مثلا بشدت میترسیدم که توی مغازه روی یه صندلی خالی بشینم و بعد بهم بگن که لطفا اینجا نشینید به فلان دلیل. میترسم اصلا کسی بهم چیزی بگه چه مثبت چه منفی ، مثلا توی کتاب فروشی میترسیدم که کتابا رو بردارم بخونم و بهم بیان بگن که قوانین کتاب فروشی اینه که کتاب رو نخونید و بخرید بعدا حق خوندن دارید. میترسم از اینکه از خونه برم بیرون توی یه محله ای که همیشه شلوغ و پر از مردم هست که منتظر نوبت دکترشون هستن یا دارو میگیرن (سر کوچه ما یه خیابونه که پر از داروخانه و مطب دکتره) میترسم پامو از خونه بذارم بیرون با لباس و استایل ورزشی و برم شروع کنم توی پیاده رو ها و خیابونا بدوام. میترسم از قضاوت مردم میترسم کسی پشت سرم بگه" این چرا اینجا میدوعع. مگه اینجا جای دوعه" یا اینکه مردم خیال کنن دارم از یه چیزی فرار میکنم و توجه ها به من جلب بشه یه لحظه میترسم برم توی باشگاه و با اراده و پشتکار زیاد مثل همیشه ورزش کنم و مردم توی باشگاه این رو غیرعادی بدونن چون خیلی بیشتر به خودم فشار میارم تا یه فرد عادی و این براشون طبیعی نیست و قضاوتم میکنن ، مثلا توی باشگاه قبلیم که بشدت روی تردمیل میدوییدم و فشار میاوردم از ابتدای همون جلسات اولیه ، ولی خب میدونستم که کشش بدنی لازم رو دارم و چیزیم نمیشه ولی بقیه افراد براشون غیرعادی بود و زود رفتن به مربی باشگاه خبر دادن و اون هم اومد دخالت کرد و تردمیل رو خاموش کرد !! بدون اجازه من!! یا توی هر حرکت من دخالت میکرد که چرا اینقدر و این تعداد ست میری. این اشتباهه!! و من رفتم باشگاه دیگه و اون ترس که اینجا هم به خاطر این " غیرعادی " فشار اوردن هم قضاوت بیجا بشم. توی مدرسه بخاطر انتخاب المپیاد خوندن در حالی که نمرات بالایی نداشتم قضاوت شدم که کارت اشتباهه و تو هوش المپیادی نداری ، میترسم از قضاوت مردم حتی وقتی که قرار بود یک ساعت منتظر بمونم تا هدفونم رو در مغازه ای تعمییر کنن میخواستم برم اون اطراف و خیابون ها رو بگردم ولی از اینکه یه مسیر رو داشتم میرفتم در یه جمعیت شلوغ و دوباره برگردم از همون مسیر و اینطوری اون اطراف گشت بزنم تا زمان سپری بشه و مردم به من شک کنن که مثلااا دارم چیکار میکنم؟؟!!! چه کاسه ای زیر نیم کاسه ام هست ، میترسم از قضاوت شدن وقتی توی خونه میخوام ورزش سنگینم رو ادامه بدم و گاها با روش های خودم ورزش کنم که فکر میکنم درسته و مادرم همیشه قضاوتم میکنه که اینقدر توی یه روز فشار نیار ، داری اشتباه میکنی ، آسیب میزنی ، آروم آروم پیش برو ، حالا تو یه روز میخوای شاخ غول بشکنی؟ میترسم از قضاوت شدن راجب افکار و ایده هام ، راجب ظاهر و قیافم عقاید و باورهام
مثلا توی سالن مطالعه عمومی که یه مشکلی پیش اومد و من با باز بودن پنجره سالن بشدت زیاد ابریزش بینی میگرفتم و نمیتونستم تمرکز کنم ، چندباری به مدیریت سالن گفتم که لطفا پنجره رو ببندن که من واقعا اذیت میشم ، ایشون چندبار پنجره رو بستن و بقیه بچه ها فوری باز کردن پنجره رو که دیگه اعصابم نکشید از سردرد و ابریزش بینی و دیدم مدیریت کاری نمیکنه منم صدای لپتابو بلند کردم و نظم رو زدم بهم ، من واقعا بی اعصاب شده بودم سر ابریزش ، من مثل بقیه فکر نمیکنم. مثل بقیه کاری رو نمیکنم دوست دارم زودتر و بیشتر پیش برم. بقیه بخاطر این طرز فکرم قضاوتم میکنن ، با یه بار قضاوت دیگه باعث میشه من اون کاری که باعث قضاوتم شده رو اصلا انجام ندم و فلج فکری بشم ، قضاوت باعث شده که دیگه خودم نباشم. همش نقش بازی میکنم ترسیدن باعث شده که توی روابطم با دوستان فقط در حال نقش بازی کردن باشم که مبادا مورد قضاوت قرار بگیرم و این باعث میشه دوستانم منو فرد غیرعادی تلقی کنن و نتونن به خوبی باهام ارتباط بگیرن و منم رابطه جالبی نداشته باشم ترسیدم از قضاوت وقتی میخواستم توی کلاس تیراندازی بهتر و بیشتر تمرین کنم فشار بیشتری بیارم تا بتونم مقام اور بشم و رتبه ۱ و رکورد بشکنم ترس از قضاوت که مردم میگن دختر نباید فلان ساعت بیرون از خونه و فلان مکان باشه ترس از قضاوت که توی فضای مجازی و گروه های دوستانه ، افراد گروه به خاطر پیام های من و عقاید من توی گروه منو مسخره کنن جلوی جمع ، که نتونم خودم باشم ، که فلان پسری که دوستش دارم منو قضاوت میکنه بخاطر اینکه نتونستم بهترین دانشگاه قبول بشم و اونقدر لیاقت نداشتم پس لیاقت اون پسر از بهترین مقام ها و دانشگاه ها رو هم ندارمکمتر شده بود