
نیم شب بدون شک فیلمی است که فریاد میزند مردم ایران با تمام تفاوتهایشان، در لحظه خطر کنار هم میایستند. در نشست خبری جشنواره فجر، خبرنگاری این سوال را از مهدویان میپرسد:
قسمت هایی از فیلم شعاری شده است؟
باید گفت بله وقتی پای ایران وسط باشد شعار هم میدهیم. وقتی «لاتاری» را هم ساختم لحظهای داشت که یکی از شخصیت ها درباره اسم خلیج فارس وقتی گفته می شود خلیج، میگفت اسمش خلیج فارس است خیلیها گفتند این شعاری است اما من گفتم فقط ایران دوستی و ایران پرستی را میشود شعار داد.

فیلم بر حس وطن پرستی و ایستادگی در برابر تهدیدات بیرونی تأکید فراوانی دارد و باید پذیرفت که در انتقال این احساسات، تا حد زیادی موفق بوده است.
صحنههایی مثل لحظهای که بمب در آستانه افتادن از روی دست است و مردم بدون توجه به جان خود برای حفاظت از بمب به سمت آن هجوم میبرند، یا جایی که با وزش باد، جمعی از مردم (هرچند مسخره) سپر انسانی تشکیل میدهند تا از ورود باد و تکان خوردن بمب جلوگیری کنند، کاملاً در خدمت این رویکرد هستند. «نیم شب» یک فیلم وطندوستانه با چاشنی هیجان است که باب بحث را باز میکند.
داستان در زمان جنگ دوازده روزه بین ایران و اسرائیل است. بمبی در نزدیکی دو بیمارستان در محله یوسف آباد فرود میآید. تیم خنثیسازی به محل میرسند و متوجه میشوند بمب عمل نکرده ولی اگر عمل کند در صورت انفجار، شعاع تخریب گسترده خواهد بود. در ادامه متوجه وجود یک کپسول اکسیژن 4 تنی در بیمارستان میشویم که میتواند شدت انفجار را چند برابر کند. در نتیجه، تصمیم به تخلیه کامل محل و بیمارستان توسط تیم خنثی سازی گرفته میشود و مردم به پارک منتقل میشوند تا تلفات احتمالی کاهش یابد. و تیم تا تخلیه کامل صبر میکند. (راجب این موضوع جلوتر صحبت میکنم)
فیلم از ابتدا نشان میدهد که قرار نیست تنها یک خط داستانی داشته باشد. روایتهای مختلفی در جریان است:
مادری در آستانه زایمان است
تیم خنثیسازی بمب در حال کار هستند
پزشکی که قصد مهاجرت دارد
پزشکان و مامورانی که قصد تخلیه بیمارستان و محل را دارند
بیخانمانهای پارک
جوانان پارکورکار
پیرزنی در کلیسا
هدف روشن است: نمایش یک «ملت» با همه طیفهایش. از معتاد تا فرمانده، از پرستار تا بیخانمان همه و همه برای وطن جان میدهند. اما مشکل اینجاست که بسیاری از این شخصیتها ساخته نمیشوند. فقط حضور دارند. پارکورکار و معتاد، بیش از آنکه کارکرد دراماتیک داشته باشند، تیپهای کلیشهای از جامعه هستند. حضورشان نه گرهای ایجاد میکند، نه گرهی میگشاید. افراد داخل بیمارستان، مسئول پارک، پارکبانها، نیروهای پلیس و... هیچکدام به خوبی ساخته نمیشوند و فقط رفتارهای کلیشهای و به نوعی وطن پرستانه انجام میدهند.
(راجب الناز ملک اصلا نمیخوام صحبت کنم)
شخصیتی دوست داشتنی با جثه و چهرهای درست. کشمکش درونی او بسیار مشخص است و این نقطه بسیار مثبت شخصیت مهدی است. شخصیتی که با دیالوگهای اضافه توضیحی نمیدهد و با نگاههای طولانی و جملات کوتاه، حرف خود را میزند.
تنها مشکل اصلی که به روایتگری مربوط است، حضور مهدی در همه جا است. اگر مهدی مسئول خنثی سازی بمب است چرا به دنبال منشا بمب میگردد؟ یا چرا از زن مشکوک، در میانه فیلم بازجویی میکند؟ به شخصه دلم میخواست کارکترهای بیشتری مثل مهدی ببینم به جای معتاد یا پارکورکار توی پارک. کارکترهایی که هرکدام با تخصصی که دارند بتوانند مشکل احتمالی را حل بکنند تا اینکه یک شخصیت همه دستورات را بدهد.

یکی از ضعفهای اصلی فیلم، نبود تضاد جدی میان شخصیتهاست. همه آدمها خوباند، همه همراهاند، همه پای کشور ایستادهاند. اما درام بدون اصطکاک شکل نمیگیرد.
در واقعیت، واکنشها یکدست نیست.
در تجربه شخصیام از یک حمله نزدیک محل زندگیمان، طیفی از واکنشها دیدم؛ از شعار دادن تا ناسزا گفتن.
این تنوع انسانی در فیلم غایب است. وجود حتی یک یا دو شخصیت مخالف، ترسو، خودخواه یا مردد میتوانست از شعاری شدن اثر بکاهد و به آن واقعگرایی و هیجان بیشتری بدهد.
اما شاید یکی از مهمترین پرسش فیلم این است: بمب از کجا آمده؟
اگر قرار نیست مسئله بمب روشن شود، پس این همه جستوجوی پرتنش چه کاربردی دارد؟ ورود مضطربانه نیروها به خانهها، حرکت آرام و کنجکاوانه در مسیر عبور بمب و تلاش برای یافتن سرنخ، انتظار یک کشف عجیب را در ذهن مخاطب ایجاد میکند. انتظاری که هرگز برآورده نمیشود.
با این حال، خود بمب بهعنوان یک اهرم فشار، موتور حرکت فیلم است و تعلیق اولیه را شکل میدهد، هرچند سوالی که خود فیلمساز طراحی میکند هرگز پاسخ داده نمیشود.
بمب قرار است منفجر شود، مسئله مرگ و زندگی است. اما حس گذر زمان در فیلم وجود ندارد. تیکتاک ساعتی در کار نیست. عرقی از شدت استرس وجود ندارد.
همچنین تهدید حمله مجدد (FPV) مطرح میشود، اما هرگز به یک منبع استرس مداوم و قوی تبدیل نمیشود. دو محرک مهم تعلیق (زمان محدود و تهدید حمله مجدد) آنقدر که باید پروبال نگرفتهاند و در نهایت فدای تمرکز بیش از حد روی تخلیه بیمارستان میشوند.
با همه اینها، فیلم در ایجاد هیجان حسی بسیار موفق است.
صحنه زایمان، وزش باد و تکان خوردن بمب، کشف کپسول اکسیژن — اینها موقعیتهاییاند که پلهپله ضربان قلب را بالا میبرند. لحظاتی بود که خود من ناخودآگاه عضلاتم را منقبض میکردم و با شخصیتها حرف میزدم. فیلم بهخوبی با احساسات مخاطب بازی میکند و حس وطندوستی را برمیانگیزد. یکی از نفسگیر ترین لحظات فیلم، لحظهای بود که پرستار به همراه نوزاد به پارک میرود و بچه تازه به دنیا آمده نفس نمیکشد، جایی که پرستار با بغض به پشت نوزاد ضربه میزد و میگفت نفس بکش بچه.
«نیمهشب» از نظر فضاسازی، انتقال هیجان و تحریک احساسات جمعی، فیلم موفقی است. اما در شخصیتپردازی، کشمکش دراماتیک و منطق روایی دچار ضعف است.
آدمها بیشتر نمادند تا انسان. اختلافی جدی شکل نمیگیرد. همهچیز بیش از حد درست پیش میرود. فیلم احساس میسازد، اما زندگی نمیسازد — و همین فاصله، آن را از یک درام ماندگار دور میکند.
نوشته : عرفان نیکبخت
