رنج، محترم است

با صدای موریج موریج دندان‌هایش، پلک‌هایش را باز کرد، مدت زمانی که خوابیده بود به دقیقه نمیکشید، اما انگار خواب هم یکی از هزاران واژه هایی بود که تعرفیش را از دست داده بود.

حالا دیگر داشت به یقین میرسید که این زندگی مال او نیست، قرص‌های بی نامی را که مدت‌ها پیش در کشوی میزش پنهان کرده بود برداشت و در کف دست دیگرش ریخت، با چشمانی مملو از هزاران واژه ی بی معنی به قرص‌های بی نام نگاه می‌کرد. یاد جمله ای افتاد: بدونِ خود، مسأله ای وجود ندارد. با صدای گنجشگ‌های صبح بیدار شد و نور را مشاهده.

رنج زیاد توانسته بود هسته‌های نا آگاهی درونش رو بشکافد و نور را، که خودش بود ببینید