ویرگول
ورودثبت نام
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدارگاهنامه فرهنگی-سیاسی-اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدار
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

از خاک تا خون

بعضی دردها سنگ را خرد می کنند اما...

معصومه هادی | کارشناسی بیولوژی ۱۴۰۳

از آن کوه‌های سرد و دور پرت شدم.

اولین چیزی که لمس کردم، ظرافت یک برگ بود؛ مانعی لرزان زیر وزن خشنم. از رویش گذشتم و جای تازیانه‌ام بر تن نازکش ماند. زمین زیرم لرزید و لحظه‌ای بعد به کفشی خاکی چسبیدم.

هر قدم مرا با خود می‌برد؛ بی‌جهت، بی‌مقصد، ماه‌ها در رفت‌وآمدی بی‌معنا.

تا روزی که ایستاد. یک قدم به عقب، و من رها شدم. غلتیدم و سرنوشت دیگری پیش چشمم آغاز گشت.

گرچه گرمای کوره‌های آجرپزی هنوز در جانم مانده و گرد خاکسترشان روسیاهم کرده بود، اما گرمای تپنده‌ی این سرزمین برایم ناآشنا می‌نمود؛ به اندازه‌ی وحدت مردمانش.

تازه روشنای آفتاب را دیده بودم که سایه‌ی کوچکی از رویم عبور کرد. بعد سایه‌های بیشتری آمدند. قامت‌هایی کوچک با لبخندهایی درخشان‌.

هنوز نمی‌دانستم کجا هستم که ناگهان شهر پر شد از صدای زوزه. سیاهی آسمان را درنوردید. فضا از دود، سنگ و شیشه پر شد.

همراه موج انفجار پرت شدم. صدای گریه آمد؛ گریه‌ی کودکی که زیر آوار گم شده بود.

زخم صورتش مرا بلعید. در خونش غلتیدم، درحالیکه قطره‌های اشک روی گونه‌اش می‌لغزیدند. نفس‌هایش یکی در میان بود و میله‌ای در قفسه‌ی سینه‌اش، او را به زمین دوخته بود.

سرما ذره‌ذره در آغوشش می‌گرفت. تاریکی دنیایش را می‌ربود و برای آخرین‌بار، کلمه‌ی "مادر" را زمزمه کرد.

آوار کنار رفت. زجه‌ها واضح شدند. دستانی برای کمک لرزیدند.

مادری در جستجوی بقایای دخترکش، خرابه‌ها را کنار می‌زد.

کفن برای جثه‌ی کوچک فرزندی زیاد آمده بود.

آن‌طرف‌تر عروسکی صورتی رها شده بود‌.

و من دیدم... دیدم که چطور یک سنگ می‌توانست از بی‌رحمی آدمی‌زادی، پینه ببندد.

 

خونِ کودک مرا پس زد. روی خاک افتادم و ریشه‌ی خشکیده‌ی آرزوهایش مرا در هم شکست.

دیگر آن صلابت گذشته را نداشتم. ذراتم چون غبار رقصان در هوا پراکنده شدند، هر ذره خاطره‌ای بود از آن حمله، آن گریه و آن مادر.

دیگر یک "سنگ" نبودم... مجموعه‌ای از بقایای دردی بودم که همراه باد در پی تقدیر جدیدی می‌رفت.

این‌بار مقصدم پوتینی بود کهنه، رنگ‌باخته و آغشته به بوی جنگ. بندهایش گره زده بود و قدم‌های صاحبش سنگین و سرنوشت‌ساز.

زمین زیر پاهایش می‌لرزید؛ نه از ترس، بلکه از خشمی مقدس.

هر قدمش، باری از امید را بر دوش می‌کشید.

فهمیدم که او مدافع خاکی بود که مرا در خود پذیرفته و ذراتم را در مسیر استقامتش حمل می‌کرد.

از میان شکاف‌های غبار گرفته‌ی پوتینش، سیل عظیمی از مردم را دیدم. پارچه‌‌ای سه رنگ را به اهتزاز در آورده بودند که شترها به طمع سبزی‌اش می‌آمدند و کرکس‌ها به دنبال سرخی‌اش؛ غافل از شیرهایی که در کمین بودند.

لحظه‌ای که کسی فریاد زد «و ما رمیت اذ رمیت...»، فهمیدم دردهایی هست که سنگ را خرد می‌کند، اما اراده‌ی ایرانی را... هرگز!

۰
۰
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدار
گاهنامه فرهنگی-سیاسی-اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید