نه اونایی بودن که شکست خوردن، نه اونایی که توی مسیر موندن، اتفاقاً اونایی بودن که به همه هدفهاشون رسیدن.
مدرک گرفتن، مهاجرت کردن، خونه خریدن، با عشقشون ازدواج کردن، پول درآوردن...
و بعد؟
هیچی.
هیچی نبود جز یه خلأ، یه خستگی عمیق، یه حالِ گمگشتگی.
اونا سالها میدونستن باید چیکار کنن، برنامه داشتن، با انگیزه، با اراده، با امید پیش میرفتن.
ولی وقتی رسیدن، انگار قطار ایستاد و کسی نگفت: حالا کجا بری؟ حالا چه کار کنی؟ حالا چطور زندگی کنی؟
یکیشون رو بعد از مدتها دیدم، همه چیز داشت، اما چشمهاش خاموش بود.
میگفت:
«من فقط بلد بودم بجنگم، ندونستم باید چطور خوشحال باشم. بلد نیستم جشن بگیرم. نه سرگرمی دارم، نه دلخوشی. فقط یه ماشین کار بودم.»
این جملهاش خیلی برام موند:
«برای رسیدن بلد بودم چیکار کنم، برای زندگی کردن نه.»
موفق بود، اما خوشحال نبود.
چون همیشه فقط از موفقیت گفته بود، از سختکوشی، کمخوابی، کمخرجی، بیتفریحی...
هیچوقت برای بعدش، برای خوشبختی، برای دل خودش برنامه نداشت.
اومدم اینو بگم: خودتونو فقط به یه هدف گره نزنید.
آدما فقط با رسیدن خوشحال نمیشن، با زندگی کردن خوشحال میشن.
کار کنید، پیشرفت کنید، ولی نه با حذف لذت. نه با حذف خودتون.
برای دلتون وقت بذارید، برای حالتون.
فیلم خوب ببینید، کتاب بخونید، با موسیقیها دوست بشید، آواز بخونید، گریه کنید، بخندید، بدوید، بپرید، عاشق بشید، بچرخید توی بارون.
تپش قلبتون رو حس کنید، یادآور زندگیه.
زندگی یعنی حرکت، یعنی احساس، یعنی تجربه.
یادتون نره:
زمان برای افسردهها کُنده، برای مضطربها تنده.
ولی برای کسی که با خودش آشتیه، زمان نه میدوه، نه میلنگه...
فقط جاریه، مثل زندگی.
به روانتون، به خودتون، به بودنتون اهمیت بدید.
فاطمه داداشی
کوچ و مدرس مهارتهای ارتباطی
