تماشای یک زندگی فروپاشیده با چاشنی فمینیسم، تقدیر و تنهایی

نقد فیلم «زن و بچه»
(این متن دارای اسپویل است)
فیلم «زن و بچه»، ساختهی سعید روستایی، تصویری تلخ، خشن و گاه سوررئال از زیستن در جامعهای بیمنطق، بیپناه و بیزمان است. اثری با لحن فمینیستی و ساختاری شبیه به آثار کوبریک، که فروپاشی تدریجی یک زن (مهناز) و خانوادهاش را در برابر موج بحرانها ترسیم میکند. بحرانهایی که مثل درهای تیتراژ، بیدعوت وارد زندگی میشوند.
مهناز، پرستار، بیوه و مادر دو فرزند است. سالهاست بار زندگی را در غیاب همسرش، همراه خواهر و مادرش به دوش میکشد. او در آستانه رابطهای تازه با مردی به نام حمید است.
اما در روز خواستگاری، بهخاطر مخالفت حمید با حضور بچهها در خانه، مهناز مجبور میشود فرزندانش را به خانه پدر همسر مرحومش بسپارد. در مراسم، حمید ناگهان جذب خواهر مهناز (مهری) میشود و همهچیز بههم میریزد. مهناز، در اوج ناراحتی، به دنبال بچهها نمیرود و همین بیتوجهی، بهطور غیرمستقیم، باعث مرگ علیار (پسر مهناز) میشود.
مرگ علیار در ظاهر، حاصل یک حادثه است؛ اما در واقع زنجیرهای از بیتوجهیها، پنهانکاریها و خشونتهای کوچک و بزرگ به آن ختم میشود:
علیار به جای نوشتن مشق خود و مادربزرگش، همه را به خواهرش ندا میسپارد.
معلم متوجه عدم انجام تکالیف میشود و علیار را به دفتر میفرستد.
ناظم، عصبی و خشن، او را از اردو محروم و اخراج موقت میکند. اردویی که قرار بود همان روز خواستگاری برگزار شود.
در نتیجه، مهناز مجبور میشود بچهها را به خانه پدربزرگشان ببرد.
کینه پدربزرگ نسبت به علیار موجب دعوا بین آنها میشود.
پدربزرگ برخلاف قولی که به مهناز داده بود، ماجرای خواستگاری را به بچهها میگوید. علیار پس از شنیدن این موضوع، بهشدت عصبی میشود، با پدربزرگ درگیر میشود و در دعوایی مبهم، از پنجره به پایین پرت میشود.
مرگ علیار ترکیبی از اشتباهات جمعی است. از مشق ننوشتن گرفته تا ناظم مدرسه، پدربزرگ، و حتی خود علیار و مادرش. اما فیلم بهطور مستقیم درگیری منجر به مرگ را نشان نمیدهد. و همین موضوع، جای خالی بزرگی در روایت ایجاد میکند. جای خالیای که تا آخر فیلم به شکلی که باید پر نمیشود.

بعد از این تراژدی، مهناز بهطور کامل دگرگون میشود. زنی شاداب و پرانرژی، حالا افسرده و شکسته بهدنبال حقیقت میگردد. مادری که مثلا قهرمان است، ولی موفق نمیشود.
او با دقتی غیرمنتظره تبدیل به کارآگاهی میشود که کوچکترین سرنخها را دنبال میکند تا به جواب برسد؛ چیزی که پیشزمینهاش در شخصیتپردازی او نیامده بود. اگرچه این ریزبینی از نظر احساسی قابلدرک است، اما زیاد و بیمنطق است.
مهنازی که تا قبل از علیار مادری شاد و سرحال بود، به شخصیتی ترسناک، کارآگاه و ریزبین(با چاشنی دیالوگهای زیاد و طولانی) تبدیل میشود.
حمید و مهری
پس از بههمخوردن خواستگاری، حمید ناگهان وارد رابطهای با مهری میشود. رابطهای که هیچ مقدمه یا تصویری ندارد. ما نه گفتوگو، نه نگاه، و نه لحظهای احساسی بینشان نمیبینیم.
مادر مهناز و حمید
یکی دیگر از تغییرات غیرمنتظره، چرخش ناگهانی رفتار مادر مهناز نسبت به حمید است. او که در ابتدا از او متنفر بود، حالا با او رابطهای دوستانه دارد. بدون هیچ دلیل یا تحول مشخصی.
حمید، شخصیتی سلطهجو، کمی عصبی و مرموز است. اما مشکل اصلی، تکبعدی بودن اوست. دیالوگها و رفتارهایش تغییر نمیکند و ما نه به گذشتهاش راه داریم، نه به انگیزههایش.
او ادعا میکند بهخاطر حرف پدرش میخواهد ازدواج کند، اما با پیشرفت داستان، این ادعا تردیدبرانگیز میشود. آیا واقعاً به دنبال تشکیل خانواده است یا صرفاً با انگیزههای خودمحورانه و قدرتطلبانه پیش میرود؟ فیلم هیچگاه پاسخی روشن نمیدهد.

تا پیش از مرگ علیار، داستان روندی منطقی دارد. اما پس از آن، روایت دچار آشفتگی میشود. اتفاقات بهشکلی ناگهانی و دیالوگمحور اتفاق میافتند:
حامله شدن مهری
عروسی حمید و مهری
همدستی حمید و پدربزرگ برای انتقام از مهناز
مریض شدن پدربزرگ و انتقام مهناز
یک شکاف دیگری که در روایت شکل میگیرد، استفاده زیاد از جامپکات است. جایی که اتفاقی ناگهان با دیالوگ شروع میشود، ناگهان با جامپکاتی به اتفاق بعدی میرود. در این میان شاید روند زمانی اتفاقات تا حدی از دست ما گم بشود.
این روایت پرشده از تصادفها، اگرچه از منطق داستانی فاصله میگیرد، اما شاید آگاهانه باشد: زندگی، بیرون از کنترل انسان است. جایی که تقدیر، بیعدالتی و بیقدرتی، سرنوشت را رقم میزنند.
مهناز (مادر):
اجرایی درخشان دارد، مخصوصاً در سکوتها و نگاههای خیره. اما کارآگاه شدنش بدون زمینه قبلی، قابل قبول نیست.
علیار (پسر مهناز):
واقعگرایانه و درست. پسر بچهای که یتیم است و جنب و جوش زیادی دارد. نقش کوچکی دارد، اما ردپایش تا انتهای فیلم باقی میماند.
حمید (نامزد مهناز):
شخصیتی مرموز و تکبعدی. رابطهاش با مهری مبهم و رفتارهایش فاقد رشد شخصیتی است.
مهری (خواهر مهنار):
در ابتدا قابلدرک، اما رابطه عاشقانهاش سطحی و بیپشتوانه است. دیالوگهایش هم طولانی و بسیار آهسته هستند.
ندا (دختر مهناز)
با نگاهها و رفتارهای کودکانه و مادرانهاش، بهخوبی تصویر خواهر کوچک و رنجدیده را نمایش میدهد.

فیلم با زومهای آهسته، قابهای متقارن و پرسپکتیوهای اغراقشده، یادآور استنلی کوبریک است. قدرت و ضعف، سلطه و فرودستی، در تصاویر شکل میگیرند. صحنههایی که علیار را در کنار ساختمانهای بزرگ و در میان جمعیت نشان میدهد، به خوبی ضعف و کوچک بودن علیار را نشان میدهد. یا جاهایی که دوربین از بالا به پایین یک ساختمان حرکت میکند و ذهن ما را برای سقوط علیار آماده میکند و قابهای بسته و بستهتر برای نمایش خفگی روانی و...
عنوان فیلم، کنایهای است به نگاهی تحقیرآمیز و مردسالارانه. «زن و بچه» در فرهنگ عامه، اغلب مترادف با موجوداتی «ضعیف» و «مصرفکننده» است. انتخاب چنین نامی، هوشمندانه است؛ چون دقیقا همان نگاهیست که فیلم با آن میجنگد.
«زن و بچه» فیلمی عمیقاً فمینیستی است، اما نه با شعار و فریاد، بلکه با سکوت، زخم، و رنج. مهناز نه میتواند فرزندانش را حفظ کند، نه حقیقت را بگوید، و نه انتقام بگیرد. جامعه، قانون و سنت، هر سه در برابر او ایستادهاند.
زن بودن، یعنی همیشه عقب بودن.
سوالات بیپاسخ
چرا فضای فیلم تا این حد تاریک و بیروح است؟
چرا بچهها فقط زبان انگلیسی و ریاضی میخوانند؟
چرا نمادهای ایرانی در پسزمینه فیلم نیستند؟
این سوالها، ذهن مخاطب را درگیر میکنند و شاید بخشی از عمدیت فیلمساز باشند.
در ادامه فیلم شاهد سه صحنه هستیم:
شروع انتقام حمید و پدربزرگ از مهناز
حمید تصمیم میگیرد تنها فرزند باقیماندهی مهناز، یعنی ندا را از او بگیرد و به پدربزرگش بسپارد. برای موفقیت در دادگاه، از ناظم مدرسهی علیار کمک میگیرد. (اوایل مرگ علیار، مهناز از قصد با ماشین، به ماشین ناظم مدرسه علیار میکوبد)
حمید از ناظم میخواهد شهادت بدهد که مهناز مادر مناسبی برای ندا نیست. اما وقتی ناظم وارد دادگاه میشود، بین او و ندا یک ارتباط چشمی خاص شکل میگیرد. همین نگاه ساده باعث میشود ناظم از شهادت دادن علیه مهناز منصرف شود، و در نتیجه، حمید در دادگاه شکست میخورد.
کات به (انتقام مهناز از پدربزرگ)
مهناز در بیمارستان مشغول کار است. ناگهان تلفن زنگ میخورد. آنسوی خط، خبر میدهند که حال پدرشوهرش بهشدت وخیم شده. مهناز میپذیرد که او را برای درمان به همان بیمارستان منتقل کنند.
پدرشوهر به بیمارستان میرسد و بستری میشود. مهناز که حالا روبهرو شدن با او را غیرقابلتحمل میداند، در یک لحظهی انفجاری از خشم و رنج، تلاش میکند او را بکشد، اما موفق نمیشود. خشمش، مثل همیشه، در برابر واقعیت بیرحم، متوقف میشود.
کات به (پایان فیلم)
مهناز با حالی خراب وارد خانه میشود. همه در خانه حضور دارند: حمید، مهری، مادربزرگ، ندا و نوزاد تازه به دنیا آمدهی مهری.
مهناز با دیدن نوزاد (که حالا نام علیار را بر او گذاشتهاند) احساسی میشود، نوزاد را بغل میگیرد و اشک میریزد. خانوادهاش نیز دور او جمع میشوند، همدیگر را در آغوش میگیرند، و… تمام.
نه گرهگشاییای وجود دارد، نه پاسخ روشنی برای سوالات اخلاقی یا روانی شخصیتها. نه عدالت اجرا شده، نه حقیقت کشف شده. فیلم با صحنهای از یک آغوش جمعی تمام میشود. اما این پایان، بیش از آنکه آرامشبخش باشد، مبهم، سردرگم و بیهدف است.
پایانی که نه پیام مشخصی دارد، نه قهرمانی را نجات میدهد، نه خط داستانیای را میبندد. مخاطب با حسی از درماندگی سالن را ترک میکند؛ درست مانند مهناز، که در تمام فیلم، فقط باخته، فقط تحمل کرده و هیچوقت پیروز نشده است. نه بر تقدیر، نه بر ظلم، و نه حتی بر خشم خودش.
«زن و بچه»، قصهی فروپاشی است. هم در معنا و هم در فرم. فیلمی که اگرچه در روایتگری گاه از منطق دور میشود، اما در خدمت ترسیم دنیایی است پر از تقدیر، بیعدالتی و بیپناهی. فیلمی که نشان میدهد در این جهان، تنها زن بودن کافیست تا تمام تیرها بهسویت نشانه روند.

نوشته: عرفان نیکبخت