ویرگول
ورودثبت نام
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدارگاهنامه فرهنگی-سیاسی-اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدار
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

غم قامت کشیده

رفتن، پایان نیست...

زهرا یحیویان | فناوری اطلاعات سلامت ۱۴۰۲

به نام آنکه دل‌های شکسته را مرهم است. 

قلم گرمم را با توکل بر نام عظیمش بر صفحه‌ی سرد روزگار می‌کشم؛ 

 

می‌نویسم با بغضی که در گلو خانه کرده، 

با چشمانی که هر واژه را با اشک غسل می‌دهند، 

با دلی که هنوز باور نکرده است نبودنِ پدری را که بودنش همه‌چیز بود.

 

چه دشوار است سخن گفتن از مردی 

که عمرش را نه برای خویش،

که برای مردم گذاشت. 

رهبری که شب‌هایش با دغدغه‌ی ملت صبح می‌شد، و روزهایش در اندیشه‌ی آرامش دل‌های خسته سپری می‌گشت. 

مردی که خستگی را نمی‌شناخت، و یا اجازه نمی‌داد بر چهره‌اش بنشیند.

 

سوگ از دست دادن چنین پدری، همچون کوهی از غم، بر جانم فرو می‌ریزد. 

گاهی در مشغله و ازدحام زندگی پناه می‌گیرم، تا اندکی از سنگینی این درد بگریزم.

اما اندوه، راه خود را بلد است؛ 

در سکوت نیمه‌شب‌ها، در میان تلاوتی ناتمام، در میان خاطره‌ی صدایی آشنا 

باز می‌گردد...

 

او استادی بود که هر کلمه‌اش چراغی در تاریکی ست؛ 

مردی که در طوفان‌ها خم نشد، در فتنه‌ها نلرزید، در سخت‌ترین روزها با نگاهی آرام و قلبی مطمئن ایستاد 

و به ما آموخت 

دلیری یعنی ایستادن برای احقاق حق در دنیای انبوهِ ظلم‌ها و جفاها، هرچند تنها، سخت و طاقت فرسا...

 

 

و یاد آن سردار دل‌ها... 

حاج قاسم... 

مردی از جنس میدان و اخلاص؛ 

با چهره‌ای آفتاب‌سوخته از سال‌ها مجاهدت و چشمانی که خستگی را پشت ایمان پنهان می‌کرد. 

او رفت، اما رفتنش آتشی در جان‌ها افروخت؛ آتشی از غیرت، از بیداری، از عهدی دوباره.

 

بعد از او، جهان دیگر همان جهان نبود. 

گویی پرده‌ها کنار رفت و چهره‌ی حقیقت عریان‌تر شد. 

اما در دل همین طوفان، 

صداهایی از استقامت، بلندتر شنیده شد. 

رهبرِ صبور، با قامتی استوار، در میان امواج ایستاد؛ نه با خشم، که با یقین، نه با تردید، که با ایمانی ریشه‌دار.

 

او بارها آموخت که مقاومت، تنها یک شعار نیست؛ سبک زندگی است. یعنی امید داشتن وقتی امید را از تو دریغ می‌کنند، یعنی ایستادن وقتی زمین زیر پایت می‌لرزد، 

یعنی لبخند زدن برای دلِ مردم در حالی که قلبت از اندوه لبریز است.

 

و من، در میان این سوگ سنگین، 

به آیه‌ای پناه می‌برم: «عِندَ رَبِّهِمْ یُرزَقُونْ» 

و دلم آرام می‌گیرد 

که رفتن، پایان نیست؛ آغاز حیاتی دیگر است.

 

*امروز بیش از هر زمان، جای برخاستن است؛ نه جای نشستن و اشک ریختن.

جای مردِ میدان بودن است،* جای آنکه هرکس، به اندازه‌ی توان خویش، سنگی از راه این مردم بردارد.

 

داغ پدر سنگین است، اما راهش روشن. 

غمش جان‌سوز است، اما امیدمان زنده است. 

و ما فرزندان این راه، یاد گرفته‌ایم 

که اشک مانع ایستادن نیست!

 

«وَ لَا تَهْنُوا وَ لَا تَحْزَنُوا وَ أَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ.»

۰
۰
گاهنامه اقتدار
گاهنامه اقتدار
گاهنامه فرهنگی-سیاسی-اجتماعی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید