مطلب آن است که احوال و اوضاعِ زندگی، چنانکه بزرگانِ سخن در کتبِ خود آوردهاند — گاهی به قصدِ پند و گاهی به غایتِ بیانِ حالِ خویش — در اعصار گونهگون و بوقلمون، دگرگون شده است؛ اما آنچه آدمی را به حقیقت تغییر دهد، نه خودِ دگرگونیِ زمان، که بینشِ اوست نسبت به آن دگرگونی.
هر که از فراز و نشیبِ این فرصتِ اندک که نامِ «زندگانی» بر آن نهادهاند تجاربی بیندوزد، بداند که پختگی که از طریقِ «رنج» فراهم آید، همان بینشِ راستینیست که جان را میسازد؛ نه آن تغییر که خودِ تغییر است، بلکه پختگی در خلالِ آن تغییر است که معنی میبخشد.
زندگی گَه به رنگِ طلاست و گه به رنگِ غبار؛ گاه سود و گاه زیان دارد؛ لیکن مردِ دانا نه به رنگِ زمان نظر دارد و نه به عبورِ روزها، بلکه به چشماندازِ خویش مینگرد و از هر تجربه دانهای برآورد.
بدن و دلِ آدمی دو گونه درد دارند: دردی که به جانبِ گذاران مبدّل گردد و جز زخم و خستگی، نصیبِ مردمان نکند؛ و دردی که دگرگونی آورد و اگر مقصودِ آن دانسته شود، آدمی را به بلندیِ نفس و روشناییِ دل رساند.
پس هرگاه رنجی تو را فرو گیرد، به دو چشم بنگر: اگر زخم است تا بپوسد و برهنهات سازد، آن را رها کن تا شوی و بگذری؛ و اگر آموزنده است، چونان استاد آن را بپذیر و از آن دانش گیر.
چنانکه #عطار گفته است — و البته زبانِ عارفان چون چشمهساری صاف است که بر جان شنونده نوشد:
«درد بر من ریز و درمانم مکن
زان که درد تو ز درمان خوشتر است»
آن درد که درمانِ آن زود پدید آید، گاه علاجِ جسم است و گاه مضمحلکنندهی روح؛ لیکن آن درد که درمانش را به تأمل و تحمل باید، صیقلِ جان است و نقرهکوبِ بینش.
بیاموز که از هر حادثهای حسنِ ظاهری و باطنی بیرون کشی؛ زیرا زندگی چونان باغبانی است که نه تنها از گلها خوشنود میشود، که از خارها هم تجربه میچیند تا باغِ خویش را بپیراید.
این بود سخنِ کوتاه: زمانها میگذرد، رنگها تغییر میکند، لیکن آنکه را پختگی و بینش برگیرد، خود را میآفریند؛ و آن که جز رنجِ گذران نبیند، جز فرسودگیِ روح نصیبش نیست.
میآفریند؛ و آن که جز رنجِ گذران نبیند، روح نصیبش نیس