ما سریعاً اسمها را فرستادیم تا بهانهای دستش ندهیم.
روز هفدهم، پیامی آمد که حکم گروگانگیری را داشت: «نام شرکت تایید شد. برای صدور ویزا باید تسویه کامل انجام شود.» یعنی ۱۸,۰۰۰ درهم دیگر.
من گیر کرده بودم. اگر پول نمیدادم، ۱۸ هزار درهم قبلی میسوخت. ویزای توریستیمان داشت تمام میشد. با خودم گفتم: "شاید این بار راست میگوید." پول را واریز کردم. حالا تمام سرمایه من دست او بود و هنوز هیچ ویزایی صادر نشده بود.

این بخش تلخترین خاطره من است. زمانی که نقاب آقای محمدهادی صدرواعظی کاملاً افتاد. تنها ۱۵ روز به پایان ویزای توریستی مانده بود. او ناگهان درخواست کرد: «پرینت گردش حساب بانکی از ایران بفرستید.»
من در دبی بودم! دسترسی به بانک ایرانی نداشتم. با هزار مکافات و هزینه ۵ میلیون تومانی، دوستی در ایران پرینت گرفت و عکسهایش را فرستاد. وقتی عکسها را برای Mohammadhadi Sadrevaezi فرستادم، با لحنی تحقیرآمیز گفت: «عکس قبول نیست. باید PDF باشد.»
گفتم: "من دسترسی ندارم، لطفاً خودتان تبدیل کنید." اما او انجام نداد. من در یک اتاق ۲۵ متری در منطقه دیره، با استرس و لرزش دست، دنبال راهی بودم که عکسها را به PDF تبدیل کنم. او میتوانست با یک کلیک این کار را بکند، اما هدفش چیز دیگری بود: تحقیر من و خریدن زمان.

۴۵ روز گذشت. ویزای توریستی من و همسرم تمام شد. ما وارد جریمه (Overstay) شدیم. وعده "یک روزه" تبدیل شده بود به ۴۵ روز دروغ. وقتی اعتراض کردم، با وقاحت تمام گفت: «ویزایتان را یک ماه تمدید کنید (هزینه ۱۰۰۰ درهم) تا کار انجام شود.»
آن لحظه فهمیدم این یک چاه ویل است. او میخواست من را وارد چرخه تمدید کند تا ته مانده جیبم را هم خالی کند. من در یک اتاق استودیوی کوچک، در حالی که همسرم ناامیدانه نگاهم میکرد، تصمیم آخر را گرفتم. شکایت قانونی در دبی بیش از ۱۰ هزار دلار هزینه داشت. من دیگر پولی نداشتم. زورم به او نمیرسید. ما چمدانها را بستیم و به ایران برگشتیم. باختیم. هم پولمان را، هم زمانمان را و هم رویاهایمان را.