ویرگول
ورودثبت نام
؛en
؛enزندگی دوباره؛
؛en
؛en
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

حقیقت بخشی از واقعیته

توی این نقطه از رابطه متوجه یچیزی شدم.هرچیزی زیادی بشه دلو میزنه.
خب وقتی توی رابطه هم برای یه شخصی زیادی باشی اون ازت خسته میشه، دل میکنه و بهت عادت میکنه.
شاید هم من دارم اشتباه میکنم چون اگه یه رابطه با احساس واقعی و عشق باشه این مورد صدق نمیکنه.. به هر حال این منجلابیه که ذهنم توش گیر کرده.
سه هفته ای میگذره از وقتی که تو چشمام نگاه کردم و گفتم بسه و باید تمومش کنیم، سه روز اول خیلی سخت گذشت و بعد از اون تا هفته اول سخت بود و هنوزم گاهی یادش میافتم خیلی سخته برام.
واقعیتش اذیت میشدم که اون با من مثل کسی که توی رابطه اس و حتی شبیه یه دوست رفتار نمیکرد..
اخرش خودشم گفت من حتی شبیه دوستام باهات صمیمی نیستم..
تمام وقتا توی بعضی چیزا جلوی خودمو میگرفتم که شاید من اجازه شو ندارم اخه من کی باشه که فلان کارو بکنم و مثل اینکه حتی نمیتونستم و اجازه شو نداشتم کنارش خودم باشم
همه نمیتونن واقعیت و حقیقت همو به اشتراک بزار و خود واقعیشون باشن و انتخاب سختیه ولی اخرش که چی باید خود واقعیمون باشیم
از قضا منم سعی میکردم خودم باشه که متاسفانه زیادی وجود داشته باید از خودم کم میکردم باید از توجه خودم بهش کم میکردم..زیادی بودن باعثش شده و میدونم اون حالا که داره درونمو میبینه دیگه منو نمیخواد

خستم شب بخیر و متنم درست در نمیاد بعدا درستش میکنم

احساس عشق
۰
۰
؛en
؛en
زندگی دوباره؛
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید