دختر تازه کاری که به گربه ها سوسیس آلمانی می داد

هر روز صبح که از کنار پارک رسالت رد می شوم تا بیایم زیر پل سیدخندان، و سوار تاکسی هایی که به قول دوستی "به مقصد لسان جلس هم تاکسی خطی دارد" بشوم، دقیقا در همان ساعت، بعضی روزها دختر ریز نقش و تقریبا کوتاه جسته ای را همان نزدیکی می بینم که دارد با تبشیر و  انزار به گربه های خیابانی انتهای پارک غذا می دهد

در این پارک بارها صحنه های مشابهی را دیده ام و هر بار دقت می کنم که غذایی که برای گربه ها آورده شده چی هست و چه شکلی ارایه می شود. مثلا یکبار زنی را دیدم که ترکیبی از برنج و مرغ را پخته بود ترکیب خمیری را در کیسه ی پلاستیکی ای ریخته بود و آن را روی صفحه روزنامه  نیازمندی های  همشهری که از وسط تا زده بود روی زمین در فواصل می ریخت و دور هر روزنامه چند حیوان غذا می خورند و بعد از خوردن غذا کاغذ ها را با دستکش پلاستیکی که عموما در دست داشت جمع می کرد و در سطل زباله می ریخت. همیشه وقتی زن را می دیدم، فکر میکردم وقتی دارد مرغ می خرد و یا وقتی دارد پای گاز آشپزی می کند و وقتی دارد آماده می شود که بیاید پارک چه شکلی است و به چه چیزی می اندیشد و نظرات اطرافیانش چقدر می تواند برایش مهم باشد و آیا او هم از اطرافیانش شنیده وقتی کودکی گرسنه است این غذا دادن به حیوانان چقدر بی انصافی است و وقتی دیده نمی تواند صاحبان این دیدگاه را متقاعد کند که هر کسی راهی دارد و اگر من این راه را نروم به این معنی نیست که می روم بچه های گرسنه را سیر می کنم پس حالا دست بردارم از عذا دادن به حیوانات و نخیر اگر این کار را نکنم یحتمل مدتی حالم بد خواهد بود و بعدش هم کلا این فضا را به فراموشی می سپارم و میشود یه سرکوب دیگر در زندکی ام در کنار بینهایت کار نکرده و اشتیاق فروخورده و الخ

امروز هم زن کوتاه قد را می بینم که محتاطانه انگار که بار اولش باشد آمده  و برای گربه ها سوسیس می ریزد. تکه های سوسیس را از کیفش بیرون می  آورد و آنها را حسابی خورد  می کند و بعد پرت می کند به سمت حیوان ها طوری که در دو لقمه می توانند آن را ببلعند.همیشه هم جایش مشخص است و به گربه های ساختمان تقریبا مخروبه ای که کنار موسسه زبان است غذا می دهد ، چند بار آخر دیده بودم که یکی از گربه ها خودش را به پر و پاچه ی دختر می مالاند و سرش را فرو می کرد زیر زانوهای خم شده ی زن که داشت برایشان غذ ا می  ریخت و قبلا جایی خوانده بودم این نشان از این دارد که حیوان به آدم احساس مالکیت می کند و دوستش دارد و آن را مال خودش می بیند.

بعد به دنیای شرم زده ی زن فکر می کنم که خودش را آن گوشه کنارها قایم می کند ، به زنی که به زور قدش به یک متر و سی سانت می رسد و جامعه ای که زن ها را زیبا و قدبلند و بارور می خواهد چطور زن را کنار گذاشته است . . . در این عوالم مستغرقم که چیزی نگرانم می کند، خیال اینکه یکی از طرفداران دو آتشه ی حمایت از حیوانات پرش به این آدم بگیرد!

حقیقت این است که غذاهای ادویه دار و مخصوصا سیر دار برای حیوانات مناسب نیستند و در دراز مدت مایه ی کوتاهی عمرشان می شوند ، این را خوب می دانم اما و هزار امای دیگر در پاسخ به آن دارم که وقتی از حیوانات خیابانی ای که حرف می زنیم که ممکن است خیلی وقت ها گرسنه بمانند ، حرف زدن از ادویه دار بودن غذا و گرسنه ماندن چیزی در حد تفاوت نوزده و هفتاد و پنج صدم تا بیست است با صفر!

کمال گرایی مثل چاله می ماند و خیلی وقت گرما و انرژی و توان مان را ساقط می کند و مثل زنبور بی عسل، اخته و بی حاصلمنان می کند.

نگاهی که در آن ایده آل گرایی و حد اعلا و بالا ترین و غنی ترین سطح یک فعالیت را در نظر می گیریم و بعد هر حرکت کوچک و خردی که در حد آن تصور ابتدایی که درذهنمان است نباشد با سرکوب و مخالفت شدید روبرو می شود، در حالی که در بسیاری از اوقات همین حرکات های کوچک و ریز و خام دستانه با طی مسیری ممکن به جایی و مرحله ای می رسند که بسیار قابل دفاع هستند، مثل جوانه ی تردی که با شرم و ترس فراوان پوسته ی لوبیا را شکافته و آمده بیرون و با اندک سرکوبی برای همیشه نابود می شود. . .