
نظریه «کاربرد دانش در جامعه» یکی از جالبترین ایدههای فردریش هایک، اقتصاددان برنده نوبله. هایک در سال ۱۹۴۵ یه مقاله معروف به همین نام نوشت و حرفش این بود که چطوری میشه منابع یه جامعه رو به بهترین شکل تقسیم کرد، اونم بدون اینکه احتیاجی به یه «رئیس» یا کنترلگر مقتدر داشته باشیم.
هایک میگه بزرگترین چالش اقتصاد و مدیریت، «کمبود اطلاعات» هست. اون معتقد بود دانش لازم برای اداره یه جامعه، یه جا جمع نشده؛ یعنی حتی اگه باهوشترین آدم دنیا رو هم بذاری رأس کار، باز هم اون همهچیز رو نمیدونه. این دانش بین ذهن میلیونها آدم در جامعه پخش شده.
هایک این نظریه رو دقیقاً مقابل سیستمهای دستوری و سوسیالیستی گذاشت.
دانش شخصی و محلی: کلی اطلاعات هست که فقط همون لحظه و همونجا معنی میده (برای کسی که در بیابون گیر کرده، آب از الماس باارزشتره)
تغییرات سریع: اطلاعات مدام در حال تغییره و تا بخواد به مرکز برسه و اونجا تصمیم بگیرن، دیگه ممکنه کار از کار گذشته باشه
نتیجه اینکه وقتی یه قدرت مرکزی بخواد برای همه تصمیم بگیره و همه چیز از جمله قیمتها رو کنترل کنه، تهش میشه مثل حکومتهایی مثل شوروی که درنهایت شکست خوردن
فرض کن عرضه نفت کم میشه (مثلاً به خاطر جنگ). بنزین گرون میشه. تو به عنوان مصرفکننده نیازی نداری بدونی چرا(جزئیات جنگ رو ندونی)، فقط قیمت بالاتر رو میبینی و برای صرفهجویی رانندگی کمتری میکنی، دوچرخه میخری یا ماشین بهینهتری انتخاب میکنی. همزمان تولیدکنندگان به ساخت خودروهای الکتریکی تشویق میشن تا در این بازار نوظهور درآمد بیشتری داشته باشن
چرا این کارآمده؟ قیمتها خلاصهای از تمام دانش پراکنده رو ارائه میدن. اگر برنامهریز مرکزی بخواد کنترلش کنه، باید میلیونها جزئیات رو جمع کنه که البته غیرممکنه.
هایک این رو با "نظم خودجوش" مقایسه میکنه: مثل زبان که بدون طراح مرکزی تکامل پیدا کرده، بازار هم بدون کنترل مرکزی هماهنگ میشه.
جیمی ویلز بنیانگذار ویکیپدیا «کاربرد دانش در جامعه» که آن را در دورهٔ دانشجویی خونده بود به عنوان عاملی اصلی در نحوهی اندیشیدن خود دربارهی مدیریت پروژهی ویکیپیدیا یاد کرده.

هایک میگه رژیمهای اقتدارگرا و کمونیستی (مثل شوروی سابق یا کوبای امروزی) چون نمیتونن این دانش پخششده رو جمع کنن، همیشه توی اقتصاد اشتباه میکنن.
توهم دانایی: دیکتاتورها فکر میکنن جامعه مثل یه ماشینه که میتونن مهندسیاش کنن، ولی نمیفهمن که دانش دست مردمه، نه اونا.
آنها جامعه را مثل یک «ماشین» میبینند که باید پیچوپرهایش را سفت کرد، در حالی که جامعه بیشتر شبیه یک «جنگل» یا «زبان» است که خودش، خودش را تنظیم میکنه.
هایک استدلال میکرد که چنین رژیمهایی برای پنهان کردن شکستهایشان، به پروپاگاندا، سانسور و خشونت متوسل میشن، چون سیستمشان نمیتونه بدون کنترل مطلق دوام بیاره.
سقوط دیوار برلین و پایان کمونیسم در اروپای شرقی در دهه۱۹۹۰ اغلب به عنوان اثبات عملی این نظریه دیده میشه، چون رژیمهای کمونیستی نتونستن با تغییرات اقتصادی هماهنگ شن و در نهایت فروپاشیدن. (هرگز هم نفهمیدن)
دانش بقای هر سیستمی در تمامی اجزای تشکیلدهندش پراکنده شده، حالا میخواد یه شرکت کوچیک باشه یا یه کشور بزرگ. تو حامل دانشی هستی که همکار یا مدیرت هم شاید نداشته باشه