
قلم... این ثبتکننده تاریخ بشر و نگارنده علم و هنر؛ این ابزارِ دستِ نویسندگان، شاعران، دانشمندان و مورخان. قلم، این امانتدارِ بیجان که روایتهایی از جنگها و صلحها، سقوط و ظهور امپراتوریها را از دل خاکِ گذشته بیرون میکشد، به حال میآورد و به آینده منتقل میکند. این نگهبانِ حافظه جهان، هماکنون نیز در حال نگارش تاریخ است.
اما آیا او قادر است تمام اسرار و حقایق روزگار را بیان کند؟!
آیا قلم میتواند تمام آنچه را که در نهان و آشکارِ اهل زمین گذشته است، بیان کند؟!
آیا میتواند راویِ تمام احساسات مردمان باشد؟!
شک دارم!
به راستی، دیگر چگونه میتوان تاریخ را ثبت کرد و برای آیندگان به یادگار گذاشت؟
نمیدانم؛ شاید خون... آری، خون!
حوادثِ روزگار در خون و ریشه آدمها حک میشود، به نسل بعد منتقل میشود و همانطور در رگهای تاریخ سفر میکند و به آینده میرود؛ و میرسد به اینجا، همین حالا، قرن پانزدهم؛ همینجایی که حقایق و وقایع روزگار میان اهل زمین مرز کشیده و آنها را در دو صف "حق" و "باطل" قرار داده است. همینجایی که انگار تمام تاریخ با دور تند، تکرار میشود.
میدانی راز این میراث چیست؟ خون تمام سرگذشت و اسرارِ صاحبانش را حفظ کرده و همه احساسات آنها را در خود حل کرده است! او همه آنچه را که بود، و همه آنچه را که هست، با خود حمل میکند؛ همه بغضهای فروخورده، همه زخمهای پوشیده، همه هراسها، همه شوقها، همه شکوه و حماسه...
شاید برای همین است که هنوز پس از قرنها، داغِ حسین (ع) برایمان تازه است؛ هنوز غرورِ هخامنشی در رگهایمان میجوشد و هنوز ایستادگیِ پدرانمان در سختترین طوفانها، سرمان را بالا و قامتمان را راست نگه میدارد و پاهایمان را به زمینِ میهن محکم میکند.
ما با همان حکمت و اخلاقی که از پدران و مادران یکتاپرستمان پیش از اسلام، و غیرتِ علوی همانها پس از آن به ارث بردهایم، پرچمِ حقخواهی و ظلمستیزی را برافراشتیم و به امیدِ صبحی روشن، در برابر ظلمات مقاومت میکنیم.
ما به اندازه هزاران سال تمدن، با خونِ اجدادمان در این خاک و در این راه ریشه دواندهایم.
آری! اینگونه، خون بهترین نگارنده تاریخ است؛ پس قلمم را به دست میگیرم تا بنویسم، چرا که خون درونم به جوش آمده است...