ویرگول
ورودثبت نام
Erfan Nikbakht
Erfan Nikbakhtدانشجو سینما/درباره زمانی که با سینما سپری شده
Erfan Nikbakht
Erfan Nikbakht
خواندن ۶ دقیقه·۱ سال پیش

از نفس افتاده |Breathless

پوستر رسمی فیلم
پوستر رسمی فیلم

فیلم از نفس افتاده در سال 1960 به کارگردانی ژان لوک گدار در کشور فرانسه ساخته شد. این فیلم طرفداران زیادی دارد و می توان گفت که این فیلم یکی از تاثیر گذارترین آثار در تاریخ سینما است. از نفس افتاده در جشنواره برلین توانست خرس نقره ای را برای بهترین کارگردانی از آن خود کند.

پرسش اصلی این است: چرا این فیلم در سینما، از اهمیت زیادی برخوردار است؟

برای پیدا کردن جواب باید به عقب برگردیم، تقریبا سال 1950 میلادی:

موج نوی سینما فرانسه

(برای درک بهتر متنی از ویکی پدیا آورده شده)

<فیلم‌سازان این دوره از قواعد فیلم‌سازی دهه ۵۰ میلادی، هم به لحاظ روایی و هم تصویری، روی‌گردان شدند. روایت و داستان یا آغاز و پایانی برای فیلم‌ها وجود نداشت. تنها برشی از زندگی در فیلم نشان داده می‌شد و به این ترتیب اقتباس ادبی در این سینما از بین رفت. ادبیات جای خود را به قصه‌های عامه‌پسند داد و زمان در فیلم‌ها همان دهه حاضر بود و حرف‌هایی که در فیلم‌ها زده می‌شد، درباره جوانان بود. صحبت از تمایلات جنسی که نشان از پدیده «عشق آزاد» داشت، در سینمای موج نو رواج یافت و هویت آدم‌ها در فیلم‌ها مطرح شد. نقش زنان هم در روایت محوری تر و مثبت تر شد. استفاده از نماهای معمول که زمان و مکان را توصیف می‌کرد منسوخ شد و جامپ کات (jump cut) و نماهای نامنطبق در تدوین جای خود را باز کرد. دوربین‌های سبک برای فیلمبرداری در خیابان‌ها به کار می‌رفت و دیگر فیلم‌ها در استودیو ساخته نمی‌شد. البته تنها نمادی که در سینمای موج نو تغییر نیافت همان شهر پاریس بود. در این دوره یعنی تکنولوژی آن، رویه اجتماعی یعنی مصرف را برملا می‌کرد. به این معنی که دیگر فیلم‌های هالیوودی با تولیدات عظیم، سرمشق نبودند و دوربین روی دست، حذف ستاره‌ها و استودیو به عنوان ضد سینما در برابر تکنولوژی فیلم‌سازی در آمریکا، به روی کار آمد. تنش‌های شخصی و بعد از آن تنش‌های سیاسی‌ای که نسل‌های جوان‌تر با آن‌ها روبرو بودند، درون مایه فیلم‌ها را تشکیل می‌داد.>

فیلم از نفس افتاده، اولین فیلم بلند گدار است و میشود گفت پایه و اساس موج نو سینمای فرانسه را ساخته است و باعث شده در دهه های بعد از تکنیک ها و نگرش های او، استفاده بشود.

میشل در کنار پاتریشا
میشل در کنار پاتریشا

داستان فیلم:

میشل ، یک جوان خلافکار است که شیفته فیلم‌های گنگستری آمریکایی است، میشل در ابتدا ماشینی میدزدد و به پاریس میرود. هدفش از پاریس رفتن این است که پولی که طلب دارد را از شخصی بگیرد و دوست دختر سابقش را ببیند. در راه پاریس، یک افسر، متوجه دزدی بودن ماشین میشود و به سمت میشل میرود. ولی میشل او را به قتل میرساند. او که اکنون تحت تعقیب پلیس است، وارد پاریس می‌شود و سعی می‌کند از دوست‌دختر سابقش، پاتریشیا (دانشجوی آمریکایی و فروشنده روزنامه)، کمک بگیرد.

میشل تلاش می‌کند پاتریشیا را متقاعد کند با او به ایتالیا فرار کند. پاتریشیا در ابتدا مردد است و نمی‌داند که واقعا عاشق میشل است یا نه. در همین حال، پلیس به دنبال میشل است و عکس او در روزنامه‌ها چاپ شده. در انتها پاتریشا متوجه خلافکار بودن میشل میشود و دچار بحران اخلاقی میشود. در نهایت تصمیم می‌گیرد او را به پلیس لو بدهد. مأموران سر می‌رسند و میشل را در یک صحنه نمادین میکشند.

پشت صحنه فیلم
پشت صحنه فیلم

شخصیت های فیلم یعنی میشل و پاتریشا شخصیت های جالب و قابل فکری هستند. (ولی در عین حال گنگ)

شخصیت ها:

در صحنه اولی که از میشل میبینم، او یک کلاه کابویی گذاشتد و سیگاری بر لبانش است، و در ادامه انگشتش را بر لبانش میکشد. همین کشیدن انگشت به لبانش، باعث میشود این حرکت تبدیل به نماد میشل بشود (درست مثل فیلم قیصر وقتی که کفش هایش را میپوشید)

(سیگار کشیدن های مدام و نخ به نخ روشن کردن و لباس هایش و عینک آفتابی و حرکت های عجیب چهره اش، همه و همه نماد های اوست که تا آخر فیلم هیچ توضیحی داده نمیشود.)

در ادامه میشل به سمت ماشینی میرود و به راحتی آن را روشن میکند. با این حال، تا پایان فیلم انگیزه میشل از دزدی‌ها و اقدامات مجرمانه‌اش روشن نمی‌شود. میشل در ادامه به پوستر شخصیتی آمریکایی میرسد (بوگارت) با ذوق و حسرت به عکس بوگارت نگاه میکند و متوجه میشویم که میشل ضعف شخصیتی دارد و به دنبال پیدا کردن خودش است. یکی دیگر از مسائلی که ما با آن مواجه میشویم، علاقه‌مندی افراطی میشل به زنان و به‌ ویژه تأکید بر پاهای آن‌ها، در فیلم به‌وضوح برجسته شده است.

(البته گنگ بودن و توضیح ندادن شخصیت ها شاید به این دلیل باشد که این فیلم درست بعد از جنگ جهانی دوم ساخته شده و وضعیت روحی و روانی مردم آن دوران نیز سرشار از سردرگمی بوده است.)

بوگارت
بوگارت

از آن سو شخصیت پاتریشا شخصیتی آرام و به دنبال عشق است. بسیار با میشل تفاوت دارد، در یکی از سکانس ها پاتریشا خیلی عمیق در رابطه با عشق صحبت میکند ولی میشل مدام این دیالوگ راتکرار میکند:

چه پاهای زیبایی داری.

نقطه مشترک این دو شخصیت، ضعفشان در شخصیت خودشان است. پاتریشا هم درست مثل میشل، به پوستری نگاه میکند و مدام خود را با آن مقایسه میکند. پاتریشا و میشل به دنبال پر کردن جای خالی زندگیشان (شخصیتشاش) هستند و شاید به همین دلیل با هم رابطه ای دارند.

با توجه به این نکات، می‌توان انتظار داشت که شخصیت‌ها در پایان فیلم به تکامل برسند. و همین هم تا حدی میشود: پاتریشا در ادامه متوجه خلافکار بودن میشل میشود و مدام با پلیس همکاری میکند. ولی از آن سو به میشل کمک میکند. ولی در انتها میشل را به طور کامل لو میدهد. میشل وقتی متوجه این موضوع میشود، بیخیال همه چیز میشود و شبیه به شخصیت قهرمانش یعنی بوگارت میشود، وقتی همه چیز مهیا برای فرار است میگوید که فرار نمیکند. و در آخر با شلیک گلوله به قتل میرسد.

پاتریشا بالای سر میشل می آید و میشل با دیدن پاتریشا میگوید:

واقعا تو یک آشغالی.

پاتریشا در جواب میگوید:

آشغال یعنی چی؟

و با دستش حرکت معروف میشل را انجام میدهد. با این حرکت، کارگردان سوالی در ذهن مخاطب تولید میکند: آیا پاتریشا میشل بعدی است؟ ولی به این سوال پاسخی داده نمیشود و فیلم تمام میشود.

در کل شخصیت های فیلم، سردرگم و کمی غیر منطقی هستند که بخاطر جنگ جهانی و تاثیراتش بر جامعه و مردم است.

فضای فیلم:

همانطور که بالاتر به آن اشاره کردیم، موج نوی سینمای فرانسه، به علت پیروی نکردن از سناریوهای هالیوودی و داستان های عامه پسند، از بودجه های کلان سینمایی بهره ای نداشت. پس در نتیجه فیلمساز مجبور به استفاده از حداقل امکانات بود. همین حداقل امکانات، باعث شد دوربین روی دست خیلی زیاد مورد توجه قرار بگیرد. به طوری که اکثر سکانس های این فیلم به این شکل فیلم برداری شده اند. این فیلمبرداری روی دست باعث ایجاد حس گیجی و هیجان میشود و اتفاقا به داستان فیلم کمک میکند و باعث میشود مخاطب خود را به جای فیلمبردار تصور بکند و فکر کند که خودش جزئی از فیلم است. البته این تکنیک تا زمانی خوب است که موجب کج شدن قاب نشود.

جامپ کات هایی که در فیلم استفاده شده کمی زیاد و گیج کننده هستند و در سکانس هایی باعث میشود ما زمان و مکان را گم بکنیم. با حذف تدوین کلاسیک و اضافه کردن جامپ کات ها، نوعی ساختارشکنی صورت میگیرد و احساس پوچی و سردرگمی به مخاطب انتقال داده میشود.

در آخر

از نفس افتاده نه‌ تنها نخستین فیلم بلند گدار بود، بلکه نقطه عطفی در تاریخ سینمای مدرن است. گدار با ساختارشکنی‌های فرمی و محتوایی، زبان تازه‌ای به سینما بخشید؛ زبانی که بسیاری از فیلمسازان بعدی، از اسکورسیزی گرفته تا تارانتینو، از آن تأثیر پذیرفتند. این فیلم بیش از آنکه داستانی منسجم باشد، بیانیه‌ای‌ست درباره سردرگمی نسل پس از جنگ، و سینمایی‌ست که مرز بین واقعیت و خیال را مخدوش می‌کند.

نوشته: عرفان نیکبخت

۹
۱
Erfan Nikbakht
Erfan Nikbakht
دانشجو سینما/درباره زمانی که با سینما سپری شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید