ویرگول
ورودثبت نام
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدارگاهنامه فرهنگی-سیاسی-اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدار
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

فرجه‌ی شش‌ماهه

آن‌هایی که فیلم‌ها را زیسته اند...

برگرفته از خاطرات سرهنگ محمد خزایی

  • احمد خزایی | دندان‌پزشکی 99 دانشگاه ع‌پ شهید بهشتی

14 سالم بود که راهی جبهه شدم. نه آنقدرها ساده که شما می‌خوانید و رد می‌شوید. رضایتی از پدرم نداشتم، یواشکی دست برده بودم داخل شناسنامه و چند سالی به خودم اضافه کرده بودم.

هنوز یادم هست مسئول ثبت‌نام همان طور که شناسنامه‌ی من را به دستش گرفته بود، از بالای عینک با مردمک‌هایی که پشت هم وول می‌خورد، نگاهی به قد دراز و صورت کشیده‌ام انداخت و گفت: حله!

انگار که منتظر جمله دیگری باشم با عجله گفتم: بله خودم هستم!

لبش را به حالت لبخند کج کرد و شناسنامه‌ام را زیر مابقی شناسنامه‌ها گذاشت.

- «برو آماده باش که یک ماهی را کرمان آموزشی بگذرانی» و همین.

توی چشم‌به‌هم‌زدنی که مجال صحبت از اتفاقاتش نیست، پانزده روز آموزش تکمیلی ما در پادگان قدس کرمان به اتمام رسید. به اهواز اعزام شدیم.

ابتدا پشت جبهه، جایی که به آن جنگل می‌گفتند مستقر شدیم. هیچ شباهتی به جنگل نداشت، رمل مانند بود. روزها آن جا آموزش می‌دیدیم برای عملیات مهم پیش رو.

تا این که همه‌ی چیزی که آرزویش را داشتم فرا رسید. با لنکروزهای جنگی به «موضع انتظار» رسیدیم. این جا برای شما لفاظی نکردم، اسمش همین بود!

آن جا باید مسئولیت یگان را می‌فهمیدیم و برای عملیات کربلای ۵ تقسیم می‌شدیم.

من آن شب بادگیر سورمه‌ای‌رنگی تنم بود. اواسط دی‌ماه و هوا به قصد انجماد ما سرد شده بود، ناجوانمردانه!

گردان‌های خط‌شکن و ۴۰۸ و ۴۱۲ جلوتر از ما بودند، صدای شلیک تانک، گلوله، اصابت خمپاره‌ها قطع نمی‌شد.

رفتیم داخل یک کانال به عرض یک متر و ارتفاع بسیار بالا. کف کانال را آب و گِل پوشانده بود. تعدادی جنازه عراقی از شب قبل کف کانال رها شده بودند.

باید یک روز را می‌ماندیم و راهی برای نشستن روی زمین نبود. روی یک جنازه نشستیم! جنازه کم‌کم در زمین باتلاق‌مانند کانال فرو می‌رفت، و به ناچار نعش یک نظامی عراقی دیگر را به زیر پایمان می‌کشیدیم.

سردی هوا مجال بو گرفتن به جنازه‌ها نداده بود. حس نشستن روی نعش یک مرده با موسیقی شلیک‌های جنگ و سوز زمستانی، تراژدی بی‌نظیری ساخته بود.

بعضی بچه‌ها زیر لب ذکر می‌گفتند و قرآن می‌خواندند. من اما پلک‌هایم سنگین شده بود و هرازچندگاهی سرم رها می‌شد روی تنه.

یک دفعه صدایی بلند شد که: تو چرا اینقدر بی‌خیالی محمد؟! یه ذکری، قرآنی، تکونی به خودت بده!

پلک‌هایم از هم باز شد و سرحال شدم. روبه‌رویم یکی از بچه‌های کمک آرپی‌جی‌زن را دیدم. سه تا گلوله آرپی‌جیِ داخل کوله‌پشتی از قد کوتاهش بالاتر رفته بود و خیره به من، دو متر آن طرف‌تر نشسته بود.

صدایم را صاف کردم و گفتم: تهش یا شهادته یا شقاوت!

و همان طور به چرت‌زدنم ادامه دادم!

روز دوم از داخل همین کانال به دنبال یک گروهان در حال حرکت بودیم که کسی داد زد: سمت چپ یه عراقی ما رو نشونه گرفته!

همه سرهایشان را گرفتند پایین ولی من حس تخسی در درونم شروع به دست‌وپازدن کرد، آرام سرم را بالا کردم تا ببینم این تیرانداز عراقی کجاست؟

آدمیزاد را رها کنی وسط جنگ هم دنبال ارضای کنجکاوی‌هایش می‌گردد!

ذره‌ذره نگاهم را با جرئت بیش‌تری به سمت چپ می‌چرخاندم که ناگهان تیری رها شد، به گلگیر تانکی که سمت چپم بود خورد و خیلی سریع آمد روی قفسه‌سینه‌ام نشست.

نه من به حالت رمانتیک روی خاک رها شدم و نه کسی رهایم می‌کرد و نه حتی فهمیدم چه شده! فقط حس کردم جایی بالای سمت چپ قفسه‌سینه‌ام می‌سوزد. دردش مثل پرتاب سنگی از فاصله یک متری بود.

نگاهم به سوراخ روی بادگیرم افتاد، لباسم را کنار زدم و دیدم از یک نقطه کوچک خون بیرون می‌زند.

نفسم گرفت، روی زمین نشستم. یک امدادگری کنارم ایستاده بود از بچه‌های سیرجان.

زخمم را که نشانش دادم گفت: چیزی نیست!

و یک چسب زخم از کیف کمری‌اش در آورد و روی زخمم زد!

هنوز حال ناخوشی داشتم، حالا دیگر تانک‌ها از چند متریمان شلیک می‌کردند، و رد گلوله‌ها از بیخ گلویمان می‌گذشت.

یک نفر صدا زد: حاج عباس! بیا که این همشهریت گرخیده!

حاج عباسِ خوش‌قامتِ ۲۵ ساله، فوراً به سمت من خزید. کلاه آهنی روی سرش گذاشته و قمقه‌ی آبی به بند شلوارش بسته بود. یک ردیف خشاب هم در حدفاصل شانه تا کمرش آویزان بود.

گفت: چی شدی محمد؟ ترسیدی؟

گفتم: «ترس چیه آق عباس! من حالم خوبه، فقط این نفسم بالا نمیاد!»

گفت: می‌خوای ببرمت عقب؟

- اگه بتونین ببرین که دم‌تون گرم!

- پتو و جیره‌ی غذاتو بذار همین جا. فقط ماسک و کلاهت باشه. کولم شو!

منم دستانم را باز کردم. حاج عباس چهارشانه بود. همین که سینه‌ا‌م به کمرش چسبید، انگار بار غربت‌های این مدت را یکی فوت کرد و ریخت روی زمین.

بند کلاهم را محکم نبسته بودم، حاج عباس که بلند شد کلاهم تِلِپی افتاد روی گل‌ها.

گفت: «عیبی نداره بذار باشه. هستی از کانال بزنیم بیرون؟»

من که جایم روی کول حاج عباس خوب بود، گفتم: «هر چی شما بگی!»

از کانال بیرون زدیم و در کناره نیزار تندوتند شروع به رفتن کردیم. رفت‌وآمدها خیلی زیاد بود و پشت هم آتش گلوله می‌بارید.

یک دفعه چشم حاج عباس به برانکاردی دست یک رزمنده افتاد. داد زد: «بیا اینجا مجروح کولمه!»

پسر رزمنده حدود بیست سالی سن داشت و صورتش استخوانی و آفتاب‌سوخته. دوان‌دوان سمت ما آمد. حاج عباس من را داخل برانکارد گذاشت و با آن پسر راهی شدند.

چند قدمی رفتند که کنار گوشم صدای برخورد خمپاره‌ای را شنیدم. دقیقاً مثل صدای بمب‌هایی که در فیلم‌ها می‌آید و ناگهان همه‌چیز غبارآلود و محو می‌شود.

حاج عباس و رزمنده من را روی زمین رها کردند. رزمنده شهید شد و ما پیدایش هم نکردیم. عباس با صدای گرفت‌ای پرسید: «حالت خوبه؟»

- آره

ولی راستش را بخواهید کمرم می‌سوخت. دور و بر را با حاج عباس نگاه کردیم. اثری از رزمنده نبود. یک کلاه و مقداری وسیله ترکش خورده که برای هیچ‌کدام از ما نبود، همان نزدیک رها شده بود.

این یعنی به شهادت رسیده بود، اما اینکه موج انفجار چه بلایی سر جسمش آورد را نفهمیدیم.

حاج عباس دوباره من را کول کرد تا به «سه‌راهی مرگ» رسیدیم.

این هم از آن اسم‌هایی است که شاید در فیلمهای هالیوودی ژانرهای ترسناک میشنوید. اما آن‌ جا که من می‌گویم محلی بود که دشمن دست از زدنش برنمی‌داشت. پشت هم رگبار بسته بود روی این سه راهی که تردد زیادی هم داشت.

آن گوشه یک روحانی دیدم با عمامه و لباس بسیجی، جعبه کوچکی از عطرهای کوچک به دستش گرفته بود و به رزمنده‌هایی که از آن جا رد می‌شدند یکی میداد.

بوی گلاب‌های قمصر کاشان روحم را قلقلک داد. به حاج عباس گفتم: یه لحظه وایسا از این عطرها بگیریم!

یک‌دفعه صدایش را بالا برد و به حالت داد زدن گفت: وسط این معرکه، بوی گلاب خورده به دماغت و مست

شدی؟!

من دیگر چیزی نگفتم و همان طور گوشه جاده پاهایم را در سینه‌ام جمع کردم و دزدکی عطرها را دید زدم.

یک موتور تریل ۲۵۰ آن وسط داشت می‌رفت که حاج عباس پرید وسط جاده و نگهش داشت. رویش را سمت من برگرداند و گفت: بپر بالا!

در جیک‌ثانیه پشت سر موتور سوار نشستم، حالا باید از حاج عباس خداحافظی می‌کردم.

تازه حواسم آمد که چه راه طولانی را به روی کولش بودم. در چند ثانیه هر چه حرف که تشکرم را برساند به زبان آوردم و صورتِ زیبای حاج عباس، با همان زلف‌های مشکی که به روی چشم هایش ریخته و خط ریش‌هایی که از نظم در آمده بود، از نگاهم خارج شد.

موتورسوار من را برد کنار قایق‌هایی که به سمت خط پدافندی 2 خودمان می‌رفتند. تا شب قبل، این منطقه دست عراقی‌ها بود. توی تاریکی بدون هیچ صدایی باید خودم را به همراه بقیه مجروحان به قایق می‌رساندم.

داخل قایق همه چفتِ هم در سکوت نشسته بودیم. در یک‌ آن چشمم به نگاه پسری که سکّاندار قایق بود دوختم.

صدایی بی‌اختیار از ته حلقم بلند شد: احمد؟!

او هم ادامه داد: محمد تویی؟!

احمد، هم محله‌ای‌مان بود. از همان‌هایی که شب‌ها دور هم جایی نزدیک چهارراه روغن جوشی جمع می‌شدیم و نقشه‌ی جبهه‌رفتن می‌کشیدم.

هرچندلحظه نگاه پر از سوالش را به من می‌دوخت و همه‌جایم را برانداز می‌کرد. کلمه‌ها از دهلیزهای گلو عبور می‌کردند، با حرکت زبان دور دهن چرخ می‌خوردند و به همراه تاریکی شب بلعیده می‌شدند.

قایق پیش رفت و حالا دو روز بعد از تیرخوردنم به خط پدافندی ایران می‌رسیدم.

این داستان ادامه دارد...

دفاع مقدسنوجوان
۰
۰
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدار
گاهنامه فرهنگی-سیاسی-اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید